تبليغاتX
صخره جاودانگی

میدونی؛ نمیدونم از کجا شروع کنم. هیچوقت یاد نگرفتم اینو. اصلن من هیچوقت بلد نبودم که بدونم. ناراحتم اما نگران نه! تو برای من جای امنی هستی. دلم میخواد الان روزه بگیرم(روزه ی ندیدن) که مثلاً نبینمت یکم. چند دقیقه بعدش بیام با هم افطار کنیم همو. کِیف میده!
الان همش فکر میکردم که دلم چی میخواد. دیدم هیچی! جز تو. که الان باشی تو بغلم بعدش بیرون برف بیاد. بریم با هم بخوابیم رو برفا تو خیابون تا صبح. سردمون شه خیلی. فشارت بدم. سرم رو بذارم تو گودی گردنت. فشارت بدم با همه ی زورم. من ترسیدن رو دوست دارم اما شک کردنو نه! اما حتی اگه شک کنم بازم ادامه میدم. چون هی میترسم. چون من ترسیدنو دوست دارم. دلم میخواد تو یه بارون خیلی شدید، پر از صدای رعدو برق، پر از ترس، طوفانی، که برقای همه جا رفته، دست همو بگیریم و چشامونو ببندیم و بلند بلند بخندیم و نترسیم دیگه ما از صداها، از هیچی، چون همو داریم، بعد انقدر تند بدوئیم که بخوریم زمین. سفت بچسبم بهت بدون هیچ صدایی. صدای بادو گوش کنیم که هو هووو میکنه... بعدش تو گوشِت آروم طوری که لبام گوشتو لمس کنه بگم: نگا کن دیوونه من دوست دارم، حالا چیکار کنم؟ موهامو ناز کنی، بوس کنی تو. بعدش من حس کنم مثل این پرنده ها که دیدی بدون بال زدن پرواز میکنن؟ اونجوری پرواز میکنم. نمیخوام آدم بزرگ باشم هیچوقت. یعنی نمیخوام آدم بزرگ باشیم هیچوقت. شاید دیگه نتونیم همدیگرو دوست داشته باشیم اون موقع. من دلم همینجوری کوچولو باشیمو میخواد تا همیشه. کوچولو باشیم اما قوی. آدم بزرگا، بزرگن اما خیلی ضعیف، خیلی ترسو. ما نیستیم ولی. باید هیچ راه فراری جز هم نداشته باشیم هیچوقت. تو بارون خیسه خیس شیم. سردمون شه. آب میچکه از موهام از لباسام از نوک انگشتام از موهات از لباسات از نوک انگشتات. میبری خونه منو. وقتی حواسم نیست میری، نمیدونم کجا. من میرم یه دوش بگیرم با آب گرم گرم. بعدش که میام تو  هنوز نیومدی. موهامو خشک میکنم. قهوه میخورم. هنوزم بارون میاد. نیومدی تو. قهوه م داره تموم میشه که زنگ میزنی. درو باز میکنم. خیسی.. آب میچکه هنوز از موهات از لباسات از انگشتات. درو میبندم نزدیکت میشم. دستاتو میگیرم تو دستام تا گرم شن. دستامو محکم میگیری. صورتتو میاری جلو.. خیلی جلو.. صورتم آهسته گرمای صورتتو لمس میکنه. خیلی دوست دارم اینجوری. چشامو میبندم. دلم میخواد لباتو ببوسم. میام نزدیک. صورتتو میبری عقب، دستامو فشار میدی هل میدی نزدیک کمرم. چشامو باز میکنم. دردم میاد یکم. صدای نفسام میپیچه تو اتاق. میام جلو که لباتو.. نمیذاری. وحشی میشم. تو دوست داری وقتی اینجوری میشم. تلاش میکنم که دستامو بکشم بیرون از دستت. نمیتونم. تشنه ام. میخوام... نمیذاری بازم. یه دستمو میکشم بیرون و فوری باهاش موهاتو چنگ میزنم. اون دستم که تو دستته رو میکشی عقب. دردم میاد. اون یکی دستتو میکنی تو موهام. چنگ میزنی.. میکشی. دستمو میذارم پشت گردنت و فشار میدم جلو.. خودمم میام جلو.. نمیتونم.. موهام تو دستته. تشنه ام. آروم دستمو از دستت در میاری میذاریش رو کمرم. میچسبی بهم. بغلم میکنی. میخوام. توام میخوای. میبوسیم محکم.. لبات.. گردنت.. لبام.. گردنم.. گریه م میگیره. یه اشک کوچولو سر میخوره رو گونه م.. پاکش میکنی تو. بوس میکنی گونه مو. یکم آروم میشم. اون بیرون هنوز بارون میاد. میخوابونیم رو تخت تو بغلت. لباسامو در اووردی. منم لباسای تورو. سرمو میذارم رو بازوت. چشامو میبندم. تو نگام میکنی. من خواب نیستم. نگاتو حس میکنم. چشات خیس میشن. من چشام بسته ست. چشات که خیس میشن خیلی دوست دارم. اون بیرون بارون میاد هنوز. من چشام بسته ست تو چشات خیسه و نگاهت روی من. نمیدونم چقدر میگذره اونطوری که خوابمون میبره. دوست دارم بعدش دیگه بیدار نشیم. بمونیم همونجوری: کوچولو، قوی، شجاع، عاشق، کوچولو، کوچولو، کوچولو... و Background تمام اینها صدای Radiohead باشه. ترجیحاً آهنگِ Fog.
 ما باید هیچ راه فراری جز هم نداشته باشیم هیچوقت. یادت بمونه خواهشن. یادم میمونه خواهشن.
---
 اولین و آخرین باری بود که خودمو احساس واقعیمو تمام و کمال کردم تو کلمه ها. دیگه اینکارو نمیکنم. کلمه ها فاحشه ان خیلی وقته. از همون اولین باری که گفته شدن تا حالا. فقط به درد بازی میخورن. تا الان باهاشون بازی میکردم. از الان به بعد هم.


