"بره گمشده راعی" نوشته "هوشنگ گلشیری"یکی از چند رمان آشنا و معروف دوران معاصر، زوایای زندگی چند دوست و همکار را به گونه ای عالی و با تکنیکهای ضریف نویسندگی به تصویر می کشد،اما افسوس که نویسنده جلد دوم بره گمشده راعی(خاک دامنگیر) و جلد سوم بره گمشده راعی(دابه الارض) را،ناتمام رها کرد،به دلیل علاقه بیش از حد به پایان این رمان،و اینکه آخر کار چه اتفاقی برای"وحدت"و همچنین برای "عفت" و از همه محمتر خود جناب "راعی"،تصمیم گرفتم حدسها و گمانه زنیهای خودم را در مورد داستان بنویسم!بدیهی ست،که من نه نویسنده هستم و نه ناقد،و نه ویراستار،تنها دوست دارم احساس خودم را در مورد ادامه داستان بره گمشده راعی بیان کنم،آنچه به آشکارا و قویا در طول متن دیده می شود،تنها قدرت نویسندگی و تکنیکهای بیشمار نویسنده می باشد،پس اصلا به خود متن اصلی و زیبای بره گمشده راعی نوشته هوشنگ گلشیری ایرادی وارد نیست،تنها شکل نوشته به صورت متن اصلی می باشد. تنها زبانه های آتش،همه جای اتاق رو گرفته بود،راعی نگاهی زیر چشمی به عفت انداخت،دهان باز با پیرهن تنگی که تنها تا بالای نافش بود و دامن کوتاه نظاره گر سوختن و به خاکستر تبدیل شدن اتاق وحدت بود،راعی یکبار هم گفته بود:"این لباسهای مسخره چیه؟این بزکی که کردی؟اصلا چرا موهات رو کوتاه کردی؟" و تنها جواب شنیده بود:"به خاطر وحدت اینکارو کردم،حس کردم کمی تغییر بتونه اونو دوباره به زندگی برگردونه،پروانه خودش اینارو بهم گفته بود"،ساطع پرید تو!و بدون اینکه سلام و احوال پرسی بکنه داد زد:"چی شده؟وحدت کو؟چه خبره اینجا؟"و صورتش رو گرفت به طرف عفت و قبل از اینکه سئوالی رو بپرسه کلا زوایای بدنش رو گشت،از گردن شروع کرد،به سینه های برامده رسید،و پایین تربه نوک انگشتان پا،و نفسش رو قورت داد و گفت:"چی شده عفت؟اون که حالش خوب بود،چرا اتاقش آتیش گرفته؟از خودش چیزی هم گذاشته یا نه؟اصلا کدوم گوریه؟،عفت تو حالتی که می خواست خجالتش را نشان بدهد بدون اینکه به ساطع نگاه کند تیکه کاغذی رو از کیفش در آورد و داد به ساطع،"من وحدت در کمال سلامت و سالم بودن عقل اعلام میکنم،دلیل خودکشی،فقط رسیدن به پوچ انگاری و آخر زندگی ست،و لذا همسر من،عفت هیچ نقشی در این خودکشی ندارد،از همسر عزیزم معذرت می خوام که اینقدر بی مقدمه و بدون خداحافظی رفتم..."که چشمهاش پر شد،شاید ادای غمگین بودن رو در می آورد،دنبال بغل میگشت،تا وجودش را آرام کند،عفت!!!نه،اما ساطع چرا!!!بدون هیچ حرفی تنش را به بغل راعی انداخت و شروع کرد به گریه...نه دیگر سوز سرمایی در میان نبود،در زمستانی که در پیش بود،یا همه زمستانهایی که از سر گذرانده بود،خط راست از هزاران نقطه،از بی نهایت نقطه درست میشود،پشت سر هم و بی فاصله،خطی از اینجا تا آن درخت یا...تا کجا؟