تبليغاتX
صخره جاودانگی - خیالم خیلی راحت شد.

دیروز وقتی از کلاس بر گشتم همین که رسیدم خونه،دیدم پدرم پای تلفنه و داره گریه می کنه!وای چه لحظه بدی بود،یه لحظه تمام بدنم عرق کرد،رنگم پرید،بی اختیار فکرای زیادی به سرم زد همون لحظه فکرای احمقانه ای که چند روز باهام بود به خاطر مریضی برادرم،(نکنه باز خون ریزی اجازه عمل به دکتر رو نداده باشه،نکنه حین عمل به رشته های عصبی کمر آسیب وارد شده و فلج بشه،وای نه نه،خدا من رو بکش اما دادشم رو سالم کن!)دکتر قبل عمل به دادشم گفته بود که امکان فلج شدن بعد عمل وجود داره،به خاطر اینکه توموری که تو کمرش بود چسبیده به نخاش بود...منم با دیدن وضع پدرم بی اختیار بدون اینکه چیزی ازش بپرسم شروع کردم به گریه کردن،"چقدر بده که آدم تو یه لحظه خودش رو تنها ببینه"تلفن رو بابام قطع کرد باهاش حرف زدم،عمل موفقیت آمیز بوده،دادشمم مثل اولش هست الان،فقط باید چند هفته ای بستری باشه،بعد سه تا عمل که به فاصله چند روز انجام شد،الان حالش خوبه از منم سالم تر،بعد شنیدن این خبرم باز گریه کردم،گریه کردم،تا چشام خسته شد...
این پست رو نوشتم و از همه دوستای عزیزم که مال خودم هستن تشکر رو بکنم که تو نوشته قبلی چه به صورت ایمیل و چه به صورت کامنت باهام همدردی کردن،نمی دونم چطوری و کجا از تون تشکر کنم اما خوب تا اینقدر بگم که اگه تک تک شما الان اینجا پیشم بودین اونقدر وحشیانه می بوسیدمتون که تموم بشین...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط فانتازیو |