تبليغاتX
صخره جاودانگی

وقتی گریم بگیره،دستم رو روی سینه کی بکوبم،وقتی اون خاطرات عجیب،وقتی حدودا چهار سال باهات تلفنی بودم،بدون اینکه ببینمت حتی برای لحظه ای،یادته وقتی که بهت گفتم نگاهت مثل دریاست،و تو چشمهای خمارت رو به طرفم گرفتی و خنده ریزی کردی و گفتی:ببینم فانتازیو تو شاعر نیستی؟و من چقدر از ته دل خندیدم،چقدر تو نگاه دختران دیگه دنبال قیافه تو بودم،چقدر تو مهربانی انسانها دنبال مهربانی تو بودم،و اون اتفاق وحشتناک باعث شد که برای همیشه از دستت بدم،با خودم قول داده بودم دیگه اینجا حرفی نزنم،اما می دونی چقدر گرفته بودم وقتی که روز تولدم داشت نزدیک می شد،میدونی چند روز پیش با مامانم داشتیم میرفتیم بیرون برای خرید،رو سینه ماشین چشمم افتاد به عروسک کوچولوی سگی که برات خریده بودم،چشام پر شد،من که برای اولین بار عاشق شده بودم و هیچی نمی دونستم،فکر می کردم اگه برات یه هدیه ناز بخرم تو خیلی خوشحال می شی،اما یادته چی بهم گفتی:گفتی اون رو برام نگه دار!چه جالب هدیه ای که من برات گرفته بودم رو تو خواستی که من ازش نگه داری کنم،دیشب تو تختم بودم،تو تاریکی دستم رو بردم طرف گوشیم،رفتم دفترچه تلفن و اسم "Barfak" رو انتخاب کردم،آره شماره تو بود،شروع کرد به شماره گیری اما صدایی اون طرف خط گفت:"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است"،نتونستم اشکام رو نگه دارم،رفتم تو "Inbox" گوشیم،خدایا چقدر "SmS" ازت داشتم،یکی از اس مس هایی که برام زده بودی این بود:"آخی،برو استراحت کن،حتما سرت خوب میشه"،می دونی الان اگه سرم درد کنه چی؟کی هست که اس مس بده؟هان؟یادته تو راه پله های اون آپارتمان می ایستادم تا فقط چند ثانیه ببینمت و وقتی از جولوم رد شدی چه با نمک خندیدی،یادته یه بار تو پله های تنگ آپارتمان گیرت آوردم و در کمال پرویی باهات حرف زدم،و تو چشمهای درشتت رو انداختی به زمین و لب قشنگ پایینیت رو با دندونت گرفتی و لب خند زدی،یه بار بهت گفتم چقدر عاشق اون روسری بستنتم،وقتی که از روبرو به اون قیافه نازت نگاه می کردم و دو تا گوشت رو می تونستم ببینم،از بس روسریت شل بود روی موهای فرت،رفتم"Sent boxam" برات نوشته بودم که دارم میرم کوه و کنار سد،جات خالی شیوا،کاش اینجا بودی دستت رو می گرفتم و بلند داد می زدم این دختر مال منه،تو "Inbox" جواب داده بودی خوش بگذره بهت خیلی،،،وای وای وای وای،وقتی بهت زنگ می زدم و تو برام بچه کچولو می شدی،وای وای،منم با صدای بچه کچولوها بهت میگفتم چند تا خوبی؟تو با صدای خاص بچه ها که هول میشن و می خوان زود جواب بدن در حالی که صدات گرفته می شد می گفتی ۱۰ تا خوبم،و این ۱۰ تا رو چه زیبا با صدای بچه می گفتی،وقتی که اذیتت می کردم و این تو بودی که همیشه آرومم میکردی،یادته اون شب چقدر برات گریه کردم،گریه خوشحالی بود،هوا سرد بود بهت زنگ زدم گفتم کجایی؟گفتی بالکن خوابگاه،گفتم بیام رو دوشت لباسم رو بندازم و گردنت رو ببوسم؟فقط خندیدی...۲۸ اردیبهشت تولدم و تولدت مبارک عزیزم دوتایی رفتیم تو 23 سالگی،همیشه دوستت داشتم حتی بعد مرگم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