راعی با نگاه گریان به منظره سوختن اتاق وحدت و کتابهایی که آنجا بودند و یاد زمانی که وحدت معنای درخت را از میان هزاران دست نوشته خود به راعی خوانده و فهمانده بود،برگشت و در کوچه های خالی و بدون عابر به راه افتاد به طرف دکه،همان محل قدیمی وحدت برای نئشه شدن،از درون دکه بوی بد و کثیف مردار به گوش می رسید،در را باز کرد و بدن بی جان وحدت در کنار شیشه عرق!...پشت به صندلی خنک در شب های پایان پاییز در بالکن اتاق،شیشه عرق پایین صندلی،دیگر نگاهش به آپارتمان روبرویی هفت اتاق این ور و دوازده طبقه به بالا نیست!چشمها به چند آپارتمان دورتر،راعی دستش را برد داخل جیبش،و روزنامه پنج ضلعی کرده را از جیبش بیرون کشید و بدون نگاه از بالکن به پایین انداخت!شاید زمانی دیگر و برای کسان دیگر!دیگر فکر مینو و افکار عشق بازی با مینو و احساسی که نسبت به مینو داشت از بین رفت،لااقل تو وجود راعی،این حسها را کشتند عفت و صلاحی و وحدت و همه... پ.ن.۱:داغون هست روحم،وحشیانه،مانند کودکی در حال بازی با پازل روحم،اما بی حوصله و ناامید،دنبال دلیل نیستم،فقط تیکه های پازل روحم کوچکتر می شوند و بازی برای کودک سخت تر!!! پ.ن.۲:کبودی آسمان عصر،بوی خوش بهار،پناه می برم به آغوش فاحشه ای،اینجا هم خاطره تو رهایم نمی کند!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
"تد"عزیزم،می دونم که الان یا تو بیمارستان کنار اتاق م هستی،یا توی خونه کنار تخت مشترکمون،عزیزم هیچ وقت حس نمی کردم که شبها یا اوقاتی خواهد بود که من و تو دور از گرمای تن هم،و عشق بازیهای شبانه و نیمه وقت هم،وقتی که با دستهای ضعیفم کمر محکمت رو بغل می کردم،و تنها جواب من بوسه های بود که از طرف تو بود،می دونم که این چند ماه آخری وجود من تنها باعث اذیت کردن روحی و جسمی تو شد،چه شبهایی بود که نخوابیدی و از پشت شیشه های مراقبتهای ویژه،من رو نگاه می کردی،من "ماریا" هیچ وقت حس نمی کردم که فقط قراره چند ماه با تو باشم،و باید به این زودی ترکت کنم،مهربونم خواهش می کنم بعد از خوندن این نامه و استفاده ای که از این نامه کردی،دیگه این نامه رو نگه ندار،می دونم که وجود این نوشته و نامه ها تنها باعث،آزار روحی تو میشه،به هر حال باید این شرایط رو قبول کنیم و بدونیم که این اتفاقات جزئی از زندگی هست،تد عزیز به عنوان یک عشق پاک ازت می خوام که من رو امشب راحت کنی،دوست ندارم دیگه اسباب ناراحتی تو باشم،تد عزیز هر لحظه که احساس می کنم داری کوچکترین رنج و درد رو تحمل میکنی،انگار من رنج صد سال و بیشتر رو تحمل میکنم،امشب وقتی پرستار ساعت ۱۱ اتاقم رو ترک کرد بیا کنارم و من رو از این رنجی که می کشم نجات بده،تد خواهش می کنم،کمی از خونم رو روی نامه می ریزم و امضاء می کنم، تا دیگه هیچی برات باعث درد سر نشه...اولین و آخرین عشق عزیزم"تد"دوستت دارم همیشه...ماریا پرنالدی آقایون و خانمها لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید،هیئت منصفه رای نهایی رو بعد از پانزده دقیقه اعلام می کنن،فعلا تنفس،،،رای هیئت منصفه،طبق قانون ایالتی،و فدرال دادگاههای سراسری،آقای تد هنکس،به جرم قتل عمد خانوم ماریا پرنالدی،همسر محترم،در روی تخت بیمارستان توسط تزریق مرفین،به حبس ابد محکوم می شوند،،،آقای هنکس حرفی ندارید؟نه هیچی!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
