با یه صدای زوزه کشان چوب دراز و تقریبا کلفت درخت "به" رو خابوند روی پشمای خیس و گفت:تف به این روزگار،اینم شد زندگی خانم جان،از صبح خروس خون تا بوق سگ اینور و اونور الاف باش،خونه این نامرد برو خونه اون چشم مریض برو،واه واه آدم چندشش میشه وقتی میره تشک میرزا علی خان قصاب رو پشم زنی میکنه،خانم جان مردتیکه عین این مرده شورهای غسل خونه میاد درست وامیسته بالای سرت،نگاهشم که دیگه واویلا،وای خانم جان جونم براتون بگه از آق اصغر راننده،میدونید دیگه خانوم جان چند سال پیش زنش یه شب برای خرید بادمجان میره میدون تا برمیگیرده آق اصغر با جک ماشین همچین میزنه تو سر فائزه خانوم که بیچاره هنوز تو اول جونیش جوون مرگ میشه،تازه میگن ازش ۵ تا پسر هم مونده،وای وای وای...خانم جان روی صندلی کهنه چوبی درست بالا سر فروغ نشسته،یه ساعت فلزی بند دار از جیب پالتوش زده بیرون، و تو دستش هست،روی پاهای فلجش یه فیته خوش رنگ بختیاری انداخته،با چینهای رو صورتش معلومه که سرد و گرم رو چشیده،چشماش به حوض وسط حیاط هست و لجنهایی که روی حوض نقش بسته،انگار که سالیان سال آب حوض عوض نشده،عکس درختان بید به قشنگی روی آب سبز رنگ و کهنه حوض پیداست،موهای سفیدش از زیر روسری سیاه رنگ و کهنش بیرون اومده...فروغ ادامه داد:خانوم جان،به جان خودم نباشه به جان همین علی عزیزم که همین چند هفته پیش سرخک گرفت و بردیمش پیش میزرا محمد طبیب،قسم میخورم وقتی داشتم تو خونه آق اصغر پشم زنی میکردم،مرد تیکه همچین نگاهم میکرد انگار که دوست داشت همون جا منو بلریان کنه،یکی نیست بگه آخه عوضی دلت زن میخواد چرا نمیری دختر این حاجی عریضه نویس رو بگیری،هم یکی رو از پیر دختری نجات میدی هم اینکه برا آخرتت هم خوبه،وای خانوم جان اگه آقام بفهمه ها،دیگه نمیزاره کار کنم که هیچ حتی این گوشهامم تو خونه میزنه به طاقچه،بعد که از گرسنگی مردم میبره تو حیاط خونمون دفنم میکنه،الاهی فروغ جولوش ریز ریز بشه که اینقدر غیرتی و خانواده دوست هست...خانوم جان دست چپش رو از زیر فیته قشنگ و زیبا بیرون میاره و میبره طرف ساعت در ساعت رو باز میکنه تا وقت رو بفهمه،فروغ هم زیر چشمی در حالی که چوب دراز درخت به تو دستش و چادر قهوه ایش دور کمرش هست داره نگاش میکنه،خانوم جان در ساعت رو باز میکنه،ساعت ۲ ظهر هست،عکس یه افسر ارتش شاهنشاهی روی در ساعت دیده میشه(یه عکس سیاه و سفید)...فروغ نمیتونه جولوی فضولیش رو نگه داره و چشاش برقی میزنه و سرش رو بر میگیردونه به طرف خانوم جان و میگه:این عکس کیه خانوووم جان،عجب خوش هیکل و خوش برو رو هست:تنها کلمه ای که خانوم جان بعد اون همه وراجی فروغ میزنه:این شوهرمه،تو درگیری با روسها گشته شد،عاشق هم بودیم خیلی!فروغ چوب "به" رو میزاره زمین و تو یه حالت که تو مستراح نشتن ،دستی رو که دیگه حالا چوب پشم زنی توش نبود رو میزاره زیر چونش و یه آه سوزناک میکشه:هی خانوم جان درست عین من و قلی خان،عاشق هممیم به خداااا...فروغ بلند میشه و تمام پشمها رو جمع میکنه تو تشک،تمام لباساش با موهای پشم پر شده،میره گوشه حیاط و درست روبروی پنجره آق اصغر راننده لخت میشه و لباس هاش رو عوض میکنه و بقچش رو میگیره دستش و میاد طرف خانوم جان:خوب دیگه داره شب میشه،من باید برم خانوم جان الانه که قلی ناراحت بشه و خونم رو بریزه و بگه چه معنی داره که زن این موقع بیرون باشه...خانوم جان دست میکنه تو جیب ژاکتش و یه اسکناس ده تومنی میده دست فروغ،فروغ ده تومنی رو میبوسه و میزاره لای سینش،خداحافظ خانوم جان... توی کوچه آق اصغر راننده تلو تلو خوران که نشون از مست بودنش هست میاد درست میاسته جلوی فروغ،به به خانوم خانوما،کجا ایشالله؟فروغ خنده ای میکنه و صورتش رو بر میگردونه به طرف تیر چراغ برق چوبی و میگه خوب آق اصغر هرجا که دعوتم کنن دیگه،دعوتم میکنی،آره خانوم خانوما بیا بریم خونه کسی نیست و فروغ رو تو تاریکی کوچه بغل میکنه و میبره طرف خونش... ماهرخ مشغول جارو کردن حیاط هستش تا پشمها و چرکهای تشک رو بشوره که یه دفعه از اون جایی که فروغ لباسش رو عوض کرده عکس یه مردی رو پیدا میکنه،بدو بدو میاد طرف خانوم جان و میده به خانوم جان،دستهای چروکیده اما مصممش رو از زیر فیته در میاره و عکس رو میگیره،عکس یه مرد جوون تقریبا هم سن و سال فروغ،عکس رو بر میگردونه،نوشته شده قلی خان!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