وب لاگ من جزو اون وب لاگ هایی هست که توش کمتر از خودم نوشتم،شایدم نوشتم اما کمتر کسی تونسته درک کنه!البته درک به معنای فهمیدن حالات روحی نویسنده،علایق و نوع دید به زندگی،چرا زندگی؟خوب تو نگاه اول میگیم همه توش جریان داریم،و داریم باهاش حرکت میکنیم،پس محکوم به زندگی هستیم،راستش خود من وقتی به شخصه وارد وب لاگی می شم،خیلی کم و خیلی به ندرت کامنت های دیگران رو می خونم،هیچ علاقه ای به خوندن کامنت های دیگران ندارم،حالا شاید تو کامنت ها به من ایراد گرفته باشن و یا شاید حرفی باشه که واقعا ارزش خوندن داشته باشه،اما به شخصه هیچ علاقه ای به خوندن کامنت دیگران ندارم،جز موارد استسناء!تو یکی از کامنت هایی که یه هویی چشمم بهش خورد،یکی برای نویسنده وب لاگ گفته بود زندگی براش ساکن شده!براش نوشته بود که لااقل بعد ازدواج زندگی براش ساکن شده و فقط به خاطر بچه هاست که داره زندگی می کنه،خوب این جمله،چطور بگم،از طرفی بدجور من رو آزرد،نه از این جهت که سخن بیهوده ای بوده(اصلا مخاطب کامنت من نبودم،صاحب وبلاگ بود)نمی دونم،اگه کسی براش زندگی ساکن مونده و به این ساکن بودن بعد ازدواج رسیده،اونوقت خود من چی؟خود من چی که تو این سن و سال زندگی برام مثل برکه آبی ساکن و بدبو شده،واویلا دیگه بعد ازدواج،چرا هر سئوالی دارم باید برم لای کتابهام رو باز کنم و بخونم!و باز هم به نتیجه نرسم!چرا کسی نیست که به سئوال هام جواب بده؟!چرا هر مکتبی و هر عقیده ای ناقص و بی خود هست؟(قصد توهین به هیچ مکتب رو ندارم)،چند بار خودم رو راضی کردم که تغییر مسیر بدم و شاد باشم،همه سردرگمی ذهنی دارن درست عین من،اما مشکل کار اینجاست که من نمی تونم مثل همه بی خیال این سردرگمی بشم،و از همه مسخره تر اینه که خودمم می دونم که این یاس و سردرگمی باعثش همون بی خیال نشدن هست!شاید خوب یه عشق زمینی بتونه یه مدت انسان رو شاد نگه داره،اما خوب آخرش چی؟شاید بعد چند بار هم خواب شدن و چند بار با هم بودن و چند بار بوسیدن باز برگردی به همون حالت پوچ انگاری و یاس،خوب شاید بعضیا بگن این که نشد عشق،حتما دروغکی بوده و تنها برای ارضای میل جنسی!فرض کنیم باز هم برای ارضای میل جنسی بوده،بعد ارضا چی؟بالاخره که عشق هست؟آخر عشق چی؟یه امر طبیعی خیلی عادی!(باز قصد توهین به روابط عاشقانه ندارم)اما خوب همون کسی که بعد ازدواج به این سکون در زندگیش رسیده به نظر من یه انسان واقعا فوق العاده هست،چرا که این جرات رو داشته که جسم و روحش رو از پشت دیوارهای شیشه ای که انسانها خودشون تو زندگی برای خودشون ایجاد میکنن نجات بده و واقعیت رو درک کنه،هر چند به قیمت یاس و ناامیدی براش تموم شه!...چه جالب این نوشته ام جزو معدود نوشته هایی هست که از دل خودم داره بیرون میاد(گفتن احساس های درونی خودم!)چند روز پیش رفته بودم سوپر سر محلمون،این صاحب سوپرمارکت بدجوری رابطش باهام خوبه!(فکر بد نکنید،رابطه اخلاقی اسلامی هست!)برگشت بهم گفت،زندگی مثل یه جاده می مونه،تو یه دشت زیبا،تو هم یه مسافری که داری از توش رد میشی،به آخر جاده که میرسی،تابلو زدن"دور زدن ممنونع"،خوب تو نگاه اول وحشیانه خندم گرفت،مثل این عبارتها و شعرهایی بود که پشت این اتوبوسها و کامیونها می نویسن،اما خوب و وقتی به این جمله بیشتر فکر کردم"به آخر جاده که میرسی،تابلو زدن"دور زدن ممنونع""وحشیانه استخونهام لرزید،لرزش از دور نزدن نه،لرزش از اون سکون ی که اون بالا بالاهای نوشتم بهش اشاره کردم،یعنی نه مرگ،نه چیز دیگه،تنها سکون و سکون کنار اون تابلو،حالا هی کنار اون تابلو یه خودت آرامش بدی،حالا هی کنار اون تابلو عشق بازی کنی،چه خدایی چه زمینی،آخرش چی؟اگه جرات داشته باشی می تونی اون سکون رو حس کنی و اینجاست که هیچ کس و هیچ نوشته ای(ایهام دارد)نمی تونه کمکت کنه،مگه نه؟نمی دونم اصلا چی گفتم،همش چرت و پرت،بهتره اصلا کسی این نوشته هام رو نخونه چون که واقعا دپرس میشه،حالا اون کامنت ی که من خوندم از "سگ سیبیل"بود که برای یکی از دوستان وب نویس گذاشته بود...