چند دقیقه بعد تو اتاق خودم بودم،ساعت از ۳ نصف شب هم می گذشت،و من غرق در افکار پراکنده،و صحبتهام با الیزا بودم،تنها تیک تاک عقربه های ساعت تنها همدم من توی لحظاتی بود که من داشتم در مورد صحبتهای الیزا،و اعتقادات معشوقش در مورد مرگ و بعد مرگ فکر می کردم،به وجود لوران و جسارتی که داشت حداقل در مورد فکر کردن به مرگ به دور از تعصبات خاص محلی غبطه می خوردم،چراغهای اتاقم خاموش و بارون سختی بیرون از اتاقم می بارید،افکار پراکنده ای من رو مشغول به خودش کرده بود،لوران سئوال سختی پرسیده بود،۱۰۰ سال یا ۵۰۰ سال دیگه کجاییم ما؟دستام رو گذاشتم رو صورتم و صورتم رو تو تاریکی پوشاندم،درسته منم داشتم از حقایق فرار می کردم،من مانند لوران جسارت نداشتم که فکر کنم...صبح با اونکه شب قبلش بی خوابی کشیده بودم،خیلی زود از خواب بیدار شدم،بهترین لباسهام رو پوشیدم و منتظر الیزا شدم تا طبق قولی که به من داده بود من رو به جایی ببره،در اتاقم زده شد،الیزا با یه لباس قرمز که از سینه ها تا نوک انگشتان پاهاش بود مقابلم ظاهر شد،چقدر زیبا بود مانند گل رز نشکفته،باران دیشب قطع شده بود و رنگین کمانهای زیبا و قشنگی جای جای کوچه ها و محلهایی که اندک آفتابی وجود داشت شکل گرفته بود،خیابانها پر از جنب و جوش و رفت و آمد،اصلا متوجه الیزا نبودم که صداش من رو خودم آورد:"پوریا جان بیا کالسکه گرفتم،راه طولانیه"در تمام مدتی که تو کالسکه و روبروی الیزا نشسته بودم جز چند کلمه حرف عادی چیز دیگه ای بین ما رد و بدل نشد،مثل اینکه از چیزی غمگین به نظر می اومد،من هم سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم،اما تمام مدت الیزا بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنه تنها به مناظر بیرون از کالسکه نگاه می کرد،از شهر خارج شدیم،جنگلهای زیبا با سیرابی که شب قبل شده بودند در زیر نور آفتاب بسیار زیبا جلوه می کردند،نسیم خنکی که هر از گاهی به صورتم نواخته، می شد،دیدن حیوانات جنگلی همراه با جفتهایشان،عشق زیبا و پاکی را که در تمام موجودات زنده هست را عینا می دیدم و لذت می بردم،هنوز مشغول لذت از طبیعت بودم که متوجه ایست کالسکه شدم،الیزا پیاده شد،من هم دنبالش،و کالسکه به طرف شهر حرکت کرد،برگشت طرفم و گفت:"اینجاست پوریا جان"عینکم رو از جیب پالتوم در آوردم،و با دقت به تابلویی که به سر در ساختمان سفید رنگ بزرگی چسبیده بود نگاه کردم"آسایشگاه بیماران روحی و روانی لندن"پاهام سست شد!صدای تپش قلب م را به خوبی می شنیدم،اصلا متوجه الیزا تو اون لحظه ها نبودم،هنوز چشمام به اون تابلو بود،مانند درختی جزو درختهای جنگل بودم بدون حرکت و خشک،"پوریا چرا ایستادی بیا دیگه!"با این حرف به خودم اومدم،در باغ رو نگهبان باز کرد و ما داخل شدیم،حیاط خیلی بزرگ با درختهای زیبا و چمن سبز،ساختمان سفید چهار طبقه،درست مانند قلعه های قرون ۱۸ و ۱۹ با شکوه و عظمت خاصی روبروی ما قرار داشت،وارد ساختمان شدیم،به پذیرش رفتیم،من کنار ایستادم و شاهد گفته گوهای الیزا با مدیر بخش بودم"ببخشید،آقا،می خوام لوران پیت رو ملاقات کنم،می تونم ببینمش؟"درست شنیده بودم؟،لوران پیت؟همون که شب قبلش الیزا در موردش بهم گفته بود؟همونی که قبل از من تو خیابان بیکر همسایه الیزا بود؟هیچ نگفتم و منتظر شدم تا صحبتهای الیزا با مدیر بخش تموم بشه"بله خانوم محترم،لوران الان مشغول نقاشی تو پارک عقبی محوطه هستن می تونین ملاقاتش کنین،اما فقط تا یک ساعت"چند دقیقه دیگه،ما تو محوطه عقبی بودیم،پارک کوچیک و رو به جنگل نامتناهی،زیر درخت بلوط بزرگی یک بوم بزرگ نقاشی،با ذغالهای کوچیک و بزرگ کنارش و فقط مدادهای سیاه با شماره های مختلف و جود داشت،تصمیم گرفتم کوچکترین حرفی نزنم و شاهد رفتار الیزا با پسر زیبا و خوش رویی به نام لوران پیت باشم،الیزا جلو رفت،لوران مشغول نقاشی بود و رو به طرف ما اما انگار اصلا متوجه حضور من و الیزا نبود،گاهی دستان پر قدرتش تکانهای عجیب و سختی می خورد و خطوطی رو که ما نمی دیدم روی کاغذ نقاشی می کرد،گاهی مداد ها عوض می شد و گاهی ذغالها،"سلام لوران،اومدم مثل همیشه بهت سر بزنم،طبق قرارهایی که باهات گذاشتم"اما از لوران نه حرفی و نه صحبتی شنیده نشد و تنها مشغلول نقاشیش بود،الیزا دستاش رو انداخت رو گردن لوران و لبهای پر و رنگ پریده لوران رو مکید،دستان لوران لرزش خفیفی کرد و از روی بوم کنده شد،اما هنوز ذغال میان انگشتاش بود،هنوز شاهد عشق بازی لوران و الیزا بودم و تحسینی که نسبت به الیزا داشتم،الیزا با چشمان اشک بار لبهاش رو از لبان معشوقش جدا کرد و روی چمنها نشست،باز دستان لوران به طرف بوم نقاشی رفت بدون اینکه کوچکترین حرفی بزنه،رو به طرف من کرد و گفت:"بعد مرگ من،من کجا میرم؟الیزا کجا؟تو کجا؟بهم بگو"و با عصبانیت خاصی ذغال رو به بوم فشار داد،ترس عجیبی تو وجودم بود،یاد حرفها و صحبتهایی افتادم که شب قبلش در مورد مرگ به الیزا گفته بودم و حالا فهمیدم که اون شب این سئوالها مال الیزا نبوده و تنها سئوالهایی بوده که تا به حال حداقل برای لوران جواب نداشته،نگاهی به صورت الیزا انداختم،با اشاره سر بهم فهماند که جواب لوران رو بدم،شاید وجود من همراه با الیزا تنها به خاطر جواب دادن به سئوال لوران بود،یک فلسفه امیدوار کننده رو به لوران توضیح دادم،اما در تمام مدتی که من صحبت می کردم،کوچکترین حرف و یا صحبتی از جانب لوران نشد،آخر صحبتهام لوران بلند شد،و هیکل زیباش رو دوان دوان از دیدگان من و الیزا به داخل ساختمان برد،نگاهی به الیزا انداختم با چشمان اشک آلود محوطه عقب پارک رو ترک کرد،من بودم و بوم نقاشی تنهای تنها،بوم رو دور زدم و روبروی بوم ایستادم و طرحی رو که لوران پیت تو تمام اون دقایق که من باهاش صحبت کردم دیدم...