پ.ن.۱:این مطلب از وب(سراب عشق)خوب برام تازگی داشت(جزو معدود مطالب عاشقانه که متفاوت بود)،گاهی اوقات میان یه سری کارها و اعمال تکراری یه عمل ناتکراری!به خوبی نمایان میشه!تو این نوشته من عشق نمیبینم بلکه نفرت از یه زمان و مکان خاص میبینم!دوست دارم کسایی که این موضوع رو فهمیدن بهم بگن!شاید هم من اشتباه کردم!

پ.ن.۲:وقتی این نوشته رو میخوندم احساس میکردم که تو یه جنگل بزرگ و سرد تنها هستم و بارون داره میباره و هیچ حرفی نمیزنم تو اون دنیای جنگلی و سرد و تنها دارم با نگاه کردن و لبخندی روی لب زندگی میکنم!اینجور زندگی امکان داره یعنی؟بدون حرف تا آخر؟؟؟

پ.ن.۳:این نوشته اختصاصاْ تقدیم میشه به اسیر وحشی.

پ.ن.۴:کامنت خود اسیر وحشی عزیز که خیلی به دلم نشست:انسانها مي انگارند كه فرصتي پايان ناپذير براي زيستن و عشق بازی دارند اما چنين نيست و بر همين شيوه عشق بازی با معشوق،دهها هزار سال است كه از عمر عالم گذشته است...

اما عزیز دلم بقا و جاودانگي را در اينجا نمي توان جست و هر كس جز يك بار فرصت گوش سپردن به اين سخن را نمي يابد البت از اعماق وجودش...
منظورم از گوش سپردن به این سخن همان عشق جاودانه است که همیشه در قلب انسان بدون هیچ چشم داشتی باقی خواهد ماند...

انسانها بر حسب عادت همیشه مي پندارند كه فرصتي پايان ناپذير براي زيستن دارند اما فرصت زيستن،كوتاه است،به كوتاهي آنچه از گذشته هاي خويش به ياد مي آوريم...

این هم جز همان گذشته های شاید تلخ باشد...
امیدوارم منظورمو فهمیده باشی...
منم با نظرت موافقم...این متن نشانه عشق و دلدادگی نیست...بلکه تنفر از زمان و مکانیست که زود می آید و زود می رود...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

ببین اسماعیل،من عقده ای ام!عقده ای،من همونم که تو بهم گفتی،یه دختر عقده ای،مگه خودت نمی گفتی بهم،اسماعیل پشت تلفن با حالت بغض کرده گفت:نه رعنا،نه،اون موقع من خیلی عصبانی بودم،یه چیزایی از دهنم پرید!ببخشید ، چند دقیقه بعد صدای قطع کردن گوشی بدون خداحافظی!

سلام!این شماره منه،البته ببخشید فقط میخواستم باهاتون کمی بیشتر آشنا بشم!رعنا خنده ای کرد و شماره رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه رفت!

رابطه رعنا و اسماعیل خیلی عالی بود!یک رابطه عاشقانه خیلی قوی تو یه روستای شمالی!اسماعیل به رعنا فکر میکرد و رعنا به اسماعیل!اما دو ماه مسافرت اسماعیل باعث دوری اش از رعنا شد!

بعد دو ماه:اسماعیل برگشت،یک راست رفت سراغ رعنا و نشانه های رعنا!اما اثری از رعنا نبود!به کلبه چوبی رعنا کنار جنگل رفت اما رعنا باز اونجا نبود!از همه اهالی ده آدرس رعنا رو پرسید!اما کسی تو ده رعنا رو نمی شناخت!گویی که از اول خلقت جهان دختری به اسم رعنا نبود که اسماعیل دلش رو بهش پیوند بزنه...