آه،آه،آه...صدای نفس نفس زدنهاش،پشت دیوار شنیده می شد،خم شد،یواشکی چشم چپش رو از پشت دیوار آورد بیرون،و درست به در مدرسه نگاه کرد،لپهاش قرمز شده بود،آب دهنش رو قورت داد و با دیدن مهدی همکلاسی بغل دستیش درست جلوی در مدرسه ،زود برگشت پشت دیوار قایم شد،کم کم حواسش رو جمع کرد تا ببینه کجاست و چیکار داره میکنه،آخه ترس تمام وجودش رو گرفته بود،سرش رو آورد پایین و به چند ساعت قبل رفت... توی کلاس زنگ آخر:بینید بچه ها جدول ضرب جزو مهمترین و بدرد بخورترین اعمال ریاضی هست که تو زندگی هر کسی به دردش...امیر نگاهی به میز مهدی انداخت،اما اونجا نبود که!پس کجا میتونه باشه؟آروم با چشاش به کیف مهدی نگاه کرد،زیپش بسته بود،میدونم حتما باید اونجا باشه،اما مهدی اونو نمیده به من،تو این فکرها بود که یهو صدای مهدی اونو به خودش آورد،آقا اجازه میشه برم بیرون؟برق از چشمای امیر پرید،با چشماش تا لحظه بیرون رفتن مهدی از کلاس دنبالش کرد و جیرررر در کلاس باز شد و تق!تقی که انگار اجازه کار رو به امیر می داد!خوب بچه ها امروز دو سطر از جدول ضرب رو بهتون یاد میدم فردا یاد بگیرین و بیایین از همه میپیرسم،اما انگار امیر یه جای دیگه و تو یه دنیای دیگه بود،سراسیمه کتابهای بغل دستیشو بهم ریخت،اما خبری از اون نبود،نگاه کرد به کیف مدرسه،زیپش بسته بود،کیف رو بغل کرد و آورد لای پاهاش،بازش کرد،انگار که چشاش برق زده باشه،دستش رو برد تو کیف و اون جامدادی دوستش رو برداشت،لرزش عجیبی تو بدنش بود،کیف رو گذاشت سر جاش و انگار نه انگار... امیر،اینجا چرا ایستادی،چرا رنگت پریده؟امیرررر،چشاش رو برگردوند به طرف صدا،زبونش گرفت،هیچی ی ی ی،دار داررم میرم م م خونمون...مهدی دستش رو انداخت رو شونه امیر و باهم از پشت دیوار جدا شدن و رفتن خونه... کابوسهای وحشتناک،اون جامدادی،تو رویاهای بچه گانش دید که آقا پلیس اومده در مدرسه و اونو با خودش برد زندان،مادرش باهاش قهر کرده،پدرش اونو برده و تو زیرزمین زندانی کرده،عرق روی پیشونیش بود،و از جاش بلند شد و نصف شبی شروع کرد به گریه... سر کلاس،معلم آخرین سئوالهای مربوط به جدول ضرب رو پرسید و زنگ زده شد،مهدی رو به امیر کرد و گفت:بیا بریم یه چیزی بخریم و بخوریم،اما امیر سرش رو انداخت به پایین و جامدادی رو از کیفش آورد بیرون و جولوی مهدی گرفت،نگاهی به جامدادی کرد و اونو گذاشت روی میز و تا آخر زنگ تفریح امیر رو تو بغلش گرفت و هر دو شروع کردن به گریه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
دست های کوچولوش رو محکم زد به بدنه قایق،و با قیافه بچه گانه اما خشن و سیاه سوختش،که نشون از سوختگی زیر آفتاب دریا بود،قایق رو کشید کنار اسکله،سرش رو بلند کرد و به صورت پدرش نگاه کرد و گفت:پدر طناب رو بنداز!"مایکل" خنده ای کرد و طناب کلفت و کثیف و بلند رو دور بازوش جمع کرد و اونو انداخت به طرف "دنی"،قایق روی امواج آروم دریا بالا و پایین می رفت،گرمای هوا حکایت از یه بعد از ظهر گرم تابستونی بود،هوا کاملا صاف و روشن و خورشید درست بالا سر قایق وسط آسمون،چند تا مرغ دریایی رو آب بودن و داشتن باهم بازی میکردن،بیا پسر این سبد ا رو بردار،امروز مثل اینکه بازار خوبی داریما مگه نه؟آره پدر،راست میگی،سبدهای ماهی رو برداشت و با پای لخت تا زانو حرکت کرد به طرف شهر که از دور صدای پدر رو شنید که داد زد: دنی ی ی ی، زو برگر ،هوا خوبه یه بار دیگه بریم دریـ...سبدها رو گذاشت زمین،موهای آشفتش رو با دست تکون داد و خندید...میدون بزرگ با یه حوضچه وسطش،صدای فروشنده های دوره گرد از تمام جهات میدون شنیده میشد،بعضیا رو زمین،بعضیا رو گاری،بعضیا تکیه کرده به دیوار،یه میدون شلوغ و پر رونق،سبد هارو گرفت دستش و شروع کرد به حرکت کردن به طرف حوضچه وسط میدون،قدش کوتاه بود و میون مردم بلند قد به زحمت میتونست چند متری خودش رو ببینه،بالاخره رسید به حوزچه،و بالا سر "ماریا"،سلام مادر،سلام عