تبليغاتX
صخره جاودانگی

چند مدتی بود که کتابهایم رو از آقای سلیمانی میگرفتم به دو دلیل!دلیل اول اینکه سلیقه آقای سلیمانی رو خیلی قبول دارم،تو کتابفروشی(به معنای وافعی)هدایت،کل مجموعه به سه دسته تقسیم شده۱-ایرانی۲-رمان برون مرزی ایرانی(البته از نویسندگان پرقدرت و صاحب سبک جهان)۳-فلسفه(باز هم از فلاسفه آزاد و قدرتمند)دلیل دوم اینکه آقای حسین سلیمانی نویسنده و منتقد هم هستند و اهل مطالعه و یکی از افتخارات زندگی من آشنایی و داشتن دوستی همچون اوست،هر بار بعد خوندن مطلبی برام بسیار جذاب و گیرا هست که در مورد اون مطلب نظر آقای سلیمانی رو بدونم،البته دانستن نظر دلیل بر قبول نظر نیست،تنها مقایسه افکار!...حسین سلیمانی نویسنده رمان بیمار مقیم،انتشارات ققنوس هست،بیمار مقیم-نوشته ی حسین سلیمانیچند مدتی بود که تصمیم گرفته بودم این نوشته دوستم رو بخونم،اولین رمانش هم بود،البته آقای سلیمانی چند رمان دیگه رو هم نوشته اما گویا اجازه چاپ نگرفته(به دلایلی که همه ما خیلی خوب میدونیم)،یه روز تو مغازش بهش گفتم مثل اینکه رمانی به این اسم داری؟خندید و کتاب رو از لای قفسه ها در آورد و با خط خودش کتاب رو برام نوشت و هدیه داد،اما هرچقدر اصرار کردم پول کتاب رو نگرفت،زبان رمان خیلی ساده و محاوره ای از زبان یه قاتل که محکوم به قتل سه نفر(پدر-معلم تاریخ-جوان شهرستانی)هست روایت میشه،در واقع قاتل راوی داستان هست،و نکته جالب و زیبا روایت داستان در سلول انفرادی هست،گویا قاتل یک محاکمه برای خودش تو زندان ایجاد کرده!از گذشته قاتل چیزی واضحی در رمان نشون داده نمیشه،تنها وجود یک خواهر هفت ساله و معصوم که تو هفت سالگی میمیره(شخصا خودم از سلیمانی پرسیدم که دلیل وجود خواهر قاتل در رمان و علت مرگ در هفت سالگی چی بود؟آخه خودم هم گنگ شده بودم!و تنها دلیل رو برانگیخته شدن احساس خواننده دونستم که به زیبایی در طول داستان مخصوصا صفحات آخر بود)،شالوده و جانمایه اصلی داستان مربوط به مرگ و زندگی هست،و دیدگاه خیلی جدید و عجیب یعنی تصمیم گرفتن در مورد مرگ دیگران!(مرگ خود ساخته یا خود خواسته)مرگی که از سوی کسان دیگر طلب شوند(همون شخصیت های داستان که میدونند با خط پایان فاصله ای ندارند)راوی داستان یا همون قاتل پرستار یه بیمارستان هست که تو بخش بیماران سرطانی کار میکنه،بیمارانی که با مرگ فاصله چندانی ندارن،یکی از همین بیماران هم خود پدر راوی هست،البته تو نقدهای مختلفی که از این رمان میخوندم دلیل مرگ دو نفر دیگه(معلم تاریخ و جوان شهرستانی)وجود پدر راوی بوده،نکته خیلی زیبا و جالب در مورد راوی این هست که اصلا از کاری که کرده پشیمون نیست"وقتی حکم اعدام بهم دادند همه انتظار داشتند کاری بکنم،جز اینکه بگویم از کاری که کرده ام پشیمانم.ولی من همین طور الکی آدم نکشته بودم که یکهو پشیمان شوم.تازه پشیمان بشوم که چی؟پس تکلیف آنهایی که کشته بودم چی میشد؟...(ص۸)"یکی دیگه از قسمتهای عجیب رمان دیدگاه راوی در مورد زن هست!دو دیدگاه عجیب"زن ها موجودات دوست داشتنی هستند.باید دوسشان داشت،دست کم نیمی از مردم دنیا زن هستند،اگر زنها نباشند خیلی از خانه ها دق میکنند،اوقات زن که تلخ باشد دنیا طوری می شود گه مرغی...(ص۲۶)"اما تو یه جای دیگه همین راوی میگه"کدام سگی بود که می گفت زن شب است.من میگویم زن هم شب است و هم روز.اگر ما مردها روزها در خانه بند نمیشویم به این خاطر است که از دست زن هایمان فرار میکنیم و الا من خودم مرد هستم،ما مردها همش دوست داریم توی خانه پلاس باشیم"خود آقای سلیمانی در مورد راوی داستان اینچنین تفسیری میکنن:"تضاد یا پارادوکس ویژگی انسان مدرن است،تضاد امروزه همه جایی است،ما در خانه یک جور زندگی میکنیم در بیرون جور دیگری.این آدم روان نژند است و ما نمی توانیم از آدم افسرده انتظار داشته باشیم همیشه افسرده باشد.یکهو شاد میشود،یکهو هم افت میکند.برحسب این حالتها نظرش عوض میشود،فیلسوف که نیست واقعا.تازه آدم کشته"پایان داستان بیمار مقیم به شکلی کاملا پسندیده و متناسب با ساختار داستان تموم میشه و هیچ تغییری نسبت به موقعیت ابتدایی کتاب نداره،راوی داستان در انتظار مرگ در سلول انفرادی اوقات خودش رو سپری میکنه و تنها به فکر خواهر ی هست که تو هفت سالگی از دست داده.یکی دیگه از ایرادایی که به راوی گرفته میشه اینه که،بعد از چندین صفحه و بخصوص در نیمه های رمان،رد پای افکار نیچه و کامو و خلاصه انواع فیلسوفان  مشهور و قدرتمند در زبان راوی دیده میشه،که البته به نظر خود من این نمیشه ایراد نشون داده بشه،دغدغه اصلی آقای سلیمانی در این رمان کاملا معلوم هست که دغدغه های فلسفی هست.


