تبليغاتX
صخره جاودانگی

چند سال قبل با یه دکتری دوست شدم که اون موقع فکر کنم یه بچه دبیرستانی بودم،البته این دوست عزیز ما اون موقع تازه درسش رو تموم کرده بود و داشت به سربازی فکر می کرد،دیگه گذشت تا چند روز پیش...
چند روز پیش با مادر جان رفتیم خرید،خرید سیب زمینی،گوجه،سبزی،کمی میوه،اینجانب هم شده بودم راننده اختصاصی مامان جان،فانتا الان دور بزن،فانتا جلوی این مغازه نگه دار،فانتا اینا رو بذار صندلی عقب،فانتا بپر یه کمی ماست بخر و اینا!از اونجایی یا از آنجایی که مادر من به گل و گلکاری خیلی علاقه داره و همیشه تو باغچه خونمون انواع گلها رو پرورش می ده،یهو هوس می کنه که دو بسته از این خاکهای آماده بخره،بهم گفت جلوی اولین گلفروشی نگه دارم تا بره خاک بخره،گشتیم و گشتیم تا یه گلفروشی پیدا کردیم،نگه داشتم جلوی گلفروشی،مامان برگشته بهم میگه فانتا برو دو بسته خاک بخر!برگشتم میگم مامان مگه نمی بینی سر و وضعم خرابه همین که پیاده بشم از ماشین، گشت ارشاد میاد بچت رو ازت میگیره ها،مامان برگشته می گه برو بابا،مسخره!!!این رو هم بگم قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم متوجه شدم یه آقایی دم در مغازه ایستاده و داره با یه خانم صحبت می کنه،"گویا اعصابشم خیلی خراب بود،از حالت حرف زدنش فهمیدم!"پیاده شدم و تا دم در مغازه که چند قدم بود داشتم با لباسام ور می رفتم،که یکهو خودم رو دم در مغازه دیدم،آقاهه همون جا بود،برگشتم و گفتم آقا می بخشین دو کیسه بهم خاک بدین،تا این جمله رو گفتم اون خانومه منفجر شد از خنده و از جلوی مغازه دور شد،آقاهه برگشت طرفم تا اینکه به صورتم نگاه کرد مُردم،با خجالت گفتم سلام آقای دکتر!ببخشید نشناختم!اعصابش بهم ریخته بود،برگشت و یه خواهش میکنم خیلی خشک گفت!رفتم تو مغازه و دو بسته خاک خریدم!وقتی تو ماشین نشستم منفجر شدم از خنده!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

حالت اول:بدو بدو میرم طرف آزمایشگاه،کلاسم خیلی دیر شده،خیلی بدم میاد دیر برسم به کلاسم برای همین همیشه چند دقیقه ای زودتر از استاد سر کلاس حاضرم،نمی دونم چرا اون روز دیر کردم،به هر حال رسیدم دم در،نفس نفس میزدم،چند ثانیه ای صبر کردم نفس هام آروم شد،تق تق،در کلاس رو باز کردم،دیدم آره بچه ها هر کدوم یه طرفی دارن حرف میزنن و معلومه که استاد نیومده،هورااا!یه بار دیر کردم اون یه بارم استاد نیومد،هورااا،یهو تکنسین آزمایشگاه برگشت و به طرفم گفت برو مشغول شو،لباس کار بپوش برو!!!برگشتم گفتم ببخشید آقای...استاد نیومدن؟(خیلی معمولی و در کمال احترام پرسیدم)،برگشت و طرفم گفت شما نگران نباشین!الان اگه دستور بفرمایین زنگ می زنم به استاد و می گم که شما می خواهین هرچه زودتر بیان سر کلاس!!!!امر دیگه ای ندارین؟؟؟(خداوندا،دهنم باز موند،من خیلی عادی ازش سئوال پرسیدم،اونم برگشت و اون جوری جوابم رو داد!)چیزی نگفتم و از کلاس اومدم بیرون...

حالت دوم:قرار بود سمینار بدیم،گروه ما اولین گروهی بود که باید سمینار می داد،یه گروه ۲ نفره،فرض کن جلوی ۴۰-۵۰ نفر دانشجوی باید به ایستی و حرف بزنی،واقعا سخته،ارائه کردیم،استاد خیلی خوشش اومد هر دومون نمره(A)گرفتیم،هفته بعد گروه بعدی نوبتش شد،واقعا افتضاح ارائه کردن،نوبت نمره دادن به گروه ارئه دهنده شد،منم چند متری با استاد فاصله داشتم،طوری که مکالمه بین استاد و گروه ارائه دهنده رو میشنیدم،می خواست نمره(C)بده که یکهو استاد برگشت و طرفم و گفت:فانتا چند بدم به این گروه!!!(خشکم زد،هم دوستام و هم استاد داشتن بهم نگاه می کردن)گفتم استاد هرچی خودتون صلاح بدونین،گفت نه فانتا باید یه نمره بگی!گفتم استاد چون دوستامن و خیلی دوسشون دارم،اگه من جای شما بودم(A)می دادم،خودکارش رو از جیبش در آورد و نمره(A) رو به گروه ارائه دهنده داد،برگشت و لبخندی بهم زد...

نتیجه گیری اخلاقی فانتایی:اون تکنسین آزمایشگاه رو اگه از لحاظ سنی با این استادمون مقایسه کنم حداقل اولین فکری که به سرم میزنه اینه که تکنسین آزمایشگامون جای بابای استادمونه،البته از نظر سنی!اما جالب اینجاست که یکی استاد شده و اون یکی تکنسین،هر دو تو یک دانشگاه(سوء تفاهم نشه،من به شغل هیچ کدوم ایراد نمی گیرم)مسئله اینجاست که هیچ چیزی و هیچ پدیده ای بدون دلیل نیست،گاهی تو زندگی ما آدما مشکلات و اتفاقایی می افته که بی دلیل نیست و به اعمال و رفتار ما ارتباط مستقیم داره،مگه نه؟کاش بتونیم تمام اتفاق های اطرافمون رو که برای ما می افته رو گردن شانس و اقبال و بخت و طالع بینی نندازیم،مگه نه؟؟؟(البته بازم منظورم این نیست که دخالت شانس رو صفر ببینیم).

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

هرانسانی چه دین دار،چه بی دین،چه بت پرست،چه خورشید پرست،خلاصه هر موجود زنده ای که اسم انسان روش باشه،همیشه دوست داشته که با یک نیروی بالاتر از خودش که تمام خوشبختی و سعادتش رو تو حمایت اون قدرت(بی پایان یا همون خدا)میبینه،حرف بزنه،حالا بعضی از این خدایان آشکار بودن،بعضیا پنهان،با اینا کار ندارم و به درست و غلط بودن این خدایان کاری ندارم،اون چیزی که برای من خیلی جالب هست رفتار یک انسان در مقابل خداش چطوره؟!البته منظورم از رفتار،اون حرفهای پنهانی که هر شخصی تو تنهایی خودش با خداش میزنه چه شکلی و به چه حالتی هست؟؟؟(باز هم می گم با فلسفه وجود خدا و دین کاری ندارم،تنها می خوام هر کس که دوست داشت رابطه خودش و خداش رو با "تمام جزئیاتش" وقتی که داره "با خداش حرف میزنه" بگه...

پ.ن.بعدا اضافه شده:یکی از دوستان به نام "باران پاییزی"تو کامنتها به مطلب جالبی اشاره کردن!چرا ما این رفتارهارو با خدامون داریم؟؟!!!(شاید همون یک جور نتیجه گیری!)

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط فانتازیو |