امروز مثل بقیه روزها نبود،احساس می کردم که دیگر به اوج م یا به لب م رسیده است،چند روزی بود این احساس نفرت را با خود داشتم،کسی چه می داند شاید نفرت از یک مکان کوچک،یا بزرگ،یا نفرت از یک شخص،اما مال من فرق داشت،نفرت از همه...
شب را خوب خوابیدم،البته تا قبل از بیداری فکرهای گریزانی آزارم می داد،تا اینکه زنگ تلفن مرا به خود آورد،لعنتی باز هم مزاحم،از وقتی که به جای آن خانم به این آپارتمان آمده ام،روزی نیست که چند تا تلفن مزاحم نداشته باشم،لابد زندگی خوشی داشته یا خوش رو بوده که دوستانی این چنینی از مرد و زن داشته که همیشه تلفن می زنند،به رختخواب م برگشتم،نمی دانم چرا در تختخواب م تمام مسائل روز را مرور می کنم،از کوچک تا بزرگ،از اتفاقات روزمره تا حتی دستشویی رفتن ها،دکترم می گفت که شبها کم بخورم،اما گویا این افکار قبل از خواب به من حمله ور می شد و درست در جای حساس و مهمی که باید نتیجه گیری کنم به خواب می روم!باید به دکترم خبر بدهم حالاتم را،اما دکتر هم یکی مثل بقیه،چون نفرت من از یک شخص خاصی نبود،و نباید این وسط دکتر بیچاره را که حقیقتا از درمانم لاعلاج مانده بود بکوبم!...
تختخوابم نزدیک پنجره اتاق م است،آپارتمان من در طبقه چهارم یک ساختمان دوازده طبقه در یک محله فقیر نشین و عموما مهاجر پذیر از دیگر کشورها است،انواع آدمها با نژادها و رفتارهای گوناگون،شب هنگام راهروی آپارتمان ما محلی عالی برای گدایان و بی خانمانهای شهر است!یک محیط کاملا کثیف در هنگام شب،و در روز یک سالن خلوت و سرد و خالی،بعد از کار همیشه در خانه بودم،کسی یا جایی را نداشتم که وقت م را بگذرانم،پس تنها جایم تختم بود...
صدای بوق ماشین ها و صدای باد اذیتم می کرد هر شب،این اتفاق اغلب تا ساعت دو یا سه نصفه شب ادامه داشت،نمی دانم این مردم و این ماشینها تا این موقع شب بیرون چه کار داشتند،بهرحال بعد از شام همیشه به حالت دراز کش تا نیمه های شب بیدار بودم...
امشب می خواهم تمام اتفاقاتم را از لحظه ورود به این شهر و آپارتمان برای اولین بار تا آخرین لحظه خواب م به یاد بیاورم و نتیجه گیری کنم،با اینکه می دانم هیچ تاثیری روی خودم و آن اجتماع ی که می خواهم از آن بگویم و به خاطر بیاورم نخواهد داشت،تنها برای گذران وقت بیهوده ام...
