فکر کنم پونصد سال پیش بازم فکر کنم توسط سیاووش عزیز به بازی دعوت شدم!یکی "مشخصات همسر آینده" و دیگری هم "پستهای به یاد ماندنی لینکهامون"!منم از آنجایی که بسیار خوش قول هستم!حالا بعد گذشت این همه سال دارم این بازی رو انجام می دم،البته تا اونجایی که یادم باشه: اینها پستهایی هستن،که با خوندنشون لذت بردم،البته وبلاگهایی هستن که خوندن تمام نوشته هاشون لذت بخشه،ولی خوب اینجا طبق قوانین بازی مجبورم یکی از پستها رو بگم،حالا دوست دارم اینا هم این بازی رو انجام بدن،یعنی هر کسی که اسمش بالا اومده دعوته،ضمنا پست به یاد ماندنی خودم کدومه؟؟؟!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط فانتازیو |
اگر شما عاشق یک کسی باشین خیلی وحشیانه،چطور بگم اصلا نتونین ازش جدا بشین و از این مطمئن باشین که طرف مقابلتون هم همینطوره(یعنی احساساتتون دو طرفه باشه)،یک وقت تو این وضعیت یک کسی بیاد و ابراز عشق کنه بهتون و شما بفهمین که طرف عشقش خالصه به شما و با تمام وجودش عاشقتونه!چیکار می کنین؟؟؟
با فرض اینکه این مسئله رو نمی تونین به عشق اصلیتون بگین!و نخواهین گفت!دوست دارم بدونم با طرف دیگه چه رفتاری دارین!
پ.ن.بعدا اضافه شده:جواب خودم رو هم تو کامنتای همین پست نوشتم!
پ.ن.بعداْ بعداْ اضافه شده:شاید یک مدتی نباشم،به دلیل خستگی و اینا!احتیاج دارم یه مدت از نت دور باشم و با خودم باشم،بیش از اندازه ممنونم از تمام کسانی که تو این بحث شرکت کردند،از نظر تک تک همتون استفاده کردم خیلی،خیلی کمک کرد بهم عقاید و نظراتتون،همه رو می خونم،یک دنیا مهربانی و خوبی برای همه آرزو می کنم وحشیانه.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط فانتازیو |
الان که رفتم تو تختم بخوابم، تختم آنی مثل یه اقیانوس منو تو بغلش گرفت. حالا اطرافم پر از آبه با موجای بزرگ و وحشی. از اونا که دوست دارم. از اونا که وقتی میان خیلی سنگینن، میریزن رو سرت، بعد تو نمیفهمی که چقدر دیگه مونده تا برسی بالاتر، که سرتو از آب در بیاری. از اونا که وقتی میان.. تو خیلی میای پایینتر، بعدش میتونی پاهاتو جمع کنی تو بغلت. مچاله شی تو خودت. گریه کنی. آخه توی اون همه آب که اشکای تو دیگه معلوم نمیشن. آخه هیشکی نمیفهمه که گریه کردی. چشات فقط یکم قرمز میشن. عِب نداره اما اشکاتو که کسی نمیبینه! همین خوبه! انقد گریه میکنی که تموم میشی. یعنی انقدر گریه میکنی که همه چیتو گریه کردی انگار. هر چی تو دلت بوده، هر چی تو ذهنت بوده، همه چی رو گریه میکنی میدی دست اقیانوس. میذاریشون بین آبا، هیشکی هم هیچوقت نمیفهمه که تو یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شدو تو خودتو گریه کردی تو آبا. یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شد و یه موج بزرگ اومد رو سرت و تورو هل داد زیر آب. یه موج بزرگِ بزرگ دو دقیقه نفسشو حبس کرد و یه دفعه خودشو آزاد کرد. دیدی چقدر بزرگتر میشه اینطوری؟ چقدر محکم تر ضربه میزنه؟ چقدر عمیق تره؟! هیشکی نمیبینه اینارو. فقط میبینن که چشات یکم سرخن. اما اشکی نمیبینن. همین خوبه! دوباره موج میاد. من حالا همه چیمو ریختم توی اقیانوس. اون پایینِ پایین. حالا که تموم شدم رسیدم روی آب. یه موج کوچیک اومد.. پرتم کرد بالا. من از بس که سبک شدم دیگه نمیرم زیر آب. موج میاد فقط میندازتم بالا. یه موج دیگه بعد از چند دیقه سکوت حالا داره خودشو رها میکنه. انداختتم بالا. رفتم تو ابرا خیلی بالاتر از ابرا شاید. انقدر بالاتر که فکر کنم "دماغم خورد به دماغ خدا". داشتم رو ابرا واسه خودم دنبال یه استراحتگاه میگشتم که افتادم پایین اما دیگه نیوفتادم تو اقیانوسه. وسط یه جنگل فرود اومدم. حیوونای زیادی اینجا هست. رو تختم. وای چقدر حیوون!!! چطوری رو تختم جا شدن همه؟ اِه توام هستی بینشون. اما من "تو"ی دلمو ریختم وسط اقیانوس. میای نزدیک تر. خیلی نزدیک تر. بعد انگاری که خودت بفهمی منی که تو میخوای وسط اقیانوس مونده، خب؟ دقیقاً همونطوری بغض میکنی. بهم میگی نترس! من میترسم اما. قبلش نمیترسیدما، تو که گفتی نترس ترسیدم. چون هیچ چیز ترسناکی وجود نداشت، من خیلی ترس برم داشت. صدای اقیانوس اومد. قبلش اما تقریباً چند روز سکوت مطلق بود. موج نفسشو حبس کرده بود این همه مدت. واااای رها شد.... دنیا خراب شد.... نوشته وبلاگ سراب عشق که به دلیل زیبایی نوشته،با اجازه ی نویسنده برداشته شد
هیشکی هم هیچوقت نفهمید که تو یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شدو تو خودتو گریه کردی تو آبا. یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شد و یه موج بزرگ اومد رو سرت و تورو هل داد زیر آب. یه موج بزرگِ بزرگ دو دیقه نفسشو حبس کرد و یه دفعه خودشو آزاد کرد. دیدی چقدر بزرگتر میشه اینطوری؟ چقدر محکم تر ضربه میزنه؟ چقدر عمیق تره؟! هیشکی ندید اینارو. فقط دیدن که چشات یکم سرخن. اما اشکی ندیدن. همین خوبه!
هیشکی هم هیچوفت نفهمید که چی شد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط فانتازیو |
تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود(یعنی اسب هایش را برداشته و به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکل متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود،کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم،که بعدها به همین شیوه صورت گرفت،کارش بیخ کمتری پیدا کرد).این طور بود که هرکس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی،از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش،گاه از چادر بود تا مینی ژوپ،می خواست در همه تصمیمات شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش می خواست.می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند،نه جنسیتش،اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد،مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش به نمایش در آید اما اگر کسی به او چیزی می گفت،از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد،طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود،اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اضهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یه نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد،از زندگی زناشویی اش ناراضی بود،اما نه شهامت جدا شدن داشت و نه خیانت،به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت،اما وقتی کار به جدایی می رسید،به جوانی اش که بی خود پای دیگری حرام شده بود،تاسف می خورد،بی گمان زنانی هم بودند که در منتهاالیه این دو طیف ایستاده بودند..../همنوایی شبانه ارکستر چوبها/شاهکار رضا قاسمی/انتشارات نیلوفر
ماندای عزیزم،بی نهایت ممنونم از تبریکت،زیاد یا شاید وحشیانه ممنونم
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط فانتازیو |
آدم:???Do You Love Me
حوا:خوب،غیر از این کار دیگه ای نمی تونم بکنم! و این گونه بود که خداوند "عشق" را آفرید...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط فانتازیو |