اسماعیل برای کار به شهر رفت،روزی ناگهانی رعنا رو در خیابان میبینه و بزور آدرسش رو ازش میگیره!چند هفته بعد این ملاقات، اسماعیل احساس میکنه که رعنا همون دختر دو ماه قبل نیست و به کلی عوض شده،چندین بار بگو مگو و قهر و آشتی،اسماعیل به خاطر تعهدی که به عشق تو دلش داشته باز با رعنا ادامه میده!رابطه اسماعیل و رعنا تقریبا یک طرفه میشه یک طرفه از طرف اسماعیل به رعنا.

رعنا تو صحبتهای آخرش به اسماعیل اینطور میگه:دیدی برات ثابت کردم که مردها همشون یه جورین!همتون عین همین!دروغگو و مسخره،تو عاشق من نیستی و من این رو به خوبی برات ثابت کردم،میدونی اسماعیل من اگه بخوام یه چیزی رو ثابت کنم میتونم و تا آخرش میرم!...

رعنا با خودش فکر میکنه،که تو این مدت اسماعیل واقعا بی گناه بود!

اسماعیل با خودش فکر میکنه،که تو این مدت فقط یک موش آزمایشگاهی بوده که تو آزمایشگاه رعنا بوده!اسماعیل چاره ای نمیبینه تا متنفر بشه...


نقد بعدا اضافه شده:

من منظورم دعوای زن و شوهری و دعوای عشقولانه نبود تو این نوشتم!منظور من زیر پا گذاشتن عشق و عاشقی و احساسات طرف مقابل تنها برای اینکه خواسته خودمون رو به طرف مقابل اثبات کنیم،تو نوشتم وقتی رعنا میگه که "دیدی ثابت کردم همه مردها یکی هستن"یا مثلا میگه"میدونی اسماعیل من اگه بخوام یه چیزی رو اثبات کنم تا آخرش میرم"نشون میده که رعنا تو همه مدت تنها منتظر یه فرصت بوده چه بسا که لحظه های عشق با اسماعیل رو تنها به خاطر به دست آوردن اون فرصتی که خواسته به اسماعیل ثابت کنه از دست داده و حتی خراب کرده!رعنا نماد یه شخصیت هست که گذشتش نشون نمیده که چرا اینقدر دنبال اثبات کردن هست در حالی که عشق واقعی اسماعیل رو باور نکرده...اسماعیل هم نشون دهنده شخصیتی هست که یک راست و ساده رفته طرف عشق و از اصرارش معلوم هست که واقعا عاشق هست"ناگهانی رعنا رو در خیابان میبینه و بزور آدرسش رو ازش میگیره(سطر11)""برگشت،یک راست رفت سراغ رعنا و نشانه های رعنا(سطر8)"اما رعنا اصلا به عشق و توجه یه احساس توجهی نمیکنه و حتی وقتی به شهر میره کل خاطرش رو هم با خودش از ده میبره!حتی موقعی که اسماعیل برمیگرده نشونه ای از رعنا پیدا نمیکنه"اما اثری از رعنا نبود(سطر8)"در کل رعنا نماد انسانهایی هست که به احساس طرف مقابل ارزشی قائل نیستند،و اسمائیل نماد انسانهای ساده و احساساتی،در کل هیچ کدوم از شخصیتهای داستان جای حق نیستن و کامل!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

می دانم که تمام عقابان آسمان در مقابل تو کم آوردند!بچه که بودم،آرزوی مدرسه رفتن داشتم!چه روزهایی که وقتی تو در اداره بودی و من در کنار مادرم به عکسهای تو در آلبوم مادرم نگاه میکردم،چقدر استوار و زیبا با هیبت یک مرد واقعی،با نشانهای درخشان روی دوشهایت که با ستارگان خدا!عوض نخواهم کرد، هزاران هزار بار آنها را غرق بوسه خواهم کرد با لبهایی که معشوقم را بوسیدم!صفحه اول آلبوم را ورق میزنم،پایگاه چهارم شکاری بوشهر!مو به تنم سیخ می شود،چقدر هیبت،چقدر زیبایی،کنار جنگنده شکاری ایستاده ای،استوار،شاید مانند یک مذهب شگفت،با لبخندی روی لب،بوی زمانهای جنگ،بوی زمانهای دفاع از کشورت را حس کردم،هدفت دفاع از سرزمینی بود که امروز شعرش را همه بلدند!!!که چو ایران نباشد تن من نباد،تو که میدانی من چقدر وحشی هستم!صفحه دوم را ورق میزنم،پایگاه هوایی تبریز رادار،کنار انواع دستگاههای عجیب و غریب،با لبخندی روی لب،کنار همان عکست،خودم بغلت هستم،دارم با نشانهای افتخار روی پیراهن آبی به رنگ آسمانیت،در عالم کودکی بازی میکنم،صفحه را ورق میزنم،نمی دانم چرا امروز موهای تنم سیخ است،عشقت به خاک پاک کشورت!پایگاه هوایی مهرآباد تهران(هاگ)جهاد خودکفایی نیروی هوایی ارتش،وای خدا،خودم کنارت هستم با کیف مدرسه ام،میخندم،میخندی،من در لباس مدرسه،تو در لباس مقدس آبیت به رنگ آسمان...