حدودا یک سال پیش اینجا آمدم،به اندازه پولی که داشتم مکان خیلی مناسبی برایم بود،برای من ی که تمام زندگی اش را باخته بود،به مدت چهار سال از صاحبخانه اجاره کردم به امید اینکه روزی برای خودم کسی خواهم شد،البته بعدها در خلوت خودم و درست روی همین تخت احساس می کردم که رفته رفته مدت اقامتم بسیار زیاد از چهار سال خواهد بود،اصولا انسان اینگونه است،فکر می کند و وقت تعیین می کند اما بعدها و درست وسط راه متوجه می شود که کم است،هم وقتش و هم امکاناتش،آنهم درست در لحظه ای که کار از کار گذشته،خانه را که کلی کثیف بود تمیز کردم وسایلم را مرتب کردم و ساکن شدم،اوایل برایم خیلی سخت بود تحمل رفتار کارفرمایانم و کسانی که با آنها در رابطه با کارم بودند،با خود می گفتم حتما بعد چند ماه با محیط و محل جدید عادت می کنم و مطابق می شوم،اما نمی دانستم که من انسانی یک دنده و لجوج هستم که هیچ شرایطی روی من حق تاثیر گذاشتن را ندارد،و همین امر باعث شد که وجودم دم دم و کم کم از نفرت پر شود،چهار ماه اول خیلی سخت بود،با خود نوید چهار ماه بعد را می دادم و به خودم قولهای واهی که حتما چهار ماه بعدم با انرژی زیاد و قوی شروع خواهم کرد و شرایط را به نفع خودم تغییر خواهم داد،اما تمام محاسباتم اشتباه بود،چهار ماه بعد زندگی من بدتر از چهار ماه اول زندگیم شد،غافل از اینکه وجودم رنگی می شد با رنگ نفرت و من در تمام این مدت بی خبر از وجود خودم!تصمیم گرفتم از روابط دوستانه در محل اتفاقاتم و زندگی که آنجا داشتم استفاده کنم،چون در محلی بودم که انواع و اقسام روابط دوستانه بیشتر به چشم می خورد،و خیلی از هم ردیفهای خودم با استفاده از همین روابط بالا رفته بودند و کاری هم به شرایط نداشتند فقط بالا و بالا می رفتند و من با دیدن این اتفاقات فقط درجا می زدم!البته این اتفاقات در کشور خودم بیشتر اتفاق می افتاد تا نسبت به یک جامعه قوی و فرهنگی مانند اینجا،تصمیمم را به دوستی اعلام کردم،دوستی که در آن تشکیلاتی که من وابسته به آن بودم نفوذ بالایی داشت،اما با یک جمله مواجه شدم"ببین من قبول می کنم که تو رو پیشنهاد بدم اما باید از آبروی خودم مایه بذارم"و باز این رنگ نفرت بود که در وجودم ریخته میشد،کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که تمام شهر و حتی بالاتر تمام انسانها اینگونه هستند و من فقط انتظارات واهی و بچه گانه معصومانه ای از انسانها و خدایم داشته ام که هیچ وقت عملی نخواهد شد،زمانی من برنده این اجتماع پست خواهم بود که خودم نیز مانند خیلی از گرگان دیگر فکر کسان دیگر نباشم و فقط به فکر دریدن و کشتن موقعیت دیگران باشم،موقعیتی پله گونه که هر کس اول شروع کننده باشد پس بهتر است...
دیگر خوابم برده بود و فردا روزی مثل خیلی از روزهای دیگر...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
"عشق تحریکی جنسی است همراه با تصور یک علت خارجی." پ.ن.خیلی بعدا اضافه شده:ایشون این پست رو به چالش کشیدن و به نظر سنجی گذاشتن!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
میتونن خیلی با هم تفاوت داشته باشن،خیلی خیلی!درست مثل اثر انگشت،اما همه اینا انگشتن!درست عین هم،درست مخالف هم!هیچ وقت نتونستم تو زندگیم کسی رو پیدا کنم که با اون یکی فرق داشته باشه!می دونم شاید تعریف من از "فرق" چیز دیگه باشه،اما خوب نمی خوام که تعریفم رو اپسیلون بگیرم،تعریفم رو کلی می کنم،منظورم از فرق کلی هست!امروز من فانتا اینجا رو امضاء می کنم که تمام انسانهای دنیا هیچ فرقی باهم ندارن،شاید مثل یه قسمت "بیمار مقیم""هیچی نیستن،همه از یه نوع...(به جای سه نقطه فحش)" وقتی هم که مردن بدون توجه به اعمال و رفتارهایی که داشتن شاید مثل یه قسمت از "سمفونی مردگان""...(این فحش بود)رو گم می کنن و میرن".
جالبه،وقتی این رمانها،یا رمانهای دیگه رو می خوندم با خودم فکر می کردم که چرا نویسنده هاشون اینقدر از فحش استفاده می کنن،اول فکر می کردم که خوب باید مثلا یه لحن کوچه بازاری باشه،اما چندی پیش دیدم هیچ چیزی مثل فحش نمی تونه نویسنده رو تخلیه کنه در حالتی که به اثبات چیزی رسیده!به نظرم فحش خودش یه نوع اثبات هست،انسانها روکشهایی هستند بر روی یه روح،جسم،خلاصه تو هر مکتبی که بشه اسمش رو به درون گذاشت!و من امروز می خوام برا خودم بنویسم که هیچ کس با اون یکی فرقی نداره،فقط روکشهاشون عوض میشه،همه یه نوع...(هرچی دلتون خواست بذارین).
