پ.ن.۱:دوست دارم شخصیت خودم رو از چشم دیگران نگاه کنم،امروز سر کلاس نشسته بودم دیدم یه دانشجویی صندلیش رو از عقب آورد درست گذاشت کنار من!هیچ حرفی نزد،منم ساکت،بعد چند دقیقه شروع کرد به صحبت کردن باهام!اینکه من رو از ترم های قبل می شناخته،حتی تو بعضی از درسها باهم همکلاس بودیم،جالب اینجا بود که من اصلا اونو نمی شناختم،بهشم گفتم،برگشت و بهم گفت افرادی که خاص باشن و رفتارشون خاص باشه همه متوجه اونها می شن!اون شخص من رو خاص می دید حالا برخی از دلایلش رو هم برام گفت،آروم میای میری،همیشه ساکت و باخودتی،کمتر تو محوطه دانشگاه دیده میشم و...کاش همیشه می تونستم خودم رو از چشم بقیه نگاه کنم. پ.ن.۲:در مورد مطلب قبلی اول از همه از همتون تشکر می کنم،هم بابت تبریکاتون و هم بابت اینکه باهام بودین،اما یه مسئله خیلی کوچیک رو که باید تو همون نوشته می گفتم و یادم رفت بنویسم(آخه حس می کردم لابلای نوشته هام گفتم)رو الان می گم:من عاشق نشدم!و به این معتقدم که هیچ عشقی عشق اول نمیشه،من عاشق اون دختر نبودم و نشدم و نیستم فقط یکسری احساسات درونی بود که در مقابل یه انسان زیبا داشتم همین(حالا این خودتون هستین که مختارین هر فکری در مورد من می کنین بکنین)اما خوب به عنوان یک انسان دوستش دارم همین،عاشق نشدم. پ.ن.۳:افیون،دوست بسیار عزیزم،جزو صد نویسنده برتر بلاگستان انتخاب شده،دوست دارم براش تبریک بگم خیلی زیاد،واقعا هم حقش بود،فکر کنم بین صد وبلاگ برتر که نویسنده هاشون خانم باشن افیون چهاردهم شده،تبریکات وحشیانه افیون. پ.ن.۴:کمتر نت میام،اما هر وقت بیام و وقت کنم همیشه می خونمتون،خیلی دلمم برا تک تکتون تنگه،خیلی،دلم نوشته های همتون رو می خواد،دلم وبلاگاتونو می خواد،هر کدومتون برای من عزیزین خیلی زیاد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
بار اول که دیدمش،پیش پدر و برادر بزرگم بودم،بار دوم اون خودش بود که اومد و من رو پیدا کرد،فقط چند کلمه ای بین من و اون(هنوز اسمش رو نمی دونم!)رد و بدل شد!که اونهم به خاطر موقعیت کاری من و اون بود!دوست ندارم آسمانی حرف بزنم و توصیف کنم،اما من فانتازیو هیچ وقت حس نمی کردم که کم بیارم!باید اقرار کنم!
دوست دارم از توصیف شروع کنم،شاید توصیف بهترین روشی بوده که برام آرامش و راحتی آورده!
هم قد و هم هیکل خودم هست!همیشه اعتقادم بر این بوده که آرایش جزوی از وجود یک دختر هست و برای دختر،همون طور که خیلی از مسائل دیگر در مورد پسرها هست و جزوی از وجود یک پسر!و باز هم اعتقاد دارم هر شخصی در مقابل جنس مخالف یک سری سلیقه هایی درونی داره که وقتی آشکارا در مقابلش ظاهر بشه(همون اتفاقی که در مورد خودم افتاد)کم میاره!کم میاره که نه،اما خوب شاید علاقه مند میشه،مگه نه؟؟؟
گفتم از توصیف شروع کنم،خیلی دوست داشتنی بود!صداش عذابم داد!نگاهش چه بار اول چه بار دومی که خودم تنها بودم!با نگاهش لبهام بسته شد!لاک نارنجی به ناخنهاش زده بود،نمی دونم روی هر ناخنش یه شاخه مانند وجود داشت!روی ضمینه نارنجی!تو اون چند میلیمتری!که کنار من ایستاده بود بوی خوشی ازش می اومد!بار اول با تیپ خیلی رسمی بود!این بار با یه تیپ خیلی اسپرت!من به نگاه اول عقیده دارم!حالا هر کس هر عقیده ای داشته باشه برام خیلی محترم هست!اصلا نمی دونم از نوشتن این سطرها چی می خوام!!!من فقط دو بار دیدمش،فقط دو بار!احساس کردین وقتی یه کار سختی رو انجام بدین خسته می شین؟الان من دقیقا تو این حالتم،بعد اون ملاقاتها خیلی خسته ام،خیلی...
تمام سلیقه هام جلوی چشمم و تو وجود جنس مخالفم ظاهر شد!هنوز من کاری نکردم و حرفی نزدم!فقط خواستم اتفاقی که برام تو این دو ملاقات به وجود اومد رو بنویسم همین!...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط فانتازیو |