پ.ن.۱:من در اون اندازه نیستم که رمان آقای سلیمانی رو نقد کنم،تنها معرفی کردم،من خودم به شخصیت بزرگوار و آرام آقای سلیمانی احترام میگذارم زیاد.

پ.ن.۲:حسین سلیمانی بعد از این رمان هم رمان دیگری نوشت خودشون در مورد این رمان میگن:"در رمان بعدیم هم شخصیتی دارم که نقاش مدرن هست،او زنان روسپی را می کشد،قاتل زنجیره ای است،پرتره این زن ها را میکشد و بعد در قهوه آنها زهری میریزد و آنها را از بین میبرد.این کار پارودی بوف کور و جنایت و مکافات است."البته این رمان هم مثل بیمار مقیم اجازه انتشار پیدا نکرده،البته بیمار مقیم بعد از چاپ اول توسط انتشارات ققنوس.

پ.ن.۳:هرکس که این رمان رو پیدا کرد و خوند و هرکس که نخوند هم اگه سئوالهایی در باره این رمان و افکار نویسنده داشته باشه،میتونه اینجا مطرح کنه تا شخصا خودم از آقای سلیمانی بپرسم،حداقل هفته ای یک بار پیشش میرم.

پ.ن.۴:متن مصاحبه و نقد رمان بیمار مقیم در روزنامه اعتماد/پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵ در بخش ادبیات رو میتونید بخونید،تو آپ بعدیم نقد حسین سلیمانی رو در مورد رمان طاعون نوشته آلبر کامو رو می گذارم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

از روز اولی که استاد اومد سر کلاس،و قبل از اینکه کتاب یا جزوه ای معرفی کنه،یکراست رفت سراغ تحقیق پنج نمره ای میان ترم،خوب من هم از اونجایی که وقتم رو با کتابهای غیر درسی تلف کردم دیگه فرصت تحقیق نداشتم!تا اینکه چهار روز موند به تحویل تحقیقامون!چهار ستون بدنم لرزید،و چهار شبانه روز نشستم دنبال این تحقیق مسخره!دیگه حتی فرصت نکردم تحقیق رو بدم به تایپ،پس مجبور شدم دستی بنویسم،بعد چهار روز انگشتام داشت منفجر میشد،از بس نوشته بودم!از کارم راضی بودم،خوب وقتی آدم از کارش راضی باشه،حالا تو هر مسئله ای اون اضطراب روحیش نسبت به اون مسئله کم میشه،روز موعود رسید و رفتم دانشگاه،جلوی کلاس شلوغ و دانشجو ها یکی یکی با تحقیقاشون میرفتن تو کلاس تنها،نوبت من رسید،رفتم تو و سلام کردم،استاد بهم گفت شما فانتازیو آخر بیایین!باهاتون کار دارم!!!ساعت پنج و نیم بعد از ظهر شد،آخرین دانشجو از کلاس اومد بیرون و گفت استاد با فانتازیو کار داره!در زدم و رفتم تو کلاس!سلام استاد،سلام فانتازیو،تحقیقت رو بیار،تحقیق رو از کیفم در آوردم و گذاشتم روی میزش،بدون اینکه نگاهی به تحقیق کنه گفت قبول نیست!!!(دنیا دور سرم چرخید،پنج نمره کلاسی یعنی صفر)به خودم مسلط شدم گفتم آخه آقای دکتر شما که نگاه نکردین،استاد برگشت به طرفم و گفت خونه نگاه میکنم اما قابل قبول نیست برام!!!(داشتم میمردم،با خودم گفتم به درک که قبول نداری)بهونه های عجیب و غربی برام می آورد!بهم میگفت چرا پشت و رو نوشتی!چرا صفحه ها شماره ندارن!رفتم طرف کیفم و داشتم از کلاس خارج میشدم که استاد صدام کرد!فانتازیو یه دقیقه بیا!رفتم جلوی میز استاد،کیفش رو باز کرد،یه دفترچه زرد رنگ بیرون آورد،نگام کرد و گفت دوست دارم باهات از این به بعد ارتباط داشته باشم!!!می خوام ، فانتازیو باهات دوست باشم!!!دوست دارم به غیر از این کلاسها باهم در ارتباط باشیم ، شمارت رو بهم بگو بنویسم،قبل از اینکه شمارم رو بگم،به رسم ادب و احترام ازش تشکر کردم که من رو لایق دوستی با خودش دونسته،و شمارم رو بهش دادم،و خجالت زده از کلاس بیرون اومدم...به نظر شما اون رفتار قبلی استادم با این رفتار بعدی استادم اون هم تو یک روز چی رو نشون میده؟من که گنگم،دوست دارم نظراتتون رو بشنوم،برام مهمه،ضمنا این اتفاق دیروز افتاد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

