وقتی به دوران عاشقی نگاه بکنم،مطمئناْ اولین چیزی که به خاطرم می یاد لحظات شیرین و زیبایی هست که لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه تمام غمهاش و شادیهاش برام شیرینه،چه در زمان وقوع خودشون و چه در زمان حال که مشغول به یاد آوریشون هستم،دلیل خاصی هم ندارم و به این معتقدم که اگه انسان بتونه تمام دوران زندگیش رو مجسم کنه و فقط یک مرور خشک و خالی هم بکنه باز موفق بوده،البته منظورم از مرور خشک و خالی یعنی به قضاوت نشینه و فقط ببینه که تو یه زمان مشخص(که صد البته گذشته است)چه مواردی در رابطه با شخص خودش اتفاق افتاده و این می تونه یه روانکاری خیلی زیبا و به جا باشه و اگر برم تو بحث "احساس"باید بگم یک "خودشناسی"واقعی،دقیقا همون رفتاری که "زنو" تو رمان "وجدان زنو اثر ایتالو اسوو" انجام داد!یک پیرمرد نزدیک مرگ با یاد آوری تمام خاطرات زندگیش به نوعی روانکاری در مورد شخصیت خودش دست پیدا می کنه،اما من دنبال یه چیز دیگه و شاید هدف دیگه ام که اگه بشه اسمش رو گذاشت هدف!وقتی تو گذشته خودم دقت می کنم با اینکه گذشته خیلی دوری هم نیست،فقط به یک بعدش(عشق)،به این نتیجه می رسم که تمام مواردی که تو گذشتم در مورد عشق به وجود اومده واقعا من رو خوشحال کرده،البته شاید در اون زمان ها و مکان ها این رو نمی دونستم،چون اون موقع مثل الان از بالا نگاه نمی کردم،اما به نظرم تمام اتفاقات(دعواها-خوشی ها-ملاقات ها-تلفن ها-و خلاصه تمام لحظه به لحظه)بودم با عشقم برام زیبا و خوش آیند بوده و امروز در این لحظه که غمگینم در نبود عشقم به این نتیجه می رسم که "نتونستم اون وجود درونی خودم رو سیراب کنم(سیراب خوشی،چیزی جدا از عشق!)"البته نه به این معنا که تو رابطه با عشقم طرف مقابل رو برای خودم خواستم و مثل این وحشی ها افتادم به جونش و ازش فقط استفاده کردم مثلا به عنوان یه کالا!نه!،حتی بودن کسایی که و حتی بودن زمانهایی که به خاطر طرف مقابلم که هنوز جریان عشق و عاشقی وجود نداشته(همون میشه جریان کالا و غیره!)کشیدم کنار تنها به این دلیل که زندگی طرف مقابلم رو خراب نکنم.اما وقتی عاشق میشم و لحظات عشق رو تجربه می کنم به دلیل جدید بودن تک تک لحظات و غیر قابل پیش بینی بودن لحظات و این که به نظرم روح و درون انسان طوری هست که همیشه دنبال مطالب جدید و اتفاقات جدید هست،پس حس می کنم که شیرینی عشق و عاشقی تنها به این دلیل حس می کنیم که وجود روحمون یا اون احساس درونیمون برای طرف مقابل مهمه،واضح تر بگم یعنی داریم با تمام وجودمون اون لحظات جدید و شیرین رو تجربه می کنیم و عاشق می شیم،عشقی که به نظرم تا قبل ازدواج وجود داره!چون بعد ازدواج دیگه فکر کنم تمام مسائل تکراری بشه و یه جنبه دوستی ساده داشته باشه!چون که روحمون لذت رو چشیده و لمس کرده اما بار دوم با همون لذت تکراری(که موقع بعد ازدواج هست)دیگه روحمون خسته شده و اون هیجان حس و احساس قبل رو نداشته. پس شاید کل منظورم رو از نوشته هام تو یک جمله خلاصه کنم:عاشق می شیم چونکه داریم به لذات روحی و روانی خودمون جواب می دیم،تو یک رابطه عاشقانه اگر دعوا هم کنیم باز داریم لذت می بریم چون به خاطر یک "من" دعوا شده،اما وقتی ازدواج کردیم،شدیم دو دوست یا همکار که بهم تعهد داریم و برای هم نقش بازی می کنیم و بعد از مدتی برای هم تکراری و نرمال می شیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط فانتازیو |
نمی دونم،نمی دونم!اما حس می کنم بعد اون تلفنی که بهت زدم خدا هم به ما حسودی کرد و باعث جدایمون شد،به من هم حق بده،چند سال بود ازت دور بودم و تلفنی باهات حرف می زدم،چه گناهی کرده بودم که باید اون مدت رو به صورت تلفنی باهات بودم بدون اینکه کمترین لحظه ای ببینمت،یادته شیوا وقتی بهت زنگ زدم و خودم بهت گفتم اگه گفتی چقدر دوست دارم و تو هم حس می کردی که شاید بگم به اندازه خودم،یا ستاره های دنیا،یا چه می دونم هرچی این عاشقا بهم میگن،اما من برگشتم پشت تلفن گفتم به اندازه "خدا" دوست دارم!دقیقا یادمه هیچ حرفی نزدی!ساکت بودی و منم ساکت!میدونی من تو رو بردم به اندازه خدا،اون هم به ما حسودی کرد و جدا شدیم،چقدر هم بد جدا شدیم...همیشه بهت می گفتم که می ترسم یک موقعی کسی کنارم و نزدیکم عشق بازی کنه،و اونوقت هست که به یادت می افتم شیوا،همیشه از این می ترسیدم،اما بعد اینکه رفتی این ترس رو با تمام وجودم درک کردم خیلی زیاد و بارها...دلم خیلی گرفته،از دست تو!از دست خدا!از دست همه چی!چرا که همه چی دیگه برام رنگ و معنا نداره،یادته بهت گفتم شیوا تا کی اینجوری می مونیم؟خیلی قشنگ گفتی همه چی به وقتش درست میشه "خدا" بزرگه،پس کو پس کو؟...چقدر باید تو قیافه دختر های غریبه دنبال قیافه تو بگردم،چقدر باید تو روسری بستن دخترای دیگه دقت کنم تا ببینم کسی مثل تو روسری بسته،چقدر باید میون جماعت دنبال تو بگردم تا بتونم نشونه هایی ازت پیدا کنم و باهاشون خوش باشم،دنبال چی هستم من؟هووووی جماعت دنیا تنگمه!...وای وای یادته ماه رمضون بود،تو خوابگاه بودی،بهت گفتم که دوست دارم وضوی نمازم رو با عرق تنت بگیرم!بهت گفتم که افطارم رو با لیسیدن کمرت(گودی ستون مهره هات)شروع کنم!مناجاتم رو با لمس گوشهات و گردنت شروع کنم!بوت کنم و بگم که دوست دارم همیشه شیوای من...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط فانتازیو
پسرک کوچک بود،این را به خوبی می شد از صورت جوان و هیکل ظریفش فهمید!هر دو پای تابلوی اعلانات شهر ایستاده بودیم،خنده زیبایی بر لبان پسرک مانند هر کودک دیگری نقش بسته بود،به اندازه دو برابر سن پسرک سن داشتم یا شاید هم سه برابر،با دست راست تابلو بزرگ اعلانات را گرفته بود تا بتواند تعادلش را که روی جدولهای خیابان ایستاده بود حفظ کند!یک روز تعطیل بود،و معمولا تمام مردم شهر ما روزهای تعطیل به کوهها و جنگلهای اطراف شهر می رفتند،حتما برای تفریح،با خنده ای کوچک در حالی که روی جدولهای خیابان تاب می خورد به من گفت: -امروز مثل اینکه کسی نمرده!آخه اعلامیه کسی رو اینجا نزدن،تابلو سفیده سفیده! -با خنده ای برگشتم و به تابلو نگاه کردم و گفتم:آخه روزهای تعطیل کسی نمی میره!(تنها قصد شوخی با پسرک را داشتم) -مدتی به فکر فرو رفت،همچنان که تاب می خورد!بعد با لحنی حق به جانب گفت:آهان پس فرشته مرگ روزای تعطیل استراحت می کنه؟آره؟ -بدون معطلی جواب دادم:آره آره،بالاخره هر کسی به استراحت نیاز داره دیگه مگه نه؟ -با صورتی گرفته برگشت و گفت:کاش همه روزهای دنیا تعطیل بود!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
در ورودی کافه تکونی خورد و قبل از اینکه هیکلی در اون نمایان بشه،این هوای سرد و مرطوب یک شب زمستانی که حکایت از کریسمس داشت وارد کافه «لو» شد، هفت تا میز چوبی قدیمی و کمی داغون ، که هر کسی روی اون میزها به کاری مشغول بود ، (این عادت کافه هاست) ، مشروب،ورق،بهترین جا برای خرج کردن وقت برای اهالی فقیر و سرسخت«اولامیا»شهری در شمالی ترین قاره امریکا،یک سن چوبی حدودا ده متری آخر کافه وجود داشت و حتما مکانی برای رقاصها و خواننده ها خواهد بود،و یک پیانو ایستاده چوبی کنار سن و یک چهار پایه چوبی کوچک روبروی پیانو. درباز میشه و وارد میشه،هیچکس بهش توجهی نداره،مثل اینکه اونو میشناسن با اینکه صورت خودش رو با شال گردن پوشونده و یه کلاه از جنس سمور رو سرش داره و تنها نوک بینی قرمز که حکایت از سرمای سختی رو از بیرون میده،بیرون از شال گردنه،میره به طرف سن و در رو باز میکنه و میره داخل. حدود چند دقیقه بعد سکوت کافه بهم میخوره و برخورد انگشتان دست با کلید های پیانو یه فضای آرومی رو به کافه میده،میده،و یه رقاص روی سن با لباسهای قرن نوزدهمی می رقصه،بعضیا سرگرم بازی و بعضی یا هم اونقدر مست هستن که اصلا نمی دونن تو کدوم دنیا هستن،و با صدای غمگین پیانو هر کدوم تو یه دنیای دیگه هستن،چند سالی میشه که کافه لو محل این خوشگذرانی مردم فقیراولامیا هست،کافه ای که تنها با دو رقاص که رقاص اولی یه دختر دو رگه اسپانیایی و امریکایی بود و تنها به خاطر بیماری لاعلاج تو بیست و چهار سالگی فوت کرد و رقاص دومی یه مهاجر فرانوسوی که میشه گفت بالاترین اعتبار رو در داخل کافه اون داره،هر شب و هر سال این کافه پذیرای تنها سرگرمی مردم فقیر اون ناحیه هست،شهری که زنان و مردانش به اهالی اون کافه به چشم هرزه و فاحشه نگاه میکنن و کمتر کسی سعی میکنه که به نزدیکیای کافه بیاد تا چه برسه بره تو و به قول اهالی حالی بکنه!در باز میشه هیکل یه پسر جون تو در دیده میشه،همه به کار خودشون مشغولن اما اینبار رقاص نمیرقصه و مات و مبهوت داره به در ورودی نگاه میکنه،با حرکت آروم لبهاش متوجه میشی که میگه استیو خشم سرتاسر وجود استیو رو گرفته صدای پیانو قطع میشه!میاد طرف پیانو،همه دهن باز دارن به استیو،دختر رقاص و پیانو نگاه میکنن ،کافه ساکت هست،تنها این کلمات استیو به گوش همه میاد اونم تو تاریکی صدا،این حق من نبود!مگه نه؟جواب بده؟مگه نه؟و چاقویی رو که روی یکی از میزها بود بر میداره و تا دسته تو قلب نوازنده فرو میبره،یقه های استیو رو گرفته و در حالی که چشاش گرد شده،میگه اون خواهرم بود حق داشتم!!!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
پ.ن.۱:گاهی اوقات به قدری از دنیا زده میشم که حس میکنم دارم خفه میشم،حالا نمیدونم خفگی آخرشه یا نه،اما خوب دیگه تو یه نهایتی قرار میگیرم که واقعا خسته میشم،اما نمی دونم چه حکمتی هست که وقتی به این حال و روز می افتم ناخوداگاه یه سری مسائلی تو زندگیم به وجود می آد،که اونوقت همون حس خفگی تبدیل می شه به یه حس اکسیژن!یعنی تو اون لحظه حس می کنم که واقعا خوشبخت ترین آدم روی زمینم و از این همه لطفی که بهم شده باید سپاسگذار باشم! پ.ن.۲:وقتی به بعضی از رشته های دانشگاهی دقت می کنم،مثلا ادبیات!و با دیدن واحدهای چهار ساله،اونوقت می بینم که خیلی از این واحد ها بی خود و بی مصرف هست!عوضش اون واحدی که واقعا به درد دانشجو می خوره وجود نداره! پ.ن.۳:یه عادت خیلی قشنگ و زیبا به نظر خودم البته دارم که وقتی مسافرت برم کلا تمام سختیا و رنج و زحمت مسافرت رو قبول می کنم تا همسفرام چه آشنا و چه غریبه با هام راحت باشن،و بدم می آد از کسایی که تو مسافرت(حین مسافرت)فکر می کنن خونه خالشون هستن،و هیچکس رو رعایت نمی کنن،واقعا که،راست میگن که بسیار سفر باید کرد تا پخته شود اعصاب آدمی! پ.ن.۴:از اول تابستون هی میرم سایت دانشگاه تو سیستم دانشجویان تا معدلم رو ببینم!تا همین دیروز سیستم معدل منو اشتباه نوشته بود!(اینم از سیستم های دانشگاه)منم کلا بی خیال دانشگاه و معدل شدم حوصله سر و کله زدن با مسئول های دانشگاه رو هم نداشتم نرفتم سراغ معدل،تا اینکه امروز دیدم بله،معدل درست وارد شده! پ.ن.۵:با کمک امید عزیزم،طراح قالب وبلاگم،چند تا از نوشته ها و داستانهای قبلی وبم رو پیدا کردم سعی می کنم دوباره اینجا تو این آرشیو بذارم.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
آن شب در هتل توی اتاق خودمان بودیم.راهرو دراز و خالی بیرون بود و کفش های ما بیرون در پشت در بود و فرش ضخیمی کف اتاق پهن بود و پشت پنجره ها باران می بارید و درون اتاق روشن و دلپذیر بود.بعد چراغ خاموش شد و ملافه ها نرم و انگیزنده و رخت خواب راحت بود و احساس می کردیم که به خانه برگشته ایم و دیگر خود را تنها احساس نمی کردیم،و شب هرکدام بیدار می شدیم آن یکی را در پهلوی خود می یافتیم و می دیدیم که جایی نرفته،و همه چیزهای دیگر غیر واقعی می نمود.وقتی که خسته می شدیم می خوابیدیم و هر کدام بیدار می شدیم،آن یکی هم بیدار می شد و تنها نمی ماندیم.مرد غالبا دلش می خواهد که تنها باشد و زن هم دلش می خواهد تنها باشد و اگر همدیگر را دوست بدارند در این موضوع به همدیگر حسادت می کنند،ولی من به راستی می توانم بگویم که هرگز چنین احساسی نکردیم.وقتی هم که باهم بودیم میتوانستیم احساس تنهایی بکنیم-تنهایی در برابر دیگران.فقط یک بار برای من اینطور پیش آمده است.من با بسیاری از زنان احساس تنهایی کرده ام.این طریقی است که آدم میتواند بیش از هر وقت خود را غریب و تنها احساس کند.اما وقتی ما با هم بودیم هرگز تنها و غریب نبودیم و هرگز نمیترسیدیم.من می دانم که شب مثل روز نیست،می دانم که همه چیز فرق می کند،موضوع های شب را نمی توان در روز بیان کرد،برای این که دیگر وجود ندارند،و شب ممکن است برای مردمان تنها،همین که تنهایی شان آغاز شد،وحشتناک باشد.اما با "کاترین" که بودم شب تقریبا فرقی نداشت،جز اینکه بهتر بود.اگر مردم در این دنیا اینقدر شجاعت از خودشان نشان دهند،دنیا باید آنها را بکشد تا در هم بشکنند،پس حتما آن ها را می کشد.دنیا همه را در هم می شکند،ولی پس از آن خیلی ها جای شکستگی شان قوی تر می شود.