پدر-تو به پدر معنای دیگری دادی،بدان که به تو جدا از افتخار نه که حتی غبطه بلکه به وضوح اظهر من الشمس حسادت میکنم،بلند آسمان جایگاه تو بود و دلیرانی چون تو،تمام نشانهایت را غرق در بوسه های عاشقانه ام میکنم،پدرم بدان عاشقت هستم با تمام ذره های وجودم وحشیانه.

پدر-وقتی که تو مدرسه و دانشگاه شغل پردم رو ازم پرسیدند چقدر با افتخار جواب دادم،انگار من هم خلبانی چون تو،که افتخارم دفاع از خاک کشورم هست.

پدر-بدان که چقدر از نگاه کردن به صورت زیبایت،لذت میبرم،بدان که در عالم کودکی هایم،چقدر خودم را شبیه تو کرده ام.

پدر-از اینکه در کنارمی و دستان گرمت و بوسه های نازت را حس میکنم با آن هیبت نظامیت،وحشی میشم.عاشقت هستم پدر.


پ.ن:نمیدونم چرا وحشی شدم چند تا آپ پشت سر هم کردم!هر کس دوست داشت چند آپ قبلیمم بخونه،البته هرکی که اهل خوندن هست،انسان هست دیگه!نمیشه گفت چرا آپ ها پشت سر هم اومدن!

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

یکی یکی و مرتب،مرحله به مرحله،قدم به قدم،همه چیز در جای خودش و مکان خودش،(چند ضربه محکم به میز قاضی نواخته میشه!با چکش چوبین!)قاضی با نوای کلفت به طوری که از اعماق وجودش بیرون می آید رو به مجرم تنها متهم دادگاه و متهم ردیف اول!"چرا پله ها رو یکی یکی طی نکردید،چرا از پله دوازدهم راهرو پریدید روی پله ششم راهرو؟!هیچ میدانید که این رفتار خلاف مقرارات و قوانین شهر ماست؟آیا میدانید که در حیطه شهرمان باید تمام پله ها را یکی یکی بالا رفت و یکی یکی پایین آمد،حتی اجازه استفاده از آسانسور نیز وجود ندارد!(متهم ردیف اول سرش را بالا نگه داشته و به صورت قاضی خیره مانده،سربازی ژنده پوش کنار متهم ایستاده،در ردیف های پشت سر متهم ، افراد «منظم» در کنار هم و با لباسهای «منظم» نشسته اند،هیچ مرد یا زنی را میان افراد نمیتوان پیدا کرد که نامنظم باشد،زیرا که خلاف مقرارات و قوانین هست و حتما محاکمه خواهد شد!)قاضی لبان گوشت آلودش را بهم میفشارد و دستور تنفس اعلام میکند"دادگاه بعد از ۱۵ دقیقه،یعنی راس ساعت ۱۲:۳۰ و «۳۰»ثانیه تشکیل خواهد یافت!"(قاضی و هیئت همراه «به ترتیب»،اول قاضی،بعد دادستانی،بعد منشی دادگاه از در پشتی خارج میشوند)(مردم «به صف» و «به ترتیب» از راهروهایی که مشخص شده اند خارج میشوند)،تنها بعد از چند ثانیه در اثر نظم و ترتیب شگفت آوری کل محوطه دادگاه ساکت و خالی از جمعیت میشود!تنها متهم و سرباز ژنده پوش در کنار هم می باشند،سرباز کلاهش را از سرش در می آورد،و روی تختی دراز میکشد،بلافاصله سرباز بازداشت میشود!و تبعید و اضافه خدمت،بعد از چند ثانیه سرباز کلا ناپدید می شود!!!

چشمان متهم به ساعت بزرگ دادگاه دوخته شده،۱۲:۲۷-۱۲:۲۸-کل دادگاه خالی از جمعیت است،۱۲:۲۹-کسی در دادگاه نیست به جز متهم،۱۲:۳۰:۱۰،کسی نیست،۱۲:۳۰:۱۵-۱۲:۳۰:۲۹،خبری از قاضی و هیئت همراه و تماشاچیان نیست!۱۲:۳۰:۳۰،به یکباره قاضی و هیئت همراه در جایگاه مخصوص ظاهر میشنود،تمامی تماشاچیان انگار صد سال است که در جای خودشان نشسته اند،این همه «نظم» این همه شگفتی...