خیلی خوشحالم برای عشق بازی این خاتون خانم و این آقای خوش تیپ،معلوم هست که من نمی توانم کاری برای این دو دوست واقعیـه دنیای مجازی بکنم!تنها میتوانم بخوانمتان از ته دلم،و با شادی شما شاد بشم و از خواندن تک تک کلماتتان از ته وجودی خودم، شاد بشوم،میپرستمتان هر دویتان را و عشق پاکتان را "وحشیانه" و برایتان روزهای بارانی پر از عشق آرزو مندم،بنویسد از عشق بازیتان،و من خواهم خواند همیشه شما را...این نوشتم تقدیم هر دویتان...


پ.ن.اضافه شده:کامنتهای خصوصی رو باز کردم،امید عزیزم(طراح قالب وبم)که کارش واقعا عالیه،نمونش رو میبینید!آرشیو قبلی وبلاگم رو که حذف کرده بودم از زباله دونی نت برام پیدا کرده،خیلی خوشحالم الان،به مرور و کم کم آرشیو قبلیم رو اضافه میکنم.یک دنیا ممنون امید عزیز.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

من هیچگاه انسانی شرافتمند نبوده ام. در ریزترین درزهای زندگیم هم، به وفور گناه می روید. میدانم. عاقبت محکوم میشوم روزی. -البته نه به مرگ-. دلم میخواهد هنگام مرگ در یک سلول انفرادی باشم و مامور اعدام با بی رحمی تمام -بدون حضور هر احدی- ساعتها شکنجه ام کند و من فریاد هم نزنم حتی. فقط آب دهانم را تمام مدت -قورت ندهم- حسابی نگه دارم و هنگام زدن تیر خلاص به زمین بکوبمش.(ترجیح میدهم تیر خلاص، سلاخی با کارد باشد: به سردی نگاهم کند، خونسردانه چانه ام را بالا بگیرد و کارد را بین عضلات منقبض گلویم فرو کند.) من هیچگاه انسانی شرافتمد نبوده ام. میدانم. من همیشه ی خدا بی لیاقت و مضحک هستم. تمام مشکلات زندگی ام خلاصه شده است در این جمله که: جلب رضایت من بسیار گنگ و مجهولانه و در هاله ای از ابهام است. و این واقعیت، تا آنجا که فقط رابطه ام با "خود" را در بر میگیرد، به طرز شگفت انگیزی، آرامش و رضایت خاطر را برایم به ارمغان می آورد. اما همین که پایم را از محدوده ی "خود" فراتر بگذارم، مشکلات شروع میشود. و میدانم که اینها همه برمیگردد به طرز تفکر من؛ و کاری هم از دست تو بر نمی آید. تو نمیتوانی در ابهام من شریک باشی. من هم نمیتوانم این اوهام را از سرم بیرون کنم. گفتگو با تو مستلزم علاقه و پیوستگی فراوان است و منکه فاقد این دو. من بعد از ناشیانه شیرجه زدن و دست و پا زدن با حرص از روی وحشت، مایلم خیلی سریعتر از اینکه غریق برسد خودم را غرق کنم. من هیچگاه انسانی شرافتمند نبوده ام. میدانم. من علاوه بر آن اندک زمانهایی که بسیار متعالی به نظر میرسم؛ بسیار احساس بدبختی و بی لیاقتی میکنم. این قضیه باعث سر دردم میشود. فقط کثافت. و این جماعت که دست در دستِ دوست دخترها یا چه میدانم فاحشه هاشان مدام این طرف و آن طرف میروند. احساس بدی دارم. ناتوانم؛ و این متاسفانه، عمیقاً حقیقت دارد. و من به عنوان شریک زندگی ام باید اینها را چشم بپوشم و فقط به دنبال هدفی باشم که رها شوم از سر دردهای بی وقفه و احساس بدبختی. این تنها راه نجات زندگی ام است.(البته الان خوبم. کوهن گوش میکنم.  تحت تاثیر او هستم. کوهن که گوش میکنم، خوبم. اما این احساسات و فکرها در بیشتر مواقع پیش می آیند.)


پ.ن.۱:شده ام فانتازیو سه ماه پیش - حوصله خواندن و نوشتن ندارم - یعنی حوصله دارم طاقت ندارم - یعنی طاقت دارم فرصت ندارم - یعنی ...نمیدانم که میدانم یا که نمیدانم...فراموشم نکنید-برمیگردم-هروقت(کامنت سیاوش-من هیچ من نگاه به فانتازیو)

پ.ن.۲:این نوشته از وبلاگ(سراب عشق)انتخاب شده و تنها به شخص سیاوش تقدیم میشه،پس لطفا کسی ناراحت نشه!و به خودش نگیره!

پ.ن.۳:کاش همه ما روش بحث منطقی رو از ایشون یاد میگرفتیم،به راستی که بحث کردن و صحبت با اینچنین آدمایی،کم تر از کتاب خوندن نیست!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

گاهی اوقات اگه یه انسان بتونه از احساساتش فاصله بگیره و بتونه جریان عقلیش رو بدون کوچکترین اثر احساسی به کار بگیره،خوب می تونه یکی از موفق ترین افراد باشه،اما آیا نبود احساس در جریان عقلی خوب ه یا بد؟خوب دوستم فوت کرد،نزدیک ترین کسم فوت کرد و تموم شد رفت،همچین شخصی نه گریه می کنه،نه تو زندگیش ناراحتی و عذاب میکشه،نه هیچ چیز دیگه،اما یاد خاطرات شیرین با دوستم افتادم،یاد خاطرات شیرین با نزدیک ترین کسم افتادم،خوب اگه تو همچین مرحله ای هم باشیم که فرد فقط به مدت ۲۴ ساعت ما رو ترک کرده باشه،اگه عذاب این ۲۴ ساعت رو اندازه بگیرن (تو حالت احساس)با عذاب چندین سال برابره،مگه غیر از این هست که برای همیم؟مگه غیر از این هست که دلمون بخواد به احساسامون جواب داده بشه،نه به افکار عقلیمون!دوست داریم وقتی به کسی میگیم دوست داریم عکس العمل ببینیم،یه عکس العمل فوری و زیبا،اما وقتی با عقل کاری رو انجام میدیم بدون دخالت احساس،دوست داریم هرچه زودتر کار مورد نظرمون تموم بشه،و نتیجش رو ببینیم!گاهی اوقات انسان تا مرحله ای پیش میره که نه عقل هست و نه احساس،فقط دوست داره چیزی ازش جدا بشه و بره،سبک بشه،دوست داره کاری رو بدون دخالت عقل و احساس انجام بده،اونوقت اسمش رو چی بذاره؟شاید بشه گفت "دیونه"،هرکاری که از ته دل می خواد انجام بده(از ته دل؟نه نه از جایی که اسمش معلوم نیست،چون دل میشه احساس!)پس از کجا؟چند روز پیش کسی رو دیدم که آلزایمر گرفته بود،خوب که بهش دقت می کردم و نگاه می کردم تنها یه چیزی رو فهمیدم!می خوره،می نوشه،می خوابه،حرف میزنه،اما فقط فکر و عقل نداره!پس کو اون روحی که تو بدنش هست(احساس)؟اگر دو گروه متفاوت، گروه (الف-کسایی که مادرزادی کور هستن)گروه (ب-کسایی که تو نمیه عمرشون کور شدن) و برای اینها بیاییم رنگهای اصلی رو تعریف کنیم،گروه الف هیچ درک درستی از رنگ نمیکنه،اصلا کلمه ای به اسم رنگ براش معنا نداره،نمی دونه آبی چه رنگی و قرمز چه رنگی هست!!!اما گروه دوم گروهی که رنگها رو میشناسه،یعنی تو عقلش ثبت شده!!!پس زمینه ذهنی و عقلی داره!!!نکته قابل تامل اینکه هر دو گروه روح دارن و احساس،حالا چرا کسی که آلزایمر(نابودی عقل)گرفته،هیچی یادش نمیاد،مگه روح نداره؟پس چرا بکگراند وجودش سفید هست؟مگه غیر از این هست که همه چی تو ذهنش ثبت شده،نه روحش،پس احساس هم تو ذهن ثبت میشه؟پس روح چی،دور از احساس هست؟

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

دوستم:عزیزم ببخشید،صدای گوشیم رو نشنیدم!الانم رسیدم خونه و نمی تونم راحت صحبت کنم.کاری داشتی تماس گرفته بودی؟                                                                        

من:نه،فقط می خواستم صدات رو بشنوم...

