تبليغاتX
صخره جاودانگی

فکر کنم پونصد سال پیش بازم فکر کنم توسط سیاووش عزیز به بازی دعوت شدم!یکی "مشخصات همسر آینده" و دیگری هم "پستهای به یاد ماندنی لینکهامون"!منم از آنجایی که بسیار خوش قول هستم!حالا بعد گذشت این همه سال دارم این بازی رو انجام می دم،البته تا اونجایی که یادم باشه:

  1. تنهایی قاف و سی جای پا،وبلاگ شعله،فکر کنم تمام اون نوشته هایی رو که درباره شیرین می نوشت،خیلی دوست دارم اون نوشته ها رو.
  2. توهمات و تصورات یک دگراندیش،وبلاگ دگراندیش،یه مطلب نوشته بود از ملاقات با یه فاحشه،تو عرض فکر کنم هفت یا نه دقیقه،خیلی مطلب قوی بود.
  3. اشکی از جنس خدا،مرجان،از یه خاطرش تو بیمارستان نوشته بود که وقتی داشتن آب نخاش رو می گرفتن،خیلی سخت بود خوندن اون مطلب.
  4. شب های لیمویی،گنجشک و گربه،گنجشک یه تولد برا گربه گرفته بود،فکر کنم یه شعر رو هم با اضافه کردن چند تا حرف خیلی ماهرانه تغییر داده بود،خیلی نوشته قشنگی بود.
  5. به دنبال لمس لحظه های ناب،آریانا،تو این اواخر از یه خاطره نوشته بود که آیسان خواهرش تصادف کرده بود،خیلی نوشته قوی بود.
  6. زندگی زیباست،دنیا،وقتی از داییش نوشته بود به صورت یه خاطره...
  7. ترنج و نارنج،ترنج فکر کنم اون لحظه خداحافظی با نارنج رو نوشته بود که هنوز با هم نامزد نشده بودن،فکر کنم تو آخرین لحظه خداحافظی کردن.
  8. اوپیوم،افیون،یه مطلب با عنوان ستاره شناسی نوشته بود،فکر کنم تو دو سطر،بعدها فهمیدم که برای عشقش نوشته.
  9. تنهایی های من،المیرا،وقتی جریان آشنایی با مهران رو فکر کنم نوشته بود.و انتظاراتی که مهران ازش داشته.
  10. خاطرات و دلنوشته های مهری،مهری،یه مطلب با عنوان"اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرد"نوشته بود واقعا محشر بود.
  11. دنسر،وقتی کادوی تولد ش رو از پشت وب کم بود و عکسش رو تو وبلاگ گذاشته بود،فکر کنم عشقش بهش هدیه داده بود از فاصله خیلی دور.
  12. سراب عشق،لنا،تمام نوشته هاش قشنگ هست،بعضیهاش رو اینجا می ذارم.
  13. من نه آنم که می نمایم،لیتیوم،یه مطلب نوشته بود با عنوان "کور رنگی ایرانی"و یه مطلب دیگه با عنوان"عقل"نوشته های قابل درکی بودن.
  14. رفتی حاجی حاجی مکه،اطلس،تو یکی از نوشته هاش نوشته بود که تمام جزوه هاش رو پخش کرده تو اتاقش و با ریتم گیتار الکتریک،روی جزوه ها بالا و پایین می پریده.
  15. رویای هیچ من،نیروانا،یه مطلب نوشته بود که فکر کنم ماتیلدا و لئون رو نوشته بود خیلی نوشته قشنگی بود.
  16. خدا همه جا هست،ستاره،تمام نوشته هایی که در مورد برادرش می نوشت قشنگ بودن.
  17. چشمان کاملا بسته،ماندا،تمام پ.ن هاش قشنگه،همشون به یاد ماندنی.
  18. شب سکوت کویر،ماهور،از یه خاطره نوشته بود که قهر می کنه و میره اتاقش و از شام هم دیگه خبری نمیشه،خاطره شیرینی بود.
  19. زمزمه عشق،آفرین،یه مطلب نوشته بود با عنوان"برای آنکه"فکر کنم،بعدها تو آرشیوش خوندم.
  20. تصویری کودن از انسانی ناپخته،روانپریش،آخر یکی از نوشته هاش یه پینوشت خیلی قشنگ زده بود راجب اعتماد کردن،حس کردم.
  21. سگ سیبیل،محشر بود دستنوشته هاش،مخصوصا اون مجموعه دختر دایی فکر کنم،نوشته هاش رو دوست دارم،وقتی هوشنگ گلشیری آدم رو تایید کنه این می شه دیگه!
  22. افکار پراکنده یک موجود منسجم،شیوا،فکر کنم سه سال پیش بود یا چهار سال پیش یه مطلب ازش خوندم که رفته بود باشگاه پرورش اندام پسرا واقعا محشر بود نوشتش.
  23. سیاهه،زهرا،تمام داستان کوتاه هاش،چون عاشق داستان کوتاهم.
  24. سیاه مشق،صدرا،یه پست نوشته بود با یه شعر از فروغ فرخزاد،شعرش واقعا زیبا بود.
  25. راسکولنیکوف،بهنام،یه مطلب نوشته بود فکر کنم با یه راننده تاکسی دعوا کرده بود.
  26. کاریکاتورهای یک استعداد درک نشده،علی،یه کاریکاتور کشیده بود یه روح با یه بادکنک داشت پرواز می کرد،یه نفرم فلج روی صندلی چرخ دار نشسته بود داشت نگاهش می کرد.
  27. من هیچ من نگاه،سیاووش،شب نشینی های سیاووش رو خیلی دوست دارم خیلی،همشون به یاد ماندنی هستن.
  28. صندوق مخفی،کتایون،یه عکس از یه بیمارستان گرفته بود پرنده اومده بود تو اتاق بیمارستان لونه کرده بود.
  29. فینگیلی،یه سری از خصوصیاتش رو نوشته بود همون اوایل وبش،خیلی خوشم اومد.
  30. خانه آرزوهای آدونیش،تمام شعرهایی که خودش می گه رو خیلی دوست دارم،البته وقتی فلسفه شعر رو هم برام می گه ارزششون دو برابر می شه برام.
  31. تپشهای عاشقانه،پرنسس،خوب وقایع دانشگاه رو نوشته بود خیلی باارزش بود،ضمن اینکه یه پستهایی داره با عنوان "اگر"نوشته های جالبی هستن.
  32. پیچ و مهره،مهره از یه خاطره دوران خدمت پیچ نوشته بود،که براش از اونور خط تلفن صدای گلوله در میاره،خیلی لطیف بود.
  33. پشت هیچستان،از روشنفکری خاصی که تو تمام نوشته هاش هست خیلی خوشم میاد.
  34. جزیره تنهایی،عسل،راجب یه استادشون یه خاطره نوشته بود،که استاد چه هدفها و چه نیتهایی داشته.

