تبليغاتX
صخره جاودانگی

امروز هم مثل بقیه روزها بود،معمولا بیشتر اوقات را تنها بودم،علاقه ای به گشتن نداشتم و همیشه در اتاقم روی تختم دراز می کشیدم و با انگشتانم بازی می کردم و در افکارم غرق می شدم و به حرکت ابرها نگاه می کردم،شهر را دوست داشتم اما انسانهایش را نه،نمی دانم اما روز به روز و لحظه به لحظه احساس غربت بیشتری از انسانهای شهر برایم دست می داد،روزهای اول که اینجا بودم یادم است،نزدیکهای شب و حتی گاهی اوقات تا نیمه های شب با دوستانم خوش بودم اما همان طور که گفتم لحظه به لحظه این احساس خوشی کمتر و کمتر شد،دقیق خاطرم نیست اما از روزی که آن دوره گرد به شهر آمد و درست زیر پنجره اتاقم شروع به تبلیغ اجناسش کرد متوجه تغییر خودم شدم!عصر یک روز پاییزی بود که با صدای گوش خراش کسی از خواب بیدار شدم،با عجله به طرف پنجره رفتم و به محل صدا نگاه کردم،شخصی در کنار گاری بزرگ گل های رز ایستاده بود و فریاد میزد،لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم،باران کمی میبارید،به طرف گاری رفتم فروشنده یک مرد،نه نه،یک زن بود،نه حالا هم هرچقدر می خواهم به خودم بقبولانم که زن بود نمی شد!مرد هم نبود و مشکل کار من هم درست از همین لحظه شروع شد!جمعیت زیادی دور فروشنده دوره گرد حلقه زده بودند،به ناگاه از میان جمعیت شندیم که دختری جوان گقت:"آقا من دو شاخه گل رز نارنجی آبی می خوام!"چترم را باز کرده بودم و به گفتگو های میان فروشنده و مردم گوش می دادم،عجب خواسته بی خود و مسخره ای بود!مگر می شود که گل رز نارنجی آبی وجود داشته باشد؟گل رز تک رنگ است،نمی شود که دورنگ باشد ضمنا آن خانم فروشنده را آقا صدا کرده بود،که ناگاه با صدای خیلی بلند و رسای فروشنده به خود آمدم"بله خانم جوان بفرمایید این هم دو شاخه گل رز نارنجی آبی"اما رز ها بی رنگ بودند و شفاف و پژمرده!اما خانم جوان با تشکرات بسیار و راضی از جمعی که دور گل فروش بودند دور شد!با خود حس کردم شاید آن خانم چیز زیادی از گل نمی داند و یا شاید گل را برای ملاقات با معشوقه اش می برد یا چه می دانم برای کار دیگری!اما چه کار دیگری با گل می توان کرد الا هدیه به معشوق،مرد مسنی از میان جمعیت با کنار زدن دیگران به نزدیکی فروشنده آمد،با صدای خشن و گرفته گفت "خانم..."و یک شاخه گل رز قرمز زرد خرید!مگر می شد؟تمام گل های رز فروشنده بی رنگ بودند!و پژمرده و به طور خیلی تهوع آوری به روی هم انباشته شده بودند،گویی غذای حیوانات چهار پا باشند!اینبار هم خانم صدایش کرده بودند!تصمیم گرفتم از کسی که کنارم بود در مورد گلها و فروشنده بپرسم که آیا من چشمانم دچار مشکل شده است یا همه عین من هستند،مرد تنومندی بود،پس تصمیم گرفتم و به طرفش کمی متمایل شدم"آقا می بخشید،روزتون بخیر"چترم رو کمی بالای سرش گرفتم تا حالت صمیمانه تری پیدا کنم"می بخشید آقا،می خوساتم بپرسم که شما هم عین من این گلهای رز رو..."که به ناگاه دو شاخه گل رز آبی سبز رو در دستان نفر کنار دستیم دیدم،تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم و استراحت کنم شاید از کم خوابی هایی باشد که در طی این چند روز کار مداوم در دفتر روزنامه داشته ام،تصمیم گرفتم که زود به خواب بروم و مسئله فروشنده گل را فراموش کنم و با انرژی بیشتری در سر کار حاضر بشوم...