دوستم:آخی!یه صدای داغون و خسته که شنیدن نداره!بدتر انرژیتو می گرفتم.پس بهتر که نحرفیدیم.

من:از کجا این فکر رو کردی؟؟؟چقدرم مطمئنی یا.

دوستم:همین جوری حدس زدم،اما این حرف من قاطعیت نداشت.چون نمیشه رو حدسیات،لغت مطمئنم،حتما،قاطعا،به کار برد.ممکنه از روی بی کاری زنگ زده باشی.

من:هیچیم بی کار نیستم،فقط خواستم صدات رو بشنوم.

دوستم:خوب عزیز من،آدم وقتی بی کار میشه و فراغت پیدا میکنه زنگ میزنه به دوستش که صداش رو بشنوه دیگه!مگه غیر از اینه؟؟؟

من:نه!!!وقتی دلتنگ دوستش میشه زنگم میزنه!!!

دوستم:این یکی دیگه تو فرهنگ لغت "احساس" من جایی نداره مگر اینکه طرفم رو اونقدر دوست داشته باشم که یک لحظه بی اون بمیرم."فانتازیو" چرا اینقدر احساسی هستی؟

من:آخ گفتی"......"میدونی من خیلی از این احساسی بودنم ضربه دیدم.باور می کنی؟حتی احساس من از یک دختر بیشتره!

دوستم:خوب این برای یه مرد خیلی بده،تو نباید احساسات رو به راحتی حراج کنی!اونم واسه دخترا که بعضیاشون اصلا لیاقت اینهمه احساس رو ندارن.

من:می دونی من همیشه خودم رو فدای طرف مقابلم کردم،اما فقط ضرر دیدم،چه پسر چه دختر!

دوستم:پس از این به بعد سعی کن تمام احساسات رو نریزی تو دریای دوستی،تمام جذابیت یه مرد به غرور سفت و سخت بودنشه.

من:اشتباه نکن!من خیلی سفت و سختم اما بدجور مهربونم،و این اخلاقم باعث میشه اول از خودم بگذرم تا طرف مقابلم،حتی اگه دشمنم باشه!

دوستم:مهربونی بیش از حد که باعث مهر و محبت بیجا به این و اون میشه!خدا اگه قرار بود این همه مهر و محبت تو وجود مرد قرار بده،سنگ رو سنگ بند نمیشد.

من:یه چیزی بین حرفات برام جالب بود!چرا گفتی بعضی از دخترا لیاقت این همه حس و احساسات رو ندارن؟در حالی که خودت یه دختری!!!

دوستم:منظور خاصی نداشتم،کلی گفتم!

من:از کجا فهمیدی من اینقدر احساستیم؟انگار من رو میشناسی چند ساله؟

دوستم:من هیچ شناختی از تو ندارم!ممکنه اشتباه باشه نظراتم!

من:آهان چه جالب!اما باید بگم که احساست و تشخیصت درسته!حالا فکر نمی کنی اینقدر سرد بودن برای یه دختر خوب نیست؟

دوستم:من تمام احساساتم رو وقتی به حراج میگذارم که بدونم طرفم مال خودمه.دوسش دارم.از هم صحبت شدن باهاش لذت میبرم و...نه برای هر کسی.

من:«اینجاست تفاوت بین من و تو!!!!!!!!!»

دوستم:من و تو خیلی بیشتر از اینها از هم دور هستیم.هنوز هیچی مشخص نیست.چون خیلی مونده اون شناخت و اعتماد بین ما حکم فرما شه!

من:من فاصله بینمون رو نسنجیدم که!من اصلا به فکر نزدیک شدن یا نشدن بهت نیستم!فقط به یکی از تفاوتامون رسیدم...نه چیز دیگه!

دوستم:من هم منظور خاصی نداشتم!فقط خواستم بفهمونم بهت که احساس ۲طرفه تو دوستی(نه عشق) تعیین کننده خیلی چیزای دیگست.

من:ببین"......."تا این حد که میشناسمت،از طرز فکرت خوشم اومد!نه اینکه منظوری داشته باشم!نه،دیدگاه یه دختر با این عقاید برام جالبه،به نظرم در مورد حرفت زمان تعیین کننده هست!

دوستم:عقاید من نیاز به اثبات شدن ندارن که به انتظار گذشت زمان باشم!اگه ۱۰۰ سال دیگه هم بگذره من از حرفم برنمیگردم.

من:دوست داشتن عقاید تو توسط من ،دلیل برتاییدشون نیست!من آدمی هستم که همیشه نکته های خوب رو برای پرورش شخصیتش از همه عقاید مورد نظرم جمع میکنم!

دوستم:رفتار من هیچ نکته ی خوبی برای تو نخواهد داشت که روزی برسه که تو دوست داشته باشی.

من:این دیدگاه تو هست!و قابل احترام،اما دیدگاه من چیز دیگست!شاید حفره ای تو وجود من باشه که یک رفتار یا عقیده تو پرش کنه،که به نظر خودت نکته خاصی نیست!

من:در مورد زمان هم باید بگم که اصلا ربطی به عقاید من و تو نداره!زمان هم فقط ما رو بیشتر به هم نشون میده!زمان تایید کننده عقاید یک فرد نیست،بلکه نشون دهنده اون هست!

دوستم:اتفاقا برعکس،گذر زمان دلالت بر دو نکته داره!هم شناخت شخصیت،هم شناخت عقاید و احساسات و صحت اونها.

من:با اولی نه ولی با دومی موافقم!گذر زمان دلیل بر اثبات حقیقت هست.

دوستم:وقتی میتونی عقاید و احساسات کسی رو بشناسی که اول شخصیتش رو بشناسی،اگه مورد اول رو قبول نداشته باشی مورد دوم هم خود به خود رد خواهد شد.

من:اگه شخصیت کسی رو بشناسم خوب معلومه ۱۰۰٪ عقایدشم بلافاصله شناختم!پس مورد ۱ رد میشه،با عقاید کسی هست که ما پی به شخصیت وجودش می بریم!

دوستم:داره دوامون میشه ها!!!دیدی گفتم وقتی میگم بگذریم یعنی بحث رو ادامه ندیم که چون آخرش به ناراحتی کشیده میشه و این من رو ناراحت و عصبی میکنه.

من:هیچ وقت از شنیدن عقاید دیگران ناراحت نشدم!پس ادامه بده...

دوستم:با این حساب مورد اول هرگز رد نمیشه بلکه اینها هر ۲ مکمل هم به شمار میان و باز هم حرف من به کرسی نشسته خواهد شد.

من:نه مورد اول رد نمیشه!بلکه من و تو میتونیم از مورد ۲،هزار تا مورد دیگه نتیجه بگیریم که هر دوتامون توشبه تفاهم برسیم.

دوستم:حالا که تو کوتاه نمیای انگار من باید اعلام صلح کنم!!!باشه من و تو به هیچ جا نمی رسه،چون احساس میکنم تفاوت من و تو زمین تا آسمونه.

من:من که گفتم زمان مشخص میکنه و عقایدمون،که مثل همیمم یا نه!


پ.ن.۱:تو این بحث هیچ حرفی از عشق زده نشد،پس بدون در نظر گرفتن یک رابطه عاشقانه میشه به همه نکته ها و مفاهیم این بحث رسید،نه من عاشق شدم و نه طرف مقابلم که یه دختر بود که نخواست اسمش فاش شه،همین.

پ.ن.۲:خیلی زیاد معذرت می خوام از کسایی که میان و با نظراتشون من رو راهنمایی میکنن،اما خوب آدمیزاد گاهی اوقات نمیتونه وقتی که کامنت دادنش نمیاد کامنت بده که.

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

"تو،کتاب،مامان،گل نرگس،تو تو تو"   "دانشگاه،همکلاسیا،تو تو تو" (وبلاگ تصویری کودن از انسانی ناپخته)،میدونی دقیقه ۲:۰۵ رو وقتی شروع میکنه،با اون صدای گرفته و لرزان مردانش!سر خاک دوستش!میدونی وقتی صدای بم ویولون رو سر خاکش پخش میکنه!وقتی خوندم میدونی چقدر اشک ریختم باهاش!چقدر کیف داره که یهو بزنه به سرت و شب بری سر خاکش...گاهی اوقات گریه چقدر زیباست؟حتی بهتر از خنده...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