اینها پستهایی هستن،که با خوندنشون لذت بردم،البته وبلاگهایی هستن که خوندن تمام نوشته هاشون لذت بخشه،ولی خوب اینجا طبق قوانین بازی مجبورم یکی از پستها رو بگم،حالا دوست دارم اینا هم این بازی رو انجام بدن،یعنی هر کسی که اسمش بالا اومده دعوته،ضمنا پست به یاد ماندنی خودم کدومه؟؟؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

اگر شما عاشق یک کسی باشین خیلی وحشیانه،چطور بگم اصلا نتونین ازش جدا بشین و از این مطمئن باشین که طرف مقابلتون هم همینطوره(یعنی احساساتتون دو طرفه باشه)،یک وقت تو این وضعیت یک کسی بیاد و ابراز عشق کنه بهتون و شما بفهمین که طرف عشقش خالصه به شما و با تمام وجودش عاشقتونه!چیکار می کنین؟؟؟
با فرض اینکه این مسئله رو نمی تونین به عشق اصلیتون بگین!و نخواهین گفت!دوست دارم بدونم با طرف دیگه چه رفتاری دارین!
پ.ن.بعدا اضافه شده:جواب خودم رو هم تو کامنتای همین پست نوشتم!
پ.ن.بعداْ بعداْ اضافه شده:شاید یک مدتی نباشم،به دلیل خستگی و اینا!احتیاج دارم یه مدت از نت دور باشم و با خودم باشم،بیش از اندازه ممنونم از تمام کسانی که تو این بحث شرکت کردند،از نظر تک تک همتون استفاده کردم خیلی،خیلی کمک کرد بهم عقاید و نظراتتون،همه رو می خونم،یک دنیا مهربانی و خوبی برای همه آرزو می کنم وحشیانه.