دخترکی با خطوط ساده سیاه و قلب بزرگ با خطوط شکسته،تنها میان فضای آزاد نقاشی...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
اوایل بهار،آسمان لندن با هوای گرفته و ابرهای سیاه و سفید،و منظره قشنگ و زیبای خیابانهای بعد باران بسیار زیبا و قشنگ مانند،نقاشیهای "مونه"،قابل حس و درک است،بارانهای طولانی و سنگین،و نبود اثر خاک و کثیفی و بود اثر گل و چمن در تمام نقاط شهر،و مخصوصا محله ای که من به عنوان یه دانشجوی مجرد،تنها و فقط در پی افکار و علم خودم بودم بسیار زیبا و دلربا ست،گاهی از پنجره اتاقم که در آپارتمان شماره ۷ خیابان "بیکر" ،طبقه هشتم بود،موقع غرش ابرها و وجود رعدهای قوی و هولناک،تنها با ایستادن در کنار پنجره اتاقم،و تماشای خیابان و پارک روبروی اتاقم،در زیر باران بهاری،اولین و تنها ترین توهم و تصوری که در ذهنم نقش می بست،وجود پسر و دختر جوان،دست در دست هم،هر دو زیر یک چتر،زیر باران تند و خیس کننده،در حال قدم زنی و عشق بازی،گاهی دقایق و حتی تا ساعتهای طولانی مانند مترسکی خشک اما با روح،پشت پنجره اتاقم با این افکار نظاره گر عبور قطرات باران از مقابل چشمایم و برخورد آنها با زمین بودم!تمام زندگی من توی آن اتاق کوچک و صمیمی سپری می شد،گاهی مشغول مطالعه،گاهی مشغول تماشای بیرون از پنجره،و گاهی شبها مشغول گوش دادن به آهنگ زنده ای که از اتاق بغلیم به گوشم می رسید،اوایل که به این آپارتمان اومده بودم،اصلا متوجه اتاق بغلیم نبودم،زیرا که دورنمای پارک روبروی اتاق و تماشای هوای همیشه مرطوب و گرفته لندن بیشتر از همه چیز و همه کس برای منی که از کویرهای خشک و سوزان اومده بودم بیشتر از هرچیز برام زیبا و قشنگ بود،هر شب بعد خوردن شام فرنگی،و کمی مطالعه درست بعد ساعت ۱۲ صدای نتهای زیبا و ملایم پیانو،که دقیقا هر نت با فاصله ۳ یا چهار ثانیه ای نواخته می شد،حکایت از غم بزرگ و البته زیبای آفریننده آهنگ داشت،که از اتاق بغلیم به گوش می رسید،یک شب درست مثل بقیه شبها و مانند عادت هر شب،بعد ساعت ۱۲ منتظر شنیدن صدای پیانو و اون آهنگ غم انگیز شدم،چند دقیقه ای از ۱۲ گذشت اما صدایی به گوشم نرسید،با خودم حس کردم شاید نوازنده و همسایه بغلیم امشب به خواب رفته،چراغ رو خاموش کردم و کنار پنجره اتاقم ایستادم،بارون سختی میبارید،تنها نور چراغهای کنار خیابون مانند شبپره ای بزرگ به چشم دیده میشد که،در اتاق زده شد!کی می تونست باشه؟