آن هایی که در هم نمی شکنند کشته می شوند.دنیا مردم بسیار خوب و بسیار مهربان و بسیار شجاع را به یک سان می کشد.اگر از این مردمان نباشی یقین بدان که تو را هم خواهد کشت،چیزی که هست چندان شتابی نخواهد داشت. -ارنست همینگ وی/وداع با اسلحله/صفحه ۳۱۴-۳۱۵/تقدیم به گربه عزیز،که نبودش به خوبی حس می شود. -خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم که سگ سیبیل خان جان در اوج نوشتن "مجبور" شد وبلاگش رو حذف کنه،من که خیلی لذت می بردم از خوندنش.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط فانتازیو |
پ.ن.۱:خداوندا نمیدونم چرا هروقت پام رو میزارم دانشگاه و مخصوصا ساختمان اداری کفرم میگیره و به زمین و زمان فحش و بدو بیراه میگم!نمیدونم این کارمندها رو از کجا گیر میارن،یارو مدرکش دکتراست اما به اندازه یه حیون درک و فهم نداره!هر وقت میرم دانشگاه وجودم پر نفرت میشه...خداوندا! پ.ن.۲:یکی از دوستان شب بهم اس مس داده و سر به سرم میزاره،منم میخوام بخوابم،رفت رو اعصابم حسابی،ول کنم نبود،بهش میگم که تو رو خدا ولم کنه و بذاره بخوابم!طوری شد که یواش یواش کارمون به دعوا کشید(اس مسی)گوشی رو خاموش کردم و پرت کردم اونور،صبح اول وقت اومده خونمون میگه فانتا عاشقتم،ببخشید به خاطر کارای دیشب،دوست ندارم که دوستی چندین ساله ما خراب بشه،همش تقصیرم بود و از این حرفها،منم بغلش کردم و گفتم تو همکلاسی دوران دبیرستان منی محاله ازت ناراحت شم! پ.ن.۳:هر نوشته ای که تو این وبلاگ مینویسم مال خودم هست،اگه نوشتی از جای دیگه نوشته باشم رو حتما منبع اش رو ذکر میکنم،بنابراین من آماده ام تا شبیه نوشته من رو و عین نوشته من رو جای دیگه نشون بدن،از برای دوستی که گفته بود این نوشته ها مال خودم نیست. پ.ن.۴:گاهی اوقات انسان بقدری پر از نفرت میشه که تو اون لحظات تصمیمهای اشتباه و غلطی میگیره،قسم خوردم وقتی عصبانی میشم هیچ تصمیمی نگیرم و صبر کنم تا آروم شم حتما تصمیم های بهتری خواهم گرفت. پ.ن.۵:بعضی از مواقع نباید اعتقادات رو به زبون بیاری حتما به ضررت تموم میشه،این برام ثابت شد. پ.ن.۶:نمیدونم شما هم این حس رو دارین یا نه؟اما من به دوستای نتیم یه احساس خاصی دارم،نمیدونم اما شاید بگم که خیلی دوسشون دارم،اگه با دست نشون بدم میشه اینقده!اگه با عدد نشون بدم میشه ۱۰ تا!همتون رو دوست دارم وحشیانه.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
درست خاطرم نیست،اما فکر کنم شب یکی از روزهای سرد زمستانی بود که به وسیله تلگرافی که از دهکده دور دستی برایم رسید متوجه شدم که بیمار وخیمی درحال دست و پنجه نرم کردن با فرشته مرگ در بستر بیماری است،طبق عادت همیشگی بعد از خواندن تلگراف آدرس را در دفترچه یادداشت مخصوصم نوشتم و تلگراف را مثل همیشه داخل کشوی میز کارم قرار دادم،مسافت بین من و بیمار حدود ده کیلومتری میشد که باید به وسیله درشکه این مسافت طی میشد،تصمیم بر این گرفتم تا با مباشرم محمد به این سفر برم به دو دلیل:اول اینکه یک شب زمستانی بود و حیوانات درنده و گرسنه تنها منتظر فرصتی برای به دست آوردن غذا و چه غذایی بهتر از من، دوم اینکه محمد مباشرم به خوبی با زبان