امروز هم مثل بقیه روزها بود،معمولا بیشتر اوقات را تنها بودم،علاقه ای به گشتن نداشتم و همیشه در اتاقم روی تختم دراز می کشیدم و با انگشتانم بازی می کردم و در افکارم غرق می شدم و به حرکت ابرها نگاه می کردم،شهر را دوست داشتم اما انسانهایش را نه،نمی دانم اما روز به روز و لحظه به لحظه احساس غربت بیشتری از انسانهای شهر برایم دست می داد،روزهای اول که اینجا بودم یادم است،نزدیکهای شب و حتی گاهی اوقات تا نیمه های شب با دوستانم خوش بودم اما همان طور که گفتم لحظه به لحظه این احساس خوشی کمتر و کمتر شد،دقیق خاطرم نیست اما از روزی که آن دوره گرد به شهر آمد و درست زیر پنجره اتاقم شروع به تبلیغ اجناسش کرد متوجه تغییر خودم شدم!عصر یک روز پاییزی بود که با صدای گوش خراش کسی از خواب بیدار شدم،با عجله به طرف پنجره رفتم و به محل صدا نگاه کردم،شخصی در کنار گاری بزرگ گل های رز ایستاده بود و فریاد میزد،لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم،باران کمی میبارید،به طرف گاری رفتم فروشنده یک مرد،نه نه،یک زن بود،نه حالا هم هرچقدر می خواهم به خودم بقبولانم که زن بود نمی شد!مرد هم نبود و مشکل کار من هم درست از همین لحظه شروع شد!جمعیت زیادی دور فروشنده دوره گرد حلقه زده بودند،به ناگاه از میان جمعیت شندیم که دختری جوان گقت:"آقا من دو شاخه گل رز نارنجی آبی می خوام!"چترم را باز کرده بودم و به گفتگو های میان فروشنده و مردم گوش می دادم،عجب خواسته بی خود و مسخره ای بود!مگر می شود که گل رز نارنجی آبی وجود داشته باشد؟گل رز تک رنگ است،نمی شود که دورنگ باشد ضمنا آن خانم فروشنده را آقا صدا کرده بود،که ناگاه با صدای خیلی بلند و رسای فروشنده به خود آمدم"بله خانم جوان بفرمایید این هم دو شاخه گل رز نارنجی آبی"اما رز ها بی رنگ بودند و شفاف و پژمرده!اما خانم جوان با تشکرات بسیار و راضی از جمعی که دور گل فروش بودند دور شد!با خود حس کردم شاید آن خانم چیز زیادی از گل نمی داند و یا شاید گل را برای ملاقات با معشوقه اش می برد یا چه می دانم برای کار دیگری!اما چه کار دیگری با گل می توان کرد الا هدیه به معشوق،مرد مسنی از میان جمعیت با کنار زدن دیگران به نزدیکی فروشنده آمد،با صدای خشن و گرفته گفت "خانم..."و یک شاخه گل رز قرمز زرد خرید!مگر می شد؟تمام گل های رز فروشنده بی رنگ بودند!و پژمرده و به طور خیلی تهوع آوری به روی هم انباشته شده بودند،گویی غذای حیوانات چهار پا باشند!اینبار هم خانم صدایش کرده بودند!تصمیم گرفتم از کسی که کنارم بود در مورد گلها و فروشنده بپرسم که آیا من چشمانم دچار مشکل شده است یا همه عین من هستند،مرد تنومندی بود،پس تصمیم گرفتم و به طرفش کمی متمایل شدم"آقا می بخشید،روزتون بخیر"چترم رو کمی بالای سرش گرفتم تا حالت صمیمانه تری پیدا کنم"می بخشید آقا،می خوساتم بپرسم که شما هم عین من این گلهای رز رو..."که به ناگاه دو شاخه گل رز آبی سبز رو در دستان نفر کنار دستیم دیدم،تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم و استراحت کنم شاید از کم خوابی هایی باشد که در طی این چند روز کار مداوم در دفتر روزنامه داشته ام،تصمیم گرفتم که زود به خواب بروم و مسئله فروشنده گل را فراموش کنم و با انرژی بیشتری در سر کار حاضر بشوم...
صبح فردای آن روز،زودتر از همیشه در محل کارم حاظر بودم،دفتر روزنامه خلوت بود و این احساس خیلی خوبی برایم داشت،به اتاق سردبیر رفتم تا دفتر حضور غیاب را امضا کنم،به محض ورد به اتاق سردبیر با صحنه وحشتناک و عجیبی روبرو شدم،چهار شاخه گل رز پژمرده درست مثل گلهای رزی که من روز قبل دیده بودم روی میز سردبیر بود،با عجله گلها را برداشتم و در سطل آشغال گذاشتم...هنوز هم با یادوری آن روز اوقاتم تلخ می شود،تنبیه شدیدی شدم و سردبیر با برخوردی خشن و بی رحمانه مرا در مقابل همکارانم خوار کرد زیرا در نظر سردبیر گلها تازه و خوش رنگ بودند...
بعدها حضور گل فروش درست در خیابانی که من در آنجا زندگی می کردم برایم عادی شد،عجیب این بود که روزها و ساعات مشخصی زیر پنجره اتاقم بود و من می دانستم که دقیقا کدام روزها و کدام ساعت صدای بلند او را خواهم شنید،بالاخره تصمیم گرفتم اتاقم را عوض کنم و به محله دیگری بروم،با صاحبخانه که زنی سالخورده بود تصویه حساب کردم و به دنبال اتاقی به طرف محله ها و خیابانهای شهر حرکت کردم،بعد از چندین روز محل مناسبی را پیدا کردم،طبقه سیزدهم یک آپارتمان مجلل و زیبا،که پنجره های اتاقش به طرف پارک شهر بود،کم کم مسئله گل فروش را از یاد برده بودم چون در این جا دیگر اثری از فروشنده نبود،صبح روز اول یک ماه پاییزی با منظره عجیبی روبرو شدم،در حالی که صبح زود بیدار شده بودم تا طبق معمول زودتر از بقیه در محل کارم حاظر بشوم،وقتی پرده اتاقم رو کنار زدم با حیرت و چشمان خودم دیدم که تمام درختان پارک شکوفه هایی از نوع گلهای بی رنگ همان فروشنده دارند،به باغچه ها نگاه کردم،آنها هم مثل درختان بودند با شکوفه هایی بی رنگ،به کوهستانهای اطراف شهر،همه جا پر بود از گلهای رز بی رنگ،به تقویم روی دیوار نگاه کردم اولین روز یک ماه پاییزی را نشان می داد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط فانتازیو |