چراغ رو روشن کردم و به طرف در رفتم،درسته "الیزا"همسایه اتاق بغلی،با لباس زیبا و آرایش کرده مانند پرندگان داخل قفسی که تنها به خاطر زیبایشان به فروش می روند جلوی در اتاقم ایستاده بود،سلام و احوال پرسی گرمی بین من و الیزا در گرفت،الیزا دختر ایتالیایی که مانند من تنها به دنبال علاقه به زندگی و آینده اکنون کنار من در اتاق بغلی زندگی می کرد،دختری با موهای طلایی و فر،اندام متناسب،چشمهای آبی و لبخندی ملوس و پوستی سفید تنها دوست من تو اوقات تنهایی و اغلب خیابان گردیهای من بود،از گذشته الیزا هیچ نمی دونستم،اما متوجه غم بزرگی تو وجود الیزا بودم که نتیجش اون آهنگهای غم انگیزی بود که بعد ساعات ۱۲ به گوشم می رسید!چند ماهی بود خیلی باهم صمیمی بودیم،تو مترو،تو پارک روبروی آپارتمان،وقتی که باهم زیر بارون بهاری قدم میزدیم،وقتی باهم شام می خوردیم و وقتی باهم به کلوبهای شبانه میرفتیم و وقتی که دستان من دور کمرش و نگاههای پر از غم اون به چشمام،اما تو کل این مدت اصلا جرات و قدرت این رو داشته باشم که از گذشتش و مخصوصا از اون حالت غمناکش پرسیده باشم،نتونستم،یک شب شام رفتم اتاق الیزا،یه پیانوی کهنه ایستاده گوشه اتاق و درست چسبیده به دیوار اتاق من،روبروش نشستم و بعد از شام نگاهی به چشماش انداختم و گفتم:"راستی الیزا از کی اینجایی؟فکر کنم باید از من قدیمی تر باشی؟"خنده ای کرد و بدون اینکه صدای خندش رو بشنوم در حالی سرش رو انداخت پایین گفت:"سه ساله اینجام،امسال فکر کنم سال آخرم باشه،اگه درسم رو تموم کنم بر میگردم ایتالیا"،وحشی تر شدم وانگار راه داشت کم کم برای نفوذ و رخنه تو اعماق الیزا برام پیدا می شد،منی که در تمام مدتی که باهاش بودم هیچ گاه نتونسته بودم از یه فاصله بیشتر از نظر روحی بهش نزدیک تر بشم،حالا داشتم اون فاصله های روحیم با الیزا رو کمتر می کردم،با یه حالت که انگار تو میدان جنگ تسلیم شده باشم گفتم:"اوه،چقدر سخت!حتما تو این مدت،تو این سه ساله خیلی تنها بودی،آخه اتاق بغلی کسی نبوده،اونوقت چطوری اینجا تنها بودی؟من که بودم دق می کردم!"انگار با دشنه بزرگی روحش رو شکافتم،انگار که سد بزرگی رو خراب کنی و نظاره گر ریزش و غرشش باشی،صدای ریزش قطرات باران روی خیابان بیکر،و گاهی اوقات عبور چند کالسکه،تنها صدایی بود که میون صحبتها و حرفهای من و او بود،بلند شد!رفت طرف پیانو،مجبور بودم برگردم و بهش نگاه کنم،چند تا دکمه پیانو رو فشار داد و گفت:"پوریا جان،من تو این مدت تنها نبودم!"عرق سردی تمام بدنم رو گرفت!ادامه داد:"صاحب این پیانو تو اتاق بغلی باهام بود"چشماش پر شد،برگشتم طرفش و گفتم خوب الان کجاست؟