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

آسایشگاه جزامیان،تبریز،در سبز رنگ بزرگ قدیمی،با صدای آزار دهنده ای باز می شود،وارد محیط قرنطینه می شوید،هیکل زشت و غم گرفته ساختمان با سکوت رعب آوری که بر محیط حکم فرماست،آزارت می دهد،ناگهان از این همه تیرگی و تاریکی دلت میگیرد،احساس می کنی وارد قبرستان متروکه ای شده ای و ارواح سرگردان حول و حوشت را گرفته اند،به ساختمان که نزدیک می شوی حتی صدای پچ پچ مشمئز کننده ای را هم می شنوی،یک لحظه دلت می خواهد پا به فرار بگذاری و از این همه رنگ خاکستری غم گرفته فرار کنی،ولی حسی تو را وا می دارد که گام بعدی را هم برداری،در دیگری باز می شود و بلافاصله پشت سرت بسته می شود،موجی از هوای گرم و ساکن داخل به صورتت برخورد می کند،هیچ نوری نیست،تاریکی مطلق،شقیقه هایت تند تند می زند،اینجا عین قبر،تاریک تاریک است،از راه روهای طویل عبور می کنی،تمام درهای کوچک بسته است،دری نیمه باز،آرام به آن در نزدیک می شوی،سعی می کنی آرامش و سکون و سکوت آنجا را به هم نزنی،وارد اتاق می شوی،یک پنجره کوچک گرد که تنها تامین کننده نور داخل است جلب توجه می کند،و نور خورشید با کمرویی تمام،اجازه یافته فقط به قسمتی از اتاق بتابد،جسم تکیده و مچاله شده ای را توی نور ضعیف اتاق مشاهده می کنی،درباره زن یا مرد بودن این موجود شک داری،تمام بدن و پاها و صورت او به طرز نفرت انگیزی خورده شده،دیگر نمی توانی تحمل کنی،ولی او چه می کند؟،بیشتر دقت میکنی،یکی از چشمها هنوز سالم هست و حالت طبیعی اش را حفظ کرده،تنها جایی از بدنش را که جزام به آن حمله ور نشده،و زن مشغول سرمه کشیدن به آن چشم است،دیگر تحمل نداری...فیلمی که فروغ فرخزاد در سال ۱۳۴۱ساخت،فقط یک فیلم ساده نبود،ساختن این فیلم زندگی پسرکی را هم تغییر داد،که با گفتن چهار کلمه"ماه خورشید گل بازی"دل فروغ را به دست آورد و فروغ قیومتش را عهده دار شد و او را با خود به تهران آورد.پسرکی که در نمایی از فیلم هست و حسین منصوری نام دارد،او در مونیخ زندگی می کند و شاعر است و مترجم اشعار فروغ از فارسی به آلمانی و فرازهایی از کتاب "ناآرامی پسوا"از آلمانی به فارسی و در مجموع از اندک مترجمانی است که می تواند فارسی را به آلمانی شیوا و روان ترجمه کند،اکنون کارگردانی در آلمان کلاوس اشتریگل بر اساس زندگی حسین فیلمی ساخته است نود دقیقه ای با نام"ماه خورشید گل بازی"چندی پیش در مونیخ اکران شد،و در شبکه آرته برای عموم به نمایش گذاشته می شود.

پ.ن.۱:با تشکر از وبلاگ مداد نوشته حسین آذر نوش که این اطلاعات مفید رو برامون نوشت.

پ.ن.۲:ششمین آرزوم،یه روز بهم اجازه بدن با بیماران جزامی باشم،و حداقل یک روز باهاشون زندگی کنم!حتی فکر این آرزو بدجوری به گریم می اندازه...

پ.ن.۳:این مطلب تقدیم به کسی می شود که نخواست اسمش رو اینجا بیارم و ازم خواسته بود که مطلبی رو براش بنویسم من هم وحشیانه و عاشقانه این متن رو براش نوشتم،عزیزم شاید عالم به سینت دست رد زده اما من نمی زنم،برعکس دستم را روی سینه های وحشیت می گذارم و می گیرم.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

به جاهایی از زندگی رسیده بودم که همه چی برام پوچ و بی ارزش شده بود،نمی دونم دقیقا از کی اما بعد از عید همین سال این حالت های پوچ انگاری کم کم بیشتر و قوی تر شدن،دانشگاه رو داشتم یواش یواش بی خیال می شدم،یه مدت دانشگاه نرفتم،تنها تفریحم این بود که خودم رو تو اتاقم زندونی می کردم و کتاب می خوندم،برای جواب دادن به سئوالهای خودم دنبال جواب منطقی بودم،و هر روز که از جواب دورتر می افتادم بیشتر به این باور می رسیدم که سئوالهام جواب نداره!تو کتابهایی که می خوندم گاهی با نویسنده دعوام می شد،گاهی با نویسنده هم عقیده بودم،گاهی هم نویسنده نبود که باهاش بحث کنم!کلا پژمرده شدم،مخصوصا اواخر فروردین ماه،تو چند تا وبلاگ اومدم نظر بدم،اما بعد اینکه دکمه ثبت نظر رو دیدم و وقتی دوباره نظر خودم رو خوندم اوج ناامیدی رو حس کردم و از نظر دادنم پشیمون!نوشته های خودم رو از نوع خوندم،مخصوصا چند داستان آخری،برام نوشته های خودم تازگی داشت!وقتی نوشته خودم رو می خوندم پایان رو نمی تونستم حدس بزنم،شبها کارم شده بود فکرهای بیهوده و نامتناهی،روزها کارم شده بود سکوت و مطالعه،داغون داغون،پدر و مادرم متوجه رفتارم شدن،و من رو به یه مشاور معرفی کردن که از دوستای بابام بود،الان به کمک مشاور عزیزم که خیلی دوسش دارم دارم تمرین بهتر بودن رو می کنم،مشاور لیستی از کارهای روزمره و اسم کتابهام رو گرفت،چند هفته اول مدام صبح و عصر باهام صحبت می کرد و بهم اجازه می داد تا افکارم رو براش بریزم بیرون،الان دارم بهتر می شم،گاهی اوقات اون حسهای پوچی بهم دست میده اما موقتی هست،رفتن به دانشگاه رو از نوع شروع کردم،هر روز عصر وقتی که هوا خنک میشه با مشاورم میرم بیرون،باهام حرف میزنه،منم باهاش از هرچی دوست داشته باشم حرف میزنم،تو این مدت که دوستای عزیزم لطف کردن و برام کامنت گذاشتن من رو واقعا شرمنده کردن،از بین بعضی از کامنتها نوشته هایی بود که دوست دارم همه با هم توش شریک باشیم،اسم کامنت گذارنده رو نمی گم چون که بعضی ها خصوصی بود،به هر حال فانتازیو بر میگرده با روحی شاد و سالم...بغل من بازه هرکی دوست داره بیاد وحشیانه بغلش کنم.

کامنت ها:

۱-دلم میخواد داد بزنم از خواستن گذشته مجبورم داد بزنم
برای قطعات پازل روحت که هر روز کوچکتر میشن
برای مهری که دلش واسه خواهرش تنگ شده
برای نیروانا که شونه هاش تحمل بار غمشو نداره
برای اکرم مهدوی - برای کتایون که غصه دنیا رو بدوش میکشه
فانتازیو عزیزم دیگه موسیقی بلاگت آرومم نمیکنه بدتر هم میزنه منو
میخوام داد بزنم بدون واژه که خسته میکنه منو شیک نوشتن
میخوام دیگه بلاگ نخونم...

راستی تا اومدن مرگ چقدر مونده ؟

۲-آپ این دفعه ت به نظرم برا این بود که جای گلایه برا ماها باقی نزاری که چرا نیستی و کجایی
چه بر سرت اوومده که این همه تغییر کردی؟
چرا حرف نمی زنی؟
چرا داری دردتا توو خودت خفه می کنی؟