هنوز با آب و هوای محل جدیدم آشنا نیستم،منی که مانند،بچه های سرتق و لوس،وقتی یک روز مادر یا پدرم رو نمی دیدم چنان بغض و آبغوره ای میگرفتم که اگر تمام دنیا برام عسل می شد،باز نمی تونست از غم و اندوهم کم کنه،مگر دیدار مادر یا پدرم،اما عاملی که باعث می شد که براحتی و حتی بدون کوچکترین تحمل ناراحتی سخترین شرایط رو تحمل می کردم نبود شخص دیگه ای کنارم بود،بیشتر اوقات به مسافرتها یا مکانهای دور از خونه که میرفتم،تنها بودم و بیشتر فکر و افکارم پیش خودم،"من میرزا وحدت گلاب دره ای"سی ساله،مجرد و رئیس بانک،البته بعد از اینکه از محل جدیدم به درخواست رئیس به این شهر کوچیک اومدم ترفیع گرفتم و شدم رئیس بانک،اوایل خیلی زیاد به رفت و آمد کارمندها توجه می کردم و دوست نداشتم شیرازه کارم از دستم بیرون بره،اما بعد از گذشت چندین ماه کم کم با شرایط کنار اومدم و صبحها بعد از ساعت هفت مستقیم به دفتر کارم وارد می شدم و تا ساعت ۱:۳۵ بعد از ظهر،بعد از ظهرها بیشتر اوقات تو اتاقی بودم که از یک پیرزن مهربان کرایه کرده بودم،از لهجه پیرزن به خوبی فهمیده میشد که اهل جنوب هست،شبها زود می خوابید اما من تا نیمه شبها و حتی گاهی اوقات اگر به جاهای شیرین کتاب یا روزنامه می رسیدم تا صبح بیدار می موندم،اما دوست نداشتم روزهای بارانی تو اتاق بمونم و حتما و باید به بیرون می رفتم،بیشتر اوقات به جاهای خلوت شهر می رفتم و کافه ای که تو حومه شهر بود،و برای من محل آرومی بود...

اواسط "اردیبشت" ماه بود و تو یه بعد از ظهر گرفته و غم نگیز،مشغول خوندن کتاب،کنار پنجره و روبه خیابون بودم،احساس کردم دلم گرفته،روبروی آینه ایستادم و همیشه آخر سر که می خواستم لباسم رو مرتب کنم کراوات بود،کراواتم رو روی پیرهنم مرتب کردم و بدون چتر تو خیابونها حرکت کردم،نم نم بارون رو روی موهای سرم حس می کردم،دستام رو تو جیب پالتوم کردم و به راه افتادم،نم نم تبدیل به رگبار شد و من تنها کسی بودم که تنهای تنها،تو خیابونهای خیس راه می رفتم،گاهی اشعاری رو که از بر بودم با خودم زمزمه می کردم و گاهی سرم رو به طرف آسمون می گرفتم،و برخورد قطرات بارون با پلکهای بستم رو حس میکردم،بارون شدید تر شد،احساس کردم تا مغز استخوانم آب رفته،تصمیم گرفتم خودم رو هرچه سریعتر به کافه برسونم تا از شر این خیس شدن نجات بدم،البته بیشتر برای این بود که اگر لباسهام کثیف بشن دیگه واقعا کسی نبود که اونها رو برام بشوره و تمیز کنه،هوای سنگین و نم کافه همراه با دود سیگار و چهره غم انگیز کسانی که کنار میزها نشسته بودن حالت برزخ رو به کافه داده بود،طبق عادت همیشگی به طرف میز مخصوص خودم که کنار پنجره بود و رو به جنگل نامتناهی رفتم،شیشه رو بخار گرفته بود،و با کف دستم شیشه بخار گرفته شده رو پاک کردم،استکان چایی رو نزدیک لبام آوردم و با اولین جرعه چایی احساس گرم شدن رو کردم، باران اردیبهشت ماه ی،صدای رعد و برق،و افکار پراکنده ای که تو فکرم جریان داشت،همه و همه یک سری حالتهای غم انگیز و دلچسب رو بهم داده بود که از بچه گی این اخلاق ساکت ماندن و به فکر فرو رفتن رو به ارث برده بودم،همیشه به "لیلا" فکر میکردم که چقدر عاشق قدم زدن زیر بارون و خیس شدن رو داشت،وقتی خیس می شد و قطرات بارون از روی انگشتاش چکه می کرد،اونوقت این حس وحشیگیریم بود که وادارم می کرد پالتوم رو روی دوشهاش بندازم تا خیس نشه،کنار شومینه کلبه چوبی بودن و من و لیلا تنها بودن و فکر کردن به این گذشته های تنگ و تاریک واقعا عذابم میداد اما این بارون بود و اردیبهشت بود که این خاطره های عذاب دهنده رو به یادم می آورد،هنوز نیمی از استکانم پر بود که صدای خشن "صمد" من رو به خودش آورد،مانند اینکه دوباره وارد کافه شده باشم اما اینبار فقط روحم!،"کربلایی صمد باغبان" بیست و پنج ساله،بی سواد اما اهل دل و خیلی ساده،تنها دوست من تو اون شهر سرد و کوچیک،با صمد از همین کافه آشنایی پیدا کرده بودم،اوایل که اینجا می اومدم...


پ.ن.مربوط به این داستان:داشتم ادامه می دادم که دلشوره گرفتم،دلم نخواست این داستان رو ادامه بدم،دلیل هم ندارم،این داستان تا همینجا خیلی چیزا گفت!