اسبها آشنا بود و در این شب سرد و سخت میبایست کسی همدم اسبها باشد... نصفهای شب بود که به دهکده مورد نظر رسیدم،دفترچه آدرسم رو باز کردم،و زیر اندک نور داخل کالسکه به دنبال آدرس بیمارم گشتم،و آدرس رو به محمد گفتم تا مرا به خانه بیمار که پسرک ی مسیحی بود ببرد،طبق انتظارم در آن نیمه شب سرد تمام اعضای خوانواده بیمار بیدار بودند،پس از خوشامد گویی مادر و پدر بیمار به بالین پسرک رفتم،اتاقی بود چوبی با تختی نسبتا راحت در زیر پنجره که بخوبی هوای سرد و طوفانی بیرون دیده میشد،کنار تخت پسرک میزی چهار گوش کوچک بود که یک شمع روشن که تنها نور اتاق هم بود و یک کتاب مقدس(مسیحی) که بصورت ایستاده قرار داشت،هیکل پسرک بسان قایقی در دریای بزرگی بود که بدن نحیف و کوچکش زیر لحاف بزرگ گم شده بود،دست راست مریض در دستان یک مادر روحانی با چشمان بسته و در حال دعا خواندن!بخاری کوچکی در گوشه اتاق روشن بود و انعکاس نور آتش در روی چهره نحیف پسرک حالت دلسوزی خاصی را به هر پزشکی میداد... لحاف بزرگ را از روی تن پسرک کنار زدم،پیراهن مریض را در آوردم و با دیدن زخمی بزرگ و چرک کرده درست به اندازه کف دست،روی شکم مریض،دملی بزرگ که از دو طرف پهلو شروع شده و در نزدیکی ناف پسرک به بزرگترین حالت خودش رسیده بود،با نگاه اولیه به راحتی لایه های عفونتی مختلف در جای جای بدن بیمار به خوبی دیده میشد،وسط زخم باز شده بود و چرک و کثیفی از زخم بیرون می ریخت،هم خودم و هم کشیش با دیدن زخم،عرق سردی روی پیشانیمان نشست!کشیش چند لحظه ای دست از دعا کردن برداشت و به زخم خیره شد،چاقوی بزرگ جراحی را از کیف لوازمم بیرون آوردم و مشغول جراحی زخم شدم زیر نور شمع،با اولین برخورد تیغه، زخم پاره شد،آب سفید و کثیفی از زخم بیرون زد،پسرک شروع به آه و ناله کرد،فریاد های بلند با چشمانی بسته،گویا ریزش برف از لرزش صدای پسرک شدید شده بود،تکانی خورد به طرف پنجره برگشت،عرق سردی تمام تنش را گرفته بود،دندانهایش را چنان به هم میفشرد که گویا روحش را به سلاخه میکشند...در تمام سالهای طبابتم همیشه بیمارانم را در اینگونه مواقع راحت میگذاشتم تا با تحمل کمی درد مانند دریای بعد از طوفان آرامش پیدا کند اما در این مورد پسرک نه تنها آرامش پیدا نمیکرد بلکه لحظه به لحظه در آن شب برفی و سخت بدتر هم میشد، موردی نادر که برای اولین بار تجربه میکردم... در این لحظه متوجه مادر روحانی شدم که با صدای بلند شروع به خواندن دعا می کرد"-و همانا خداوند گناه تمام بندگانش را با زجر و عذابی که میکشند خواهند بخشید،خداوند بزرگ و بخشنده است..."مگر برایم امکان داشت که کودکی به این نحیفی و خردسالی شایسته چنین گناهی باشد که تنها با زجر کشیدن برطرف شود؟مگر این کودک چه گناهی انجام داده بود که باید این چنین مجازات میشد؟در این افکار بودم که صدای سرفه های بیمار مرا به خود آورد،چند سرفه پیاپی،که انگار از اعماق چاهی خشک و تاریک بیرون بیاید،چند لرزش خفیف در صورت،و باز سرفه اما اینبار همراه با خون!