صبح فردای آن روز،زودتر از همیشه در محل کارم حاظر بودم،دفتر روزنامه خلوت بود و این احساس خیلی خوبی برایم داشت،به اتاق سردبیر رفتم تا دفتر حضور غیاب را امضا کنم،به محض ورد به اتاق سردبیر با صحنه وحشتناک و عجیبی روبرو شدم،چهار شاخه گل رز پژمرده درست مثل گلهای رزی که من روز قبل دیده بودم روی میز سردبیر بود،با عجله گلها را برداشتم و در سطل آشغال گذاشتم...هنوز هم با یادوری آن روز اوقاتم تلخ می شود،تنبیه شدیدی شدم و سردبیر با برخوردی خشن و بی رحمانه مرا در مقابل همکارانم خوار کرد زیرا در نظر سردبیر گلها تازه و خوش رنگ بودند...
بعدها حضور گل فروش درست در خیابانی که من در آنجا زندگی می کردم برایم عادی شد،عجیب این بود که روزها و ساعات مشخصی زیر پنجره اتاقم بود و من می دانستم که دقیقا کدام روزها و کدام ساعت صدای بلند او را خواهم شنید،بالاخره تصمیم گرفتم اتاقم را عوض کنم و به محله دیگری بروم،با صاحبخانه که زنی سالخورده بود تصویه حساب کردم و به دنبال اتاقی به طرف محله ها و خیابانهای شهر حرکت کردم،بعد از چندین روز محل مناسبی را پیدا کردم،طبقه سیزدهم یک آپارتمان مجلل و زیبا،که پنجره های اتاقش به طرف پارک شهر بود،کم کم مسئله گل فروش را از یاد برده بودم چون در این جا دیگر اثری از فروشنده نبود،صبح روز اول یک ماه پاییزی با منظره عجیبی روبرو شدم،در حالی که صبح زود بیدار شده بودم تا طبق معمول زودتر از بقیه در محل کارم حاظر بشوم،وقتی پرده اتاقم رو کنار زدم با حیرت و چشمان خودم دیدم که تمام درختان پارک شکوفه هایی از نوع گلهای بی رنگ همان فروشنده دارند،به باغچه ها نگاه کردم،آنها هم مثل درختان بودند با شکوفه هایی بی رنگ،به کوهستانهای اطراف شهر،همه جا پر بود از گلهای رز بی رنگ،به تقویم روی دیوار نگاه کردم اولین روز یک ماه پاییزی را نشان می داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

نوشتن قانونهای زندگی،مگر می شود با قانون هم زندگی کرد؟خوشحال باش و شاد و هرچه دل تنگت می خواهد بگو!دعوت شد ام به بازی نوشتن ۷ قانون زندگی از طرف گربه عزیز،که باید هفت قانون مهم زندگیمون رو بنویسیم،هرچی فکر کردم دیدم قانون خاصی به نظرم نمیاد اما خوب دیگه می نویسم هرچند خیلی زور میبره،دوست دارم تو ۲ حالت بازی کنم یکی قانون های عاشقانه دیگه قانون های زندگی پس بریم بازی...
اول قانون های عاشقانه:
۱-محاله از دستش ناراحت بشم!چون عاشقانه دوستش دارم،و دلیلی برای ناراحتی ازش نمی بینم.
۲-در زندگی من کاملا آزاده،درست همون طور که خودم تو زندگیم آزادم،عقایدش برای خودش و برای خودم محترم هستن.
۳-مشکوک بودن معنایی نداره،محاله بهش مشکوک بشم حتی اگر یک دنیا هم شاهد باشن که عشق من کاری رو انجام داده باشه که باید مشکوک شد.
۴-محاله بهش ناراحتیم رو نشون بدم،بهتر بگم،شاید در طول روز اتفاقایی برام افتاده که کلا داغون شدم اما وقتی باهاش برخورد کنم طوری باهاش رفتار می کنم که احساس کنه من خیلی شاد و پر انرژی هستم و همیشه باهاش هستم.
۵-تو تمام کارهام دخالتش می دم،اصلا به نظرم تنها مرد یا دختر به معنای یه چیز نصفه هست!تو تمام کارهام با خودم دارمش!
۶-وحشیانه لوسش می کنم!
۷-دوست دارم عشقم احساس غرور کنه،یعنی از احساس غرور عشقم من هم احساس لذت می کنم،همیشه براش بهترینها و بهترینها و بهترینها رو به وجود میارم.
این هفت قانون عاشقانه زندگیم بود،اما خوب اینا قانونها یک طرفه ای بود که از طرف من به عشقم بود اما خوب از طرف دوم خبر ندارم که پس شاید چند تا از قانونها شناور هم باشه!اما خوب عنصر وحشیگری تو همه زندگیم موج میزنه دیگه!دست خودم نیست!