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

  • خیلی دلم می گیره وقتی یه قیافه درمونده رو ببینم!به قدری از دنیا و کل حکمتش زده می شم که یه جام پر عسل هم نمی تونه ناراحتی و بغضم رو از بین ببره!نه اینکه لوس بازی باشه نه،راستش یه حس دارم که وقتی دلم از چیزی می گیره اونقدر باید فلسفه و دلیل برام بیارن که فقط یه کوچولو اون ناراحتیم از بین بره!...
  • به نظرم یکی از سخترین مواقع تو زندگی وقتی هست که جایی کارت گیر باشه و از همه مهم تر آدم خیلی بی پناه باشه!وای وای،چه لحظات بدی می شه،وقتی همچین آدمایی می بینم دوست دارم همه چیم رو براشون بدم تا لاقل اون قیافه درمونده(که دست خودشونم نیست)رو از بین بره،آه...
  • تو "وجدان زنو" یه مطلب خیلی قشنگ خوندم،زندگی رو با بیماری مقایسه کرده بود!به نظر "زنو که شخصیت خود رمان هم بود بیماری از زندگی بهتر بود چون بالاخره برای بیماری یه درمانی پیدا می شه(با پیشرفت علم) اما برای مرگِ زندگی درمان ی پیدا نمی شه!
  • آبستن نوشتن شدم!دوست دارم نوشتن رو،معلوم هم هست که هرچی اینجا می نویسم به عنوان چرک نویس هست!بیشتر اوقات هم نوشته هام رو ادیت نمی کنم نزدیک به ۹۹ درصد نوشته هام بدن ادیت هستن!اگه روزی ببینم دیگه اون علاقه برای نوشتن تو وبلاگ رو ندارم خودکشی وبلاگی می کنم(یک بار هم کرده بودم-کل وبم رو پاک می کنم)و شاید تو کاغذ پاره هایی برای خودم بنویسم،تو دنیایی که فقط خودم تنها باشم با تفکرات و احساساتم!تنها
  • خیلی متاسفم شعله جان برای از دست دادن خواهرت،باهات هم دردم،روحش شاد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

  • خدا جونم،من رو ببخش!خدا جونم خودت که بهتر می دونی وقتی کارم گیره می یام پیدات می کنم!خدایا،به غیر از تو کسی نیست،خدایا بذار برات گریه کنم،بذار بیام کنارت،تو رو خدا!خدایا تو خودت بهتر از هرکس دیگه می دونی که من چطور بنده ای بودم،خدایا نمی خوام،هیچ وقت نمی خوام که تنهام بذاری،به تمام آفریده ها قسم بدون تو نمی تونم،خدا جونم ازت یک دنیا ممنونم یک دنیا،میدونی خدا وقتی به خودم نگاه می کنم و این همه لطفی که بهم کردی،باید بگم که اگه کل عمرم رو هم تشکرت کنم بازم کمه،من یه بنده خیلی کوچیکتم!
  • خدا جونم،دلم می خواد اینجا یا هر جای دیگه داد بزنم،فریاد بکشم،بدون اینکه به اطرافم توجه کنم!داد بکشم که دوست دارم خدا جونم،دوست دارم،من تو رو می خوام!میفهمی؟
  • خداجونم،من بر اساس اعتقاداتم و عقلم و احساساتم،شناختمت،خیلی عاشقتم،عاشق!خدایا کمکم کن،به کمکت احتیاج دارم زیاد،خدا جونم،می خوای بگم چند تا دوست دارم؟؟؟اینقدر،ایناها دستام رو باز کردم و دارم نشونت می دم!اندازه تمام ستاره های دنیا!
  • خدا جونم،به این نتیجه رسیدم که زندگی نه قشنگه و نه زشت!زندگی اصیل ـه!من دارم اصالتش رو درک می کنم و خود تو رو هم درک می کنم.
  • خدا جونم،این وبلاگ رو برای خودم می نویسم!شاید یه دفترچه خاطرات!شاید وجود خودم رو از بالا نگاه می کنم!شاید روح خودم رو نگاه می کنم!شاید دوست دارم نوشته هام برا خودم تو یه دنیایی باشه که مردمش غیر از یه اسم مستعار چیز دیگه ای ازم ندونن!شاید خدایا عاشقتم!
  • خدا جونم،کلمه دوست دارم گاهی چقدر زشت می شه و گاهی چقدر زیبا!می دونی خدایا،وقتی در مورد یه نیت سوء به کار میره زشت می شه اما وقتی در مورد تو هست زیبا!پس خیلی دوست دارم،خدای من.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

