شده برای همه شما این حس یهو به وجود اومده باشه که با یاد آوری یه خاطره خاص یکهو طعم شیرین روزهای خاص ی رو که داشتین مزه مزه کنین،همه ما تو زندگیمون خاطره های خوب و بد زیادی داریم و خواهیم داشت،اما به نظر خود من بعضی از این خاطره ها می تونه برامون خاص باشه!حداقل برای من اینطوره،و عموما هم این جور خاطره ها نه شیرین هستن و نه تلخ!یادمه یه روز وقتی به شیوا زنگ زده بودم تا مثل همیشه حال قشنگش رو ازش بپرسم،نمی دونم که چی شد حرفمون کشید به کتاب و کتاب خونی،که من بهش گفتم برام یه کتاب معرفی کنه،اونم گفت که تو خوابگاه یکی از دوستاش بهش کتاب شازده کوچولو رو هدیه داده و خونده و خیلی ازش خوشش اومده،باهاش قرار گذاشتم که هیچ وقت شازده کوچولو رو نخونم تا اینکه خود شیوا اون کتاب رو بهم بده!یعنی اون کتاب رو از دستای ناز اون بگیرم و بخونم!اما خوب فکر کنم دیگه هیچ وقت اون کتاب رو نخونم!چند روز پیش تو یه کتاب فروش بودم لای کتاباش رو نگاه می کردم چشم افتاد به شازده کوچولو!کتاب رو برداشتم کلی به کتاب خیره شدم،چقدر خاطره زنجیر وار از جلوی چشام رد شد!شیوا بود و من روزی از بودن در کنار اون لذت می بردم،لذتی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم و نخواهم کرد،شب قبل خواب با خودم فکر می کردم که اگر کسی تو زندگیش عاشق باشه و این عشقش واقعی باشه بقیه مسائل واقعا براش بی معنی می شه،امشب خونه هم تنهام،همه رفتن مسافرت،نمی دونم ولی باید بگم که دلم وحشیانه برای شیوا تنگه،خیلی تنگه...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط فانتازیو |