دوم قانون های زندگی:
۱-همیشه خوش برخورد بودم و هستم،شده کسایی اومدن و خواهش دوستی کردن از من،بعدها هم از دوستی با من احساس رضایت کردن!(تو دنیای واقعی)در زندگیم همیشه سعی ام بوده که به حرفهای طرف مقابلم عاشقانه گوش بدم و سعی کنم طرف مقابلم رو درک کنم.
۲-بی نهایت مهربان هستم،حالا بماند که ضررهایی هم خوردم از این جهت،اما خوب مهربونی رو خیلی دوست دارم،و با همه با مهربونی رفتار می کنم.
۳-اگه مسئولیتی رو بهم بدن به نحو احسن انجام میدم،تا جایی که کار به تشویق نامه و ...می رسه،اعتقاد دارم که هر مسئولیتی رو که واگذار می کنن باید تا اونجایی که در توانت هست رو انجام بدی.
۴-وحشیانه امانت دارم و تو دار!می تونم خودم رو یه لحظه بذارم جای کسی که بهم اعتماد کرده!اونوقت خود به خود امانت دار می شم وحشیانه و اعتقاد دارم که انسانی که امانت داره یه انسان کامله.
۵-هیچ کس رو نباید از روی ظاهر قضاوت کرد،تا اونجایی که بتونم انسان ها رو از روی ظاهر قضاوت نمی کنم.
۶-اگر کسی افکار و علایقش و اعتقاداتش بر خلاف من باشه،خیلی منطقی دلایلم رو بهش می گم و به دلایل طرف خودم هم گوش میدم،اما خوب دیگه و هیچ وقت تو بحثهایی که راجب عقاید و علایقمونه وارد نمی شم تا اونجایی که بتونم.
۷-از کسی بدم نمیاد و با کسی قطع رابطه نمی کنم اما اگر بدم بیاد و قطع رابطه کنم محاله دوباره برگردم!
اینا هم قوانین زندگی،خوب بازی بود دیگه زیاد جدی نگیرین،از اونجایی که من خوش قولم و دعوت گربه عزیز رو انجام دادم همین جا هم ازش تشکر می کنم و این دوستامم رو به بازی دعوت می کنم و دوست دارم بخونمشون:تنهایی_قاف و 30 جای پا-اوپیوم-من نه آنم كه مي نمايم!-intusetincute-البته چند تا دیگه از دوستان رو هم می خواستم دعوت کنم اما خوب بقیه دعوت کرده بودن.
پ.ن:حالم دادشم خوبه هنوز بستریه اما خوب خطر رفع شده بی نهایت ممنون از همه.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

دیروز وقتی از کلاس بر گشتم همین که رسیدم خونه،دیدم پدرم پای تلفنه و داره گریه می کنه!وای چه لحظه بدی بود،یه لحظه تمام بدنم عرق کرد،رنگم پرید،بی اختیار فکرای زیادی به سرم زد همون لحظه فکرای احمقانه ای که چند روز باهام بود به خاطر مریضی برادرم،(نکنه باز خون ریزی اجازه عمل به دکتر رو نداده باشه،نکنه حین عمل به رشته های عصبی کمر آسیب وارد شده و فلج بشه،وای نه نه،خدا من رو بکش اما دادشم رو سالم کن!)دکتر قبل عمل به دادشم گفته بود که امکان فلج شدن بعد عمل وجود داره،به خاطر اینکه توموری که تو کمرش بود چسبیده به نخاش بود...منم با دیدن وضع پدرم بی اختیار بدون اینکه چیزی ازش بپرسم شروع کردم به گریه کردن،"چقدر بده که آدم تو یه لحظه خودش رو تنها ببینه"تلفن رو بابام قطع کرد باهاش حرف زدم،عمل موفقیت آمیز بوده،دادشمم مثل اولش هست الان،فقط باید چند هفته ای بستری باشه،بعد سه تا عمل که به فاصله چند روز انجام شد،الان حالش خوبه از منم سالم تر،بعد شنیدن این خبرم باز گریه کردم،گریه کردم،تا چشام خسته شد...
این پست رو نوشتم و از همه دوستای عزیزم که مال خودم هستن تشکر رو بکنم که تو نوشته قبلی چه به صورت ایمیل و چه به صورت کامنت باهام همدردی کردن،نمی دونم چطوری و کجا از تون تشکر کنم اما خوب تا اینقدر بگم که اگه تک تک شما الان اینجا پیشم بودین اونقدر وحشیانه می بوسیدمتون که تموم بشین...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط فانتازیو |