تو نود درصد دوستیهام،و رابطه هام همیشه دنبال فرقی بودم!پیدا نکردم!دنبال یه کوچولو فرق بودم پیدا نکردم!بازهم کوچولوتر بازهم پیدا نکردم،با خودم گفتم حتما تو این دنیای به این بزرگی شاید به اندازه انگشتان دستام باشن کسایی که فرق داشته باشن با بقیه،اما بازم پیدا نکردم،تو تمام این سالها فهمیدم که درجا زدم و فقط با یک نفر دوست بودم اما با هزاران نفر بودم،نفر بعدی هنوز نیومده،و نخواهد آمد.
پس خوشبحال اون کسی که برای بار اول تجربش کردم!!!،تجربه بودن با یک نفر برای اولین بار،دست پیدا کردن به درون نفر روبرویت،تجربه های جدید از نفر اولت،شاید بعد مدتها در درون کسان دیگه هم من به دنبال ادامه تجربیاتم از نفر اول بودم،اما چرا پیدا نکردم؟؟؟شاید باید با نفر دوم از اول شروع می کردم!چند بار از اول شروع کردم اما همش تکراری بود،به جایی رسیدم که اول بودم،تجربه اول با کس اول زیباست،اما ادامه تجربه با نفرات دیگر تکراری و بی خوده،برای همینه که اینجا برای خودم می نویسم که تمام انسانها یکی هستن،حتی نفرات اول،با این تفاوت که تو نفر اول تجربه نداشتم!!!!وگرنه ترکش می کردم!!!!و هیچ وقت بهش نزدیک نمی شدم!!!!
خوشبحال نفر اول،که برای اولین بار من رو امتحان کرد،حتما نامرد بود که بهم نگفت تجربیاتش رو با نفرات قبل از من!!!اما من چی؟؟؟من ولی به نفرات بعد خودم می گم تجربیاتم رو،تا شاید من برای من دیگه فرق داشته باشم!
توضیح:میتوین این نوشته من رو به عشق،دوستی،رفاقت،چه میدونم به هرچی خواستین ربط بدین،منظورم کلی بود،تو پاراگراف اولم هم گفتم،منظور اپسیلونی نداشتم.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
چند روز پیشا،مجبور شدم درایوهای کامپیوترم رو مرتب کنم،نصف هاردمم،از اونجایی که به موسیقی خیلی علاقمند هستم مربوط می شه به انواع فایلهای صوتی و تصویری از این گروهای راک و متال و کلاسیک و یه چند تا(البته چند آلبوم)آهنگ بی کلام با گیتارالکتریک،میون فایلهای موسیقی کامپیوترم،آهنگ ایرانی اصلا پیدا نمی شه(چه سنتی،چه پاپ و...)الا مرحوم فریدون فروغی که تمام آهنگهاش رو کامل به صورت یه آرشیو خیلی ارزشمند دارم،یه چند تا آهنگ هم از اسماعیل اسفندیاری و کاوه یغمایی... نا نانا نا نانا نا نانا کلی خاطره برام زنده شد،دستم رو گذاشته بودم زیر چونم،احساس کردم لبهام کشیده شده،داشتم لبخند میزدم...
حالا فرض کن میون اون همه فایل دارم دسته بندی و قفسه بندی می کنم و براساس سبک و گروهشون دارم پوشه بندی می کنم که چشم خورد به یه فایل صوتی با اسم سندی!!!(همون خواننده که جنوبی می خونه و بندری)...
باز کردم آهنگ رو،چشمام رو بستم،شروع کرد به خوندن...
نانا نا نانا نا
مث تو توی شبها ستاره ای نیست
بی تو قصه ی من حرف تازه ای نیست
عاشقم عاشق شرم اون نگات
مستم از برق شب چشم سیات
یادت باشه یادت باشه یادت باشه
وای وای وای وای وای وای
شیوا شیوا شیوا
دوست دارم همیشه...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط فانتازیو |