ادامه داد:"دانشجوی ادبیات بود،یه فرانسوی،سالی اولی که اومدم اینجا اون تنها زندگی می کرد،همیشه تو خودش بود و شبها با پیانوش،عادت داشتم هر شب بعد شام به صدای نتهاش گوش بدم،کم کم حس کردم دلم می خواد به اعماق وجود"لوران"برم،پوریا جان،من دلم می خواست دل لوران با من باشه و اون مال من،یادمه یه شب براش مدل شدم،و لخت جلوش ایستادم تا نقشم رو بکشه،بعد که ازم خواست طرحی رو که کشیده نگاه کنم،دیدم خودمم با بدن لخت،اما با یه قلب بزرگ وسط سینم،تمام طرحش با خطوط سیاه مداد،و شکسته کشیده شده بود"حرفش رو قطع کردم و گفتم:"خوب پس یه هنرمند به تمام معنا بوده،حتما این پیانو رو هم لوران بهت هدیه داده؟آره؟"چند دکمه پیانو رو دوباره فشار داد برگشت طرفم و گفت:"پوریا،یه سئوال؟"دستای سردش رو میون دستام گرفتم و نگاهی به چشماش کردم و خواستم کمی فضا رو عوض کنم و گفتم:"جانم بپرس الیزا جان،اما فقط سخت نباشه"خندید و گفت:"ببینم تو به روح اعتقاد داری؟چطور بگم،یعنی قراره بعد مرگ،روحت کجا باشه؟اصلا جایی وجود داره؟به نظرت ۱۰۰ سال یا ۵۰۰ سال دیگه من،تو بقیه کجاییم؟"اصلا ندونستم چرا میون این بحثی که من راه انداخته بودم تا از گذشته الیزا بدونم تا روح وحشی خودم رو آروم کرده باشم به این سئوال رسیده بودیم!خندیدم و گفتم:"حالا کو تا مرگ،اصلا حالا که یه شب اومدم مهمونت باشم چرا اینقدر ناامیدانه حرف میزنی؟انگار که دلت گرفته از چیزی؟"با متانت خاص که مخصوص اروپاییا بود و من قبلا تنها تو کتابها خونده بودم،برگشت طرفم و گفت"خواهش می کنم جواب سئوالم رو بده"تصمیم گرفتم تمام اعتقادات خودم رو بهش بگم،بدون هیچ ترسی،پس شروع کردم"ببین الیزا جان،من لااقل خودم معتقدم که انسان بعد مرگش،روحش به یه دنیای دیگه میره،و فکر کنم روح انسان میتونه،تمام اعمال و رفتارش رو در تمام مدت عمرش ببینه،چون از بعد زمان و مکان خارج میشه،پس میتونه به آینده و گذشته مسلط بشه،اما کجا رو نمیدونم"با دقت به حرفام گوش میکرد،خواستم در تمام مدتی که در مورد بعد از مرگ براش صحبت میکنم،نتیجه حرفهام امیدوار کننده باشه،اما اون فقط سرش رو انداخت پایین و گفت:"اما لوران این اعتقاد رو نداشت!اون واقعا من رو از ته دل دوست داشت،بزرگترین مشکل لوران این بود که بعد از مرگ من یا خودش،چطور باید با زمان جور بیاد،همیشه تو خودش بود و سعی می کرد جواب این سئوالاتش رو از توی کتابها و بحثهایی که بیشتر اوقات با من داشت پیدا کنه،اما افسوس..."چشمهای الیزا پر از اشک شد،و روح سرکش من پر از سئوال و ابهام،بدون اینکه اجازه بدم حرفش رو قطع کنه،گفتم افسوس چی؟خنده ای زیبا کرد و دستاش رو گذاشت روی دستام و گفت فردا آماده شو باهم جایی بریم...باران بهاری همچنان تمام خیابانهای خالی لندن رو سیراب میکرد و میشست،چند دقیقه بعد تو اتاق خودم بودم،ساعت از ۳ نصف شب هم می گذشت،و من غرق در افکار پراکنده،و صحبتهام با الیزا بودم...
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