چند ضربه محکم چکش به میز نواخته میشود و اعلام رسمی بودن دادگاه،از منشی دادگاه خواستاریم تا تمامی اتهامات متهم را قرائت فرمایند:متهم ردیف اول به جرم اخلال در نظم عمومی شهر و مردم،به خاطر عبور از پله ششم راهرو به پله دوازدهم و بلعکس،در حالی که طبق مقرارات و قوانین شهر میبایست تمام پله ها را یکی یکی عبور کرد و «به ترتیب»،به حبس ابد در زندان «نظم» محکوم میشوند،از متهم تقاضای داریم تا آخرین دفاعیات خود را برای دادگاه بگوید:

گناه من چیست؟چرا؟فقط به خاطر اینکه از زندگی سگی فاصله گرفتم باید مجازات بشم؟دوست ندارم اول تحصیل را تمام کنم بعد کار بعد ازدواج،بعد رسیدگی به امور بچه ها و خوانواده،من دلم خواست اول ازدواج کنم بعد کار!دلم خواست خودم باشم و از زندگیم لذت ببرم،دلم خواست وقت غیر اداری به اداره بروم و کار بکنم،سلامتی خودم هست به خودم مربوط دلم می خواد اصلا نرم دکتر،دلم میخواد صبحها ورزش نکنم...دلم میخواد پله های آپارتمانم را چند تا چند تا بالا برم...

در این لحظه وقت دادگاه تمام شد،و قاضی و هیئت همراه به یکباره ناپدید شدند،مردم منظم هم ناپدید شدند،متهم ردیف اول نابود شد.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

تارو-دکتر شما به خدا ایمان دارید؟

ریو با تردید جواب داد-نه،اما منظور چیست؟من در ظلمت شب هستم و می کوشم که روشن ببینم.مدت درازی است که این مطلب برای من تازگیش را از دست داده است.

تارو-آیا همین است که شما را از پانلو(اسم کشیشی که به خدا ایمان داشت وحشیانه!)جدا میکند؟

ریو-گمان نمیکنم،پانلو اهل مطالعه است.او مردن انسانها را زیاد ندیده است و برای همین است که به نام حقیقت حرف میزند.اما کوچکترین کشیش ده که قلمرو کلیسای خود را اداره می کند و نفس های یک محتضر را شنیده است مثل من فکر میکند.او فلاکت را درمان میکند پیش از اینکه بخواهد فضائل آن را ثابت کند.

تارو-میتوانم یک سئوال دیگر بکنم؟سئوال من این است:چرا خود شما اینهمه فداکاری به خرج میدهید در حالی که به خدا ایمان ندارید.شاید جواب شما کمک کند که من هم جواب بدهم.

ریو-اگر به خدای قادر مطلق معتقد بود از درمان مردم دست بر میداشت و این کار را به خدا وا میگذاشت!اما هیچکس در دنیا ،حتی پانلو که تصور می کند معتقد است،به خدایی که چنین باشد اعتقادی ندارد زیرا هیچکس خود را صد در صد تسلیم نمی کند(واقعا خود ریو فکر میکند با مبارزه علیه نظام طبیعت به صورتی که هست،در شاهراه حقیقت است)

تارو-پس عقیده ای که شما درباره شغلتان دارید این است؟

ریو-تقریباْ

تارو-من میفهمم اما پیروزیهای شما موقتی خواهد بود!

*-طاعون اثر جاودانه آلبر کامو صفحه ۱۵۸ انتشارات نیلوفر


توضیح:میان دو شخصیت تارو و ریو ناجور گیر افتاده بودم،دلم میخواست بدونم کدوم حق هست،کدوم اصلا جای کامو هست،تو نوشته بیمار مقیم قول داده بودم نقد حسین سلیمانی رو در مورد طاعون بنویسم،اما خوب دیدم به بعضی از سئوالهای خودم رسیدم!تو نقد آقای سلیمانی در مورد شخصیت تارو و دکتر ریو خوندم اینطور نوشته بود"کامو از ما نمی خواهد که در قبال بی عدالتی و رنج و عذاب بشری به خدا روی گردانیم،در اینجا کامو به فیلسوف آلمانی مارتین هایدگر نزدیک میشود که معتقد است این هر دو نگرش به یکسان آدمی را از حقیقت دور گردانیده است.در واقع آدمی از ذات خود دور افتاده است و این بیشتر به این علت است که آدمی خود را محور عالم می انگارد و معتقد است هر چیزی حقیقت وجودی خویش را از انسان بر میگیرد.دکتر ریو راوی داستان چنین انسانی است.او معتقد است بدون خدا هم میتوان نیکی کرد و زندگی اش را بر ارزشهایی بنا میکند که برآمده از خود او هستند(مکالمه بالایی)در حالی که تارو با جمله"من میفهمم اما پیروزی های شما موقتی خواهد بود(ص ۱۶۰)"بدبینی خودش را نسبت به آینده و ارزشهای انسانی که از خدا بریده است به خوبی نشان میدهد.