الان که رفتم تو تختم بخوابم، تختم آنی مثل یه اقیانوس منو تو بغلش گرفت. حالا اطرافم پر از آبه با موجای بزرگ و وحشی. از اونا که دوست دارم. از اونا که وقتی میان خیلی سنگینن، میریزن رو سرت، بعد تو نمیفهمی که چقدر دیگه مونده تا برسی بالاتر، که سرتو از آب در بیاری. از اونا که وقتی میان.. تو خیلی میای پایینتر، بعدش میتونی پاهاتو جمع کنی تو بغلت. مچاله شی تو خودت. گریه کنی. آخه توی اون همه آب که اشکای تو دیگه معلوم نمیشن. آخه هیشکی نمیفهمه که گریه کردی. چشات فقط یکم قرمز میشن. عِب نداره اما اشکاتو که کسی نمیبینه! همین خوبه! انقد گریه میکنی که تموم میشی. یعنی انقدر گریه میکنی که همه چیتو گریه کردی انگار. هر چی تو دلت بوده، هر چی تو ذهنت بوده، همه چی رو گریه میکنی میدی دست اقیانوس. میذاریشون بین آبا، هیشکی هم هیچوقت نمیفهمه که تو یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شدو تو خودتو گریه کردی تو آبا. یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شد و یه موج بزرگ اومد رو سرت و تورو هل داد زیر آب. یه موج بزرگِ بزرگ دو دقیقه نفسشو حبس کرد و یه دفعه خودشو آزاد کرد. دیدی چقدر بزرگتر میشه اینطوری؟ چقدر محکم تر ضربه میزنه؟ چقدر عمیق تره؟! هیشکی نمیبینه اینارو. فقط میبینن که چشات یکم سرخن. اما اشکی نمیبینن. همین خوبه! دوباره موج میاد. من حالا همه چیمو ریختم توی اقیانوس. اون پایینِ پایین. حالا که تموم شدم رسیدم روی آب. یه موج کوچیک اومد.. پرتم کرد بالا. من از بس که سبک شدم دیگه نمیرم زیر آب. موج میاد فقط میندازتم بالا. یه موج دیگه بعد از چند دیقه سکوت حالا داره خودشو رها میکنه. انداختتم بالا. رفتم تو ابرا خیلی بالاتر از ابرا شاید. انقدر بالاتر که فکر کنم "دماغم خورد به دماغ خدا". داشتم رو ابرا واسه خودم دنبال یه استراحتگاه میگشتم که افتادم پایین اما دیگه نیوفتادم تو اقیانوسه. وسط یه جنگل فرود اومدم. حیوونای زیادی اینجا هست. رو تختم. وای چقدر حیوون!!! چطوری رو تختم جا شدن همه؟ اِه توام هستی بینشون. اما من "تو"ی دلمو ریختم وسط اقیانوس. میای نزدیک تر. خیلی نزدیک تر. بعد انگاری که خودت بفهمی منی که تو میخوای وسط اقیانوس مونده، خب؟ دقیقاً همونطوری بغض میکنی. بهم میگی نترس! من میترسم اما. قبلش نمیترسیدما، تو که گفتی نترس ترسیدم. چون هیچ چیز ترسناکی وجود نداشت، من خیلی ترس برم داشت. صدای اقیانوس اومد. قبلش اما تقریباً چند روز سکوت مطلق بود. موج نفسشو حبس کرده بود این همه مدت. واااای رها شد.... دنیا خراب شد....
هیشکی هم هیچوقت نفهمید که تو یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شدو تو خودتو گریه کردی تو آبا. یه شب موقع خواب تختت اقیانوس شد و یه موج بزرگ اومد رو سرت و تورو هل داد زیر آب. یه موج بزرگِ بزرگ دو دیقه نفسشو حبس کرد و یه دفعه خودشو آزاد کرد. دیدی چقدر بزرگتر میشه اینطوری؟ چقدر محکم تر ضربه میزنه؟ چقدر عمیق تره؟! هیشکی ندید اینارو. فقط دیدن که چشات یکم سرخن. اما اشکی ندیدن. همین خوبه!
هیشکی هم هیچوفت نفهمید که چی شد!

نوشته وبلاگ سراب عشق که به دلیل زیبایی نوشته،با اجازه ی نویسنده برداشته شد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود(یعنی اسب هایش را برداشته و به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکل متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود،کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم،که بعدها به همین شیوه صورت گرفت،کارش بیخ کمتری پیدا کرد).این طور بود که هرکس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی،از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش،گاه از چادر بود تا مینی ژوپ،می خواست در همه تصمیمات شریک باشد اما همه مسئولیت ها را از مردش می خواست.می خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند،نه جنسیتش،اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد،مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش به نمایش در آید اما اگر کسی به او چیزی می گفت،از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد،طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود،اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد.خواستار اضهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یه نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد،از زندگی زناشویی اش ناراضی بود،اما نه شهامت جدا شدن داشت و نه خیانت،به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت،اما وقتی کار به جدایی می رسید،به جوانی اش که بی خود پای دیگری حرام شده بود،تاسف می خورد،بی گمان زنانی هم بودند که در منتهاالیه این دو طیف ایستاده بودند..../همنوایی شبانه ارکستر چوبها/شاهکار رضا قاسمی/انتشارات نیلوفر

ماندای عزیزم،بی نهایت ممنونم از تبریکت،زیاد یا شاید وحشیانه ممنونم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

آدم:???Do You Love Me

حوا:خوب،غیر از این کار دیگه ای نمی تونم بکنم!

و این گونه بود که خداوند "عشق" را آفرید...

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط فانتازیو |