پ.ن.۱:زهرای عزیز(سیاهه)،لطف کرد و من رو به بازی هفت آرزوی محال دعوت کرد،قوانین این بازی رو نمی دونم،اما هفت آرزوم رو می نویسم،هر چند شاید ارزوهام خیلی کمتر و یا بیشتر از این هفت تا باشد!شاید هم ارزوهام خیلی بچه گانه!!! *اولین آرزوم،برای تمام مردم دنیا آرزوی سلامتی می کنم،برای همه،چه دین دار چه بی دین،چه کافر چه خداشناس،چه زن چه مرد،چه داخلی چه خارجی... *دومین آرزوم،هیچ وقت بچه کوچولویی رو نبینم که چشماش تو حسرت دیدار بابا یا مامانی که از دست داده و فقط بابا یا مامانش رو از روی عکس میشناسه،ببینم،آرزوم اینه که تمام کوچولوهای دنیا،همشون بابا و مامان داشته باشن *سومین آرزوم،قبل از مامانم بمیرم! *چهارمین آرزوم،کاش کسی بود که من رو از پوچ انگاری،یاس انگاری،از گریه های تنهای شبانم،نجاتم می داد،به یک مرحله از زندگیم رسیدم که همه چی حتی عشق برام پوچ و بی ارزش هست! *پنجمین آرزوم،هیچ کجای دنیا،چشمان گریون نبینم. *ششمین آرزوم،یه روز بهم اجازه بدن با بیماران جزامی،باشم،و حداقل یک روز باهاشون زندگی کنم!حتی فکر این آرزو،بدجوری به گریم می اندازه... *هفتمین آرزوم،کاش شیوا همیشه باهام بود،وقتی شیوا نیست،انگار نیمی از خودم نیست. پ.ن.۲:چقدر آرزوهای بچه گانه ای دارم!از این دوستان هم دعوت می کنم،شعله/افیون/گنجشک/گربه/پرنسس/سراب عشق/لیتیم/ماندا/صدرا/اطلسی و هر عزیزی دیگه ای که اینجا رو می خونه،ممکنه اسماشون یادم رفته باشه. پ.ن.۳:حالم اصلا اینروزا خوب نیست،شاید کمتر نت بیام،این رو از برای عزیزایی می نویسم که همیشه به این صخره های کوچیک میان و با کامنتاشون دل کوچولوم رو گرم میکنن،باشد که از مهربانیشان کمی جبران کرده باشم. پ.ن.۴:ماهور مهربون و مهری عزیز،هم من رو به یه بازی دعوت کرده بودن،باید بهترین پست خودم رو از نظر خودم می گفتم،اما اگر این کار رو خواننده هام برام انجام بدهند خیلی زیبا تر و بهتر خواهد بود. پ.ن.۵:وقتی که کامنت روانپریش رو تو کامنت دونی وبم دیدم،اونقدر خوشحال شدم که اولین بار بود پشت شیشه مانیتور اشکام آروم آروم از گونه هام پایین اومد. پ.ن.۶:لحظه تحویل سال کنار خانواده نبودم،وقتی اومدم کنار اتاق مامانم،مامانم یه پیرهن قرمز خونی پوشیده بود،با یه دامن سیاه ماکسی،نگام کرد،نگاش کردم،نتونستم بغضم رو نگه دارم،تنم رو انداختم تو بغلش،وای که چه مدت بود گریه نکرده بودم تو بغل!دستام رو کشیدم به کمر مامانم،فشارش دادم چشمام رو گذاشتم رو شونه هاش و بغضم ترکید،موهام رو نوازش می داد،بوی تنش و عطری که به خودش زده بود رو حس می کردم،تو گوشم گفت:گریه نکن عزیزم،و چقدرر زیبا گفت،جدا شدم از بغلش با چشمهای خیس،تو چشماش نگاه کردم و گفتم سال نو مبارک،باز بغل باز بوسش گونه های مادرم و من پ.ن.۷:مهری جان،ورود به بیست سالگیت رو بهت صمیمانه تبریک می گم و برات سالهای پر از عشق و زیبایی و مهربانی زیاد می خوام،هرجای دنیا هستی،موفق باشی.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط فانتازیو |