با عجله دستمال تمیزی از کیف بیرون آوردم و جلوی دهان کودک گرفتم،چند سرفه پیاپی و دستمال خون آلود،نفس عمیقی کشید و گویا انگار آرام شده باشد و دست فرشته مرگ برای چند لحظه ای تن و روح بیمار را رها کرده باشد... بلند شدم و به کنار پنجره رفتم،بیمار برای لحظاتی آرام شده بود،به منظره بیرون خیره شده بودم در سکوت اتاقی که تنها با دعا های مادر روحانی شکسته میشد،برف سنگینی میبارید و کالسکه ام در حیاط خانه زیر انبوهی از برف چال شده بود اما محمد کنار کالسکه نبود احتمالا با اسبها در اسطبل استراحت میکرده و یا گوشه دنجی پیدا کرده و خوابش برده که صدای دعا مادر روحانی مرا به خود آورد"-پسرک م زجر بکش،تحمل کن تا گناهانت پاکیزه شود،خداوند به واسطه لطف و مهربانی زیادش تنها از طریق آزمایش ها و بیماریها و مسائل و مشکلات سخت،گناهان بندگانش را میبخشد..."به طرف مادر روحانی برگشتم او را نشسته کنار تخت بیمار دیدم"*مادر ببخشید اما به نظر شما این پسرک گناهی مرتکب شده که باید اینچنین مجازات شود؟"لحظه ای دست از دعا کردن برداشت و برای اولین بار بود که به چهره من نگاه کرد"-دکتر شما در دانشگاه یاد گرفتین که تمام سعی و تلاشتون رو برای نجات بیمار انجام بدین اما همه شما غافل از کمک خدایی هستین که به راحتی و بدون کمک امثال شما مریض رو نجات بده"در این لحظه صدای پسرک بلند شد،باز انگار حمله های بیماری شروع شده بود... حمله های بیماری شروع شد،و مادر روحانی متوجه بیمار شد،با عجله به بالین مریض رفتم،زخم از وسط باز شده بود و خون و چرکی بیرون میریخت،عرق سردی تمام بدن را پوشانده بود،آمپول مسکن را تزریق کردم اما اثری نداشت،ناله های پیاپی،رو به مادر روحانی کردم و بلند گفتم"*پس کو خدایی که میگفتی این پسر رو نجات میده؟کو؟مگه این پسر چند سال داره که باید اینچنین عذاب بکشه؟؟بگو"بدون اینکه نگاهم بکنه با چشمان بسته گفت"-این بنده الهی به واسطه زجری که میکشه بخشیده میشه حتی اگر..."در حال اندازه گیری تب مریض بودم که گفتم"*اگر چی؟بمیره؟آره؟شاید کسی دوست داشته تو این دنیا زندگی کنه!اما زندگی کنه نه این که زندگیش رو به واسطه کشیدن رنج و عذاب پاک کنه!"نفسهای تندی کشید،چندین بار به پهلو برگشت سرفه های پیاپی و برای همیشه پسر کوچک به خواب رفت...برف همچنان میبارید و من ذل زده به چشمان مادر روحانی!شعله شمع روی میز رفته رفته کوچک و کوچک شد و سرانجام خاموش،و من در این افکار که گناه پسرک چه بود،که باید در این دنیا به واسطه قربانی زندگی اش بخشیده میشد!شاید جوابی که مادر روحانی داشت و با چشمانش به من میداد!
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
-به حالت پرسش:آیا دین دار هستی،و تمام کارهایی را که انجام میدهی بر اساس اعتقادات دینی ات است؟ *با "صدای بلند":من انسانی "بی دین" هستم و هیچ دینی را قبول ندارم!تمام کارهایم بر اساس باورهایم است! -با "یقین":درست است،شما خودت یک مذهبی هستی،"دین تو بی دینی تو است".که بسیار شفاف و بلند بر زبان آوردی! توضیح:خیلی دلم میخواد این نوشتم رو ادامه بدم و یه کتاب ازش دربیارم شایدم روزی این کار رو بکنم!مقصود من از این نوشته خودم نبودم بلکه فقط ایده یک داستان بود همین!وگرنه اگه خودم باشم که کلا میشه یه داستان دیگه!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط فانتازیو |