۳-فانتازیوی عزیز سلام
اوضاع و احوالت چطوره الان بهتر شدی ؟ به خدا که دل من هم برات تنگ شده دوست عزیزم دلم میخواد وقتی میای مثل قبل که شور و شوق نوشته هامو داشتی بازم همون طور با شوق بخونی ... اومدنت به وبلاگ رو مداوم کن تا دوباره به همون حال و هوای قبلی در بیای جواب کامنت قبلی رو که ندادی و لی از خدای بزرگ میخوام هر چه که روح لطیف و قشنگت رو آزرده کرده از بین ببره تا تو دوست خوبم مثل همیشه با روحیه شاد و دوست داشتنی پیشمون برگردی 
 فقط یه چیزی رو بهت میگم هیچ چی توی دنیا این ارزش رو نداره که آدم جوونی شو حروم اون بکنه میدونی دلم نمیخواد روزی به خبر بیایم وبفهمیم کلی از عمرمون رفته وواقعا هیچ لذتی از جوونیمون نبردیم نذار که غم وغصه تو رو از پا در بیاره تو باید اونو برای همیشه از بین ببری به خدا قصد نصیحت کردن ندارم چون خیلی دوستت دارم دلم میخواد تجربه های تلخی که من به دست آوردم تو به شیرینی ازش استفاده کنی ... من هم دنیارو خیلی به خودم تلخ کردم همه ی دوستان آشنا هستن و میدونن که چی میگم همیشه توی پستهایم این غم مشهود بوده وهست و دیگه هم نمیتونم هیچ کاریش بکنم ولی ازت خواهش میکنم خودت با خودت کنار بیا و بذار غم و غصه برای همیشه از دلت بیرون ببره برای اون روز دعا میکنم ... زودی برگرد و بمون برای همیشه

۴-میگن دنیای مجازی دنیای جالبی نیست ولی من توی این دنیا خیلی محبتهای بی ریا و صمیمانه دیدم بدون اینکه چشمی در کار باشه که بخوام بدونم صداقتی در این رفتار هست یا نه ...

۵-خوب وحشی بازی همینه عزیزم
آدمایی که دنبال ثبات هستن زندگی آرومی دارن
اما کسی که وحشی بازی دوست داره باید هم زندگی متغیری داشته باشه و این طوری خودش رو بالا می کشه
مثل دندون در آوردن که درد داره اما عوض می توی منو گاز بگیری دیگه

۶-فانتازیوی عزیز سلام. دیشب مجبورم شدم نیمه کاره جمع را رها کنم و بروم. مرا ببخش.
اما در مورد عشق و روح و پازل و همه اینها. چیزی که مهم است این است که تو لحظاتی زیبا را در کنار عزیزی سپری کردی. لحظاتی که اگر به صورت مجزا بدون در نظر گرفتن آنچه پس از آن پیش آمد نگاهشان کنی سرشار از لذت می شوی. راستش در همه روابط همین است. ممکن بود محبوب تو بی رفتن از این جهان از زندگی ات برود یا تو تز زندگی او بروی و یا هزار اتفاق دیگر بیفتد تا شما از آن هم نباشید. اینها مهم نیست. مهم تمام آن شادی است که تو در کنار او تجربه کرده ای.
امروز او دیگر نیست. این حقیقتی است که باید بپذیری. او نیست و تو هستی. تو باید به زندگی ادامه دهی و هیچ چیز نمی تواند ترا از ادامه آن بازدارد. تو فعلا زنده ای پس زندگی کن. با خودت و روحت درگیر نشو، همه چیز را ببین و بپذیر و عبور کن. دنای همین است، می آییم، زندگی می کنیم و می رویم اینها واقعیت زندگی است و بس. تا زنده ای باش و بعد که زمان رفتن می رسد به راحتی برو. اگر نگاهت به زندگی این باشد و مرگ را درست مثل زندگی بپذیری همه چیز حل می شود.
حرف زیاد است دوست من، باشد در مجالی که بتوانیم بیشتر حرف بزنیم. مراقب خودت باش.

۷-چشمم که به کامنتت افتاد خوشحال شدم ولی بعد متوجه شدم که نه ! تو اون فانتای همیشگی نیستی .کاری که از دست من بر نمیاد فقط دوس دارم واست دعا کنم که هر چه زودتر به روال عادی زندگیت برگردی و دلت پر از شادی بشه .من تحمل ناراحتی ادمایی که بهشون تعلق خاطر دارم رو ندارم .می بوسمت و مواظب خودت باش فانتای عزیز .دوست خوب و دوست داشتنی من

۸-داداشیییییییی

معلومه چی شده چرا ناامیدی چرا غمگینی؟

همه داستانهات بوی غم میده

کاش میتونستم گوشی داشته باشم برای ناراحتیهات و نگرانیات

۹-فانتا خیلی تغییر کردی
اما نمی دونم از کدوم طرف
منظورم اینه که خوب یا بد
نظراتت بوی قریبی می ده

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط فانتازیو |