این قسمتی از نقد آقای سلیمانی در مورد طاعون بود،البته به نظر ایشون تارو بیشتر به شخصیت کامو نزدیک هست و اون هست که از زبان کامو حرف میزنه،به نظر آقای سلیمانی هیچ کدوم از شخصیت های داستان حق نیستن،و این مهمترین پیام داستان بوده،"و این همون طاعونی بوده که آلبر کامو اشاره کرده،آدمی برای زندگی در این جهان ناگزیر است خود را بر حق بداند،باید به آزادی و آزادگی بشر ایمان داشت، نه از آن جهت که تحقق آزادی و رستگاری بشر شدنی است،بلکه بیشتر به این خاطر که خواست آزادی و رستگاری همیشه با بشر بوده است.کامو ما را به اندیشیدن فرا میخواند چرا که اندیشیدن ما را از فریب خوردن باز میدارد.(قسمتی از نقد آقای سلیمانی در باره طاعون).

چون خودم با نقد آقای سلیمانی موافقم پس دیگه هیچ نکته ای بهش اضافه نمیکنم،با مقایسه دو قسمت فکر کنم شما هم موافق خواهین شد،ضمنا هر کس دلش بخواد متن کامل نقد رو بخونه میتونه تو ویژه نامه ادبیات روزنامه همشهری(یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۷۹ صفحه ۱۰ با عنوان،طاعونی که هر کس در خویشتن دارد!{یعنی همون که محور عالم دانستن و بر حق بودن})بخونه.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

چه چیزی باعث شد که این همه نویسنده های جور با جور با انواع ملیتها،چه چیزی باعث شد این همه شاعر با انواع ملیتها،چه چیزی باعث شد که این همه معابد و تمدن با این همه عظمت شکل بگیره؟،چه چیزی باعث شد که اسامی افرادی در تاریخ ماندگار بشه،تو یه مجله میخوندم که تو یه مسابقه جهانی از کودکان خواسته بودن که به خدا نامه بنویسن از تمام کودکان دنیا،یکی از نامه های برگزیده متن جالبی داشت،خلاصه متن نامه این بود که اون بچه از خدا خواسته بود که دیگه کسی "نمیره" و خدا دنیا رو با همین آدما تا بی نهایت ببره!خیلی نامه جالبی بود برای منم،فکرش رو کردم تا بی نهایت،دیگه ترسی از "مرگ" وجود نداشته باشه،اما خود نویسنده مجله تو جواب اینطور گفته بود"با خودم فکر کردم واقعا زیباست،اما همین طوریش هم با وجود مرگ آدمها پدر هم رو در میارن،چه برسه به نبود مرگ،اونوقت چیکارا میکنن"خوب دیدگاه نویسنده اون مقاله این بود،اما اگه واقعا مرگ وجود نداشت و دنیا تا بی نهایت ادامه پیدا میکرد،اونوقت صادق هدایتی وجود داشت؟آلبر کامویی وجود داشت؟اینقدر فیلسوفهای رنگارنگ،اینقدر نویسنده این قدر تمدن وجود داشت؟مگه غیر از این هست که بیشتر آثار نویسندگان در مورد مرگ هست و وقتی یک نوشته واقعا موندگار میشه که از مرگ گفته باشه،«طاعون»مگر غیر از این هست که قهرمانان کامو مرگ رو باور ندارن!«شبهای ورامین»مگر غیر از این هست که قهرمان هدایت به دنیای بعد از مرگ اعتقاد نداره!و خیلی مثالهای دیگه...شاید اون وقت تمام دنیا روی محور عشق میچرخید،چه جالب همش عشق و عشق بازی،اما اگه یه کوچولو تامل کنم میبینم که عشق هم تکراری میشه!عشق در نبود مرگ معنا نداره،مرگ هست که به عشق معنا میده!وقتی عاشق هستی و میدونی که روزی باید این عشق رو از دست بدی(به واسطه مرگ)اونوقت هست که عشق برات معنای عشق پیدا میکنه!شاید اگه یک مداد پاک کن برداری رو عشق رو پاک کنی،کلمه «مرگ» زیرش ظاهر بشه،چه زیبا هر دو کلمه سه حرفی هستن!(خرافاتی نیستم،اما سه حرف رو میتونم ببینم!همچنان که مرگ رو میبینم!)،نویسندگان و شاعران،همه در آثارشون خواستن که با نوشته هاشون جاودان بمونن،میل به جاودانگی دارن،و این میل از ترس به مرگ ناشی میشه،اگه فقط کمی منطقی فکر کنیم باید بگیم که مرگ باید باشه و نبودش بیشتر از بودنش عذاب آور هست...البته هدف من خط کشیدن دور کلمه عشق نیست،عشق کلمه خیلی بزرگی هست که به نظر من بزرگی خودش رو تنها از کلمه مرگ گرفته،همین،به دلایل ی که بالا اشاره کردم...حالا اگه دوباره همین متن رو بنویسم اولش رو اینجوری شروع میکنم«چه چیزی باعث شد که عشق با همه بزرگی و عظمت اینقدر در تمام فرهنگها و ملیتها،جاودان بمونه و در تمام دنیا براش ارزش زیادی قائل باشن»به نظر خودم به هرچیزی که تو این دنیا نگاه کنی،آخرش به مرگ میرسی،وجود علت و معلولی،...