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

یه استاد خانم داشتیم،که اول ترم وقتی اومد سر کلاس،یه حس ترس تو وجودم ریخت!کل دانشجویی که تو کلاس این خانم بودن ۱۵ یا ۲۰ نفر میشدن،و کلاس تشکیل می شد!اواسط ترم رابطم با این استادمون که حدودا هفت یا هشت سال از من بزرگتر بود به قدری صمیمی شد که مثل دو تا دوست واقعی،یه روز تو کلاس میون درس گفتم:استاد ببخشید ترم بعد فلان درسم میگین؟استاد نگاهی بهم کرد و گفت:نه نمی گم فقط یه ترم گفتم اونم به خاطر اینکه واحدهای تدریسم کم بود،حالا چطور مگه فانتازیو؟(با اسم کوچیکم صدام میکنه،حتی الان)منم بدون اینکه صبر کنم گفتم:حیف استاد اگه اون درسم میگفتین،من ترم بعد در خدمتتون می شدم!!!کلاس منفجر شد،استاد قرمز شد،فانتازیو عرق ریخت!(الان همون استاد خانم یکی از بهترین دوستای منه تو دانشگاه).

یه بار قرار بود امتحان میان ترم بگیرن،تو یه کلاس ۴۰ -۵۰ نفره،منم به خاطر بازیگوشی و وحشیگیری و خلاصه تو انواع حس و حالها،نتونستم درس بخونم و فقط به خاطر احترام به استاد رفتم سر جلسه،کنارم یه دختر نشست،و خلاصه خیلی مافیایی و باند بازی شروع کردیم به تقلب،خلاصه اینکه بعد جلسه حساب کردم دیدم تمام نمرم رو تو میان ترم کامل میگیرم،به کمک تقلب اون دختره که خودش تقلب داد،بعد امتحان با خوشحالی و شادی زیاد،رفتم سوار تاکسی شدم نشستم جلو،(دوست ندارم کسی تو ماشین کنارم بشینه!)دوستمم تو ماشین بود و من اصلا متوجه اش نشدم،قبل از اینکه تاکسی حرکت کنه("چون منتظر مسافر بود")دوستم گفت فانتازیو امتحان چطور بود؟("تاکسی شروع کرد به حرکت کردن!")منم شروع کردم:استاد خنگ اصلا متوجه نشد،فلان جور تقلب کردیم،چقدر استاد ضایعی،این استاد اصلا سواد نداره،و خلاصه هزار تا تیکه و حرف انداختم،(دوستمم هیچی نگفت!و این بیشتر من رو مشکوک می کرد!!!)وقتی از تاکسی پیاده شدیم استادمون(همون استادی که امتحان گرفت!!!)پول کرایمون رو حساب کرد!!!کاش زمین دهن باز می کرد می رفتم توش...

 یه باز صبح زود تصمیم گرفتم زود برم دانشگاه،تا یه چند صفحه از رمانی که مونده بود رو بخونم و تموم کنم،هوا تاریک بود و من رسیدم دم در دانشگاه،گنجشک پر نمی زد،از بس همه جا ساکت بود،هوا هم سرد،خلاصه یه هوای خاصی داشت دانشگاه،منم عاشق تنهایی و سکوت،اما یه منظره که خیلی مشکوکم کرد این بود که وقتی اون موقع صبح که فکر کنم حدودا ساعت ۵ صبح بود تو دانشگاه بود حدود ۲ تا اتوبوس اونم روشن تو حیاط دانشگاه بودن بدون اینکه کسی توشون باشه!!!،تعجب کردم،تصمیم گرفتم برم تو همون کلاسی که ساعت ۸ کلاس داشتم بشینم و چند صفحه باقیمانده کتاب رو بخونم،اما همین که در کلاس رو باز کردم دیدم حدود ۵۰ -۶۰ نفر دختر تو آمفی تئاتر،تصور کنین،یکی داره یکی دیگه رو بغل میکنه،یکی داره آرایش می کنه،یکی مانتوش رو در آورده،یکی داره به انگشتای پاش لاک میزنه،یکی موهاش رو می بافه،یکی...خلاصه دهن منم باز،دهن ۵۰-۶۰ نفرم باز،کلا حس رو از دست دادم رفتم تو گوشه کلاس نشستم،کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن،صدای نفس نفس زدنام تو یه سالن آمفی تئاتر شنیده می شد،همه اون ۵۰-۶۰ نفر از کلاس رفتن بیرون،تا اون موقع اونقدر احساس عرق ریختن و گرما نکرده بودم،همه اون ۵۰-۶۰ نفر قرار بود برن اردو!


پ.ن.بعدا اضافه شده!:امتحانهای میان ترم و پایان ترم نزدیک،یه مدت نیستم،شاید تو این مدتم بتونم اعتیادم به نت رو کم کنم و یکمی به زندگیم برسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط فانتازیو |