به قدری بدم میاد که وقتی یه نویسنده،(حالا چه حرفه ای،چه نیمه حرفه ای،چه آماتور)،وقتی بخواد مطلبی رو بنویسه رعایت حال خواننده رو بکنه!شخصا من خودم با این نظریه مخالفم!به نظر من وقتی یه نویسنده آثارش ارزشمند هست که حرف خودش رو بزنه و به خاطر خواننده،رعایت نوشته هاش رو نکنه،از این جور مثالها خیلی زیاد هست،نویسنده هایی که واقعا محکم مینوشتن،و افکار خواننده براشون اصلا مهم نبوده و این که خواننده در مورد اونها چی فکر میکرده!مثالهایی که همه ما خیلی خوب میشناسیم،تو این بلاگفا تو بعضی از وبلاگها نظر و عقیده خودم رو نوشتم اما محکوم به تیکه پرانی شدم!می گم هر جا که دلم بخواد و خواننده افکار و عقایدم "اصلا" برام مهم نیست(حالا از این اصلا میشه تعبیرهای زیادی کرد،اما کمتر کسی به اصل موضوع پی میره).

یه مطلب خیلی منطقی و البته از نظر خودم جالب میخوندم که بی ربط هم به نوشته قبلیم نبود،ولتر متفکر فرانوسوی اعتقاد داشته که انسان آزاد انسانی هست که به هیچ دین و مذهبی وابسته نباشه(لطفاْ بدون تعصب نگاه کنیم) و بتونه تمام جریان فکری و عقلی یش رو خیلی مستقل هدایت کنه،انسان ولتر انسان آگاه و متفکر و مستقل هست که میتونه در مورد هر مطلبی فکر کنه،البته بدون تعصب،به ولتر وقتی میگن دوست داری که تمام افراد جامعه ای که توش زندگی میکنی آزاد باشن و مستقل؟ولتر جواب خیلی منطقی و زیبایی میده!(همون جوابی که منم با دیدن کامنت ها بهش رسیدم!)میگه"چنین جامعه ای رو نمیپسندم(در حالی که بر خلاف عقیدش حرف زده!)چون خیلی از قید و بندها از پای انسانها باز میشه!"(جواب واقعا زیبایی هست،که احتیاج به توضیح نداره)اما بعدش جامعه مورد نظرش رو اینطور توصیف میکنه"جامعه ای رو میپسندم و افراد آزاد جامعه ای رو میپسندم که همگی فیلسوف باشن!"،خیلی واضح نشون میده که آزاد بودن و تفکر آزاد داشتن جنبه میخواد،ظرفیت می خواد،تا میخوای حرفی بزنی میپرن به آدم،تا اگه این حدود و قوانین برداشته بشه،ملت خون هم رو تو شیشه میکنن،نیچه یه جمله مربوط به همین بحث داره"او مرد!از بی ایمانی!اما از بی ایمانی نبود!بلکه تحمل بی ایمانی را نداشت"چقدر زیبا نیچه ظرفیت رو تو مسئله آزاد بودن نشون میده!هر چقدر هم آزاد باشیم باز دنبال یه منبع قدرت و نیروی ماورا هستیم... 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

انسان واقعی در معنای انسان را شاید باید قرنها گشت و نتوان پیدا کرد!(البته انسان به معنای کمک کردن به همنوع،رفتار صحیح و غیره منظورم نیست!هرچند که شخصاْ به این رفتارها اعتقاد کامل دارم)شاید منظورم رو با مثال یک بچه چند ماهِ بتونم واضح کنم!بچه بعد تولد،یک موجود کاملاْ سفید هست!به هیچ دین یا آیین،یا مکتبی یا گروهکی یا خلاصه چه بدونم از این فرقه های عجیب و غریب که تو هرگوشه عالم هست وابسته نیست،این بچه بعد اینکه خودش و دنیای اطرافش رو شناخت،ناگزیر وابسته به یک گروه یا دین یا عقیده یا هر اعتقاد غیره میشه(که اینجا با درست یا غلط بودن هیچ کدوم از این آیین ها کاری ندارم)،ممکنه مسلمان باشه،مسیحی،بودایی،همجنس باز،هیپی،خلاصه خیلی از عقیده ها و مکتبهای دیگه...چرا اینها رو گفتم؟!به عقیده خودم،همچین انسانی که وابسته به یک ایئدولوژی هست،(باز هم میگم قصد نفی ندارم،قصد توهین هم ندارم)هر طور بخواد روشن فکر کنه،و بخواد خودش و سطح فکریش رو بالا ببره،نمیتونه!با یک مثال دیگه شاید بتونم واضح تر نشون بدم!تو جامعه خودمون!نگاه و دید جامعه و افراد به ب.ک.ا.ر.ت،خوب میدونیم که جامعه خودش،روش و حرکتش رو از یه ایئدولوژی میگیره!(بازم با درست یا غلط بودنش کاری ندارم)که این ایئدولوژی میتونه نظر یک فرد باشه،یا مکتب و روش یک دین،یا نظر یک گروه خاص و...خوب حالا منی که تو این جامعه ای که روشش یک روش عقیده ای هست و نظر اکثر مردم جامعه هست زندگی میکنم خیلی سخت هست که بیام و عقاید شفاف خودم رو اعلام کنم،صد در صد اولین موردی که برام پیش میاد حرف مردم و آبروی خانوادم هست(تو مسئله ب.ک.ا.ر.ت)من به دخترم اجازه رابطه جنسی با عشقش رو بدم(همینجور آدمی هم هستم)شاید بعدها هم دخترم به دلایل زیاد دیگه با عشقش ازدواج نکرد،اونوقت هست که تو اون جامعه ای که من زندگی کردم و اون عقاید رو داشتم(اجازه رابطه جنسی دادن به دخترم)آبروم به کل میره!حرف مردم من و دخترم رو خرد میکنه!(حالا با مردم کاری ندارم،نمی خوام پرت شم از موضوع،خود مردم و جامعه خیلی حرف برای گفتن دارن!!!)بعد این شرایط به پسرم اجازه رابطه جنسی نمیدم!(مثال تا اینجا رو نگه میدارم!)حالا اول نظر خودم رو در مورد این مثال بگم که خودم فاعلش بودم پس میتونیم متقاعد بشیم که کسی ناراحت نمیشه چون بازیگر اول این مثال خودم بودم!اما نظرم رو تو یک جمله میگم:"به من نمیشه گفت انسان!"بر میگردم به خط اول نوشتم!"انسان واقعی در معنای انسان را شاید باید قرنها گشت و نتوان پیدا کرد"حالا شاید اینجا بتونم این جملم رو معنا کنم!منی که نتوستم به عقاید آزاد،تاکیید میکنم آزاد(مثلا عقیدم در مورد صکص)خودم پای بند باشم و نظرم رو تو کوچکترین دایره زندگیم تغییر دادم(تحت تاثیر مکتب یا دین یا نظر شخصی مردم...)آزاد نیستم!بلکه افکار خودم رو با زنجیر به افکار دیگران بستم و دارن فکر من رو میکشن!به نظر شخصی خودم انسان واقعی کسی هست که جدا از هر نظر یا ایئدولوژی بتونه به عقایدش عمل کنه(یک نمونه مثال آوردم،مثال هم زیاد میشه زد،اما چه کنم که تو نوشتن بی حوصله ام!)و تحت تاثیر هیچ مکتب ی بتونه عقایدش رو اعلام کنه...

اما نظرم در مورد انسان موفق که یکی از عزیزان ازم پرسیده(تو این کامنتا چیا نمیگن و چیا نمیپرسن!)البته کامنتایی که نویسنده هاشون معلوم نیست و معمولا با اسامی عجیب و غریب نظر میدن اونم خصوصی!برگردیم به سئوال،دوست عزیزم که اسمتم نمیدونم و آدرس وبت رو هم ندارم،به نظر من انسان موفق کسی هست که تو رفتار بقیه انسانها دقت کنه،نکات خوب رو برای خودش برداره!به همین راحتی،همچین شخصی به نظرم شخص موفقی هست!


پ.ن.۱:تو قسمت اول نوشتم قصد توهین به هیچ کس و هیچ مکتب ی رو نداشتم،تنها بیان افکار و عقایدم بود،حقیقتاْ من به افکار و عقاید همه احترام میگذارم"وحشیانه"و برام خیلی زیبا و قشنگ هست دانستن نظرات دیگران در مورد دو بند نوشتم.

پ.ن.بعداْ اضافه شده:نباید که بیام و اینجا منظورم رو کامل بگم!حتما باید وبلاگم فیلتر بشه تا منظورم رو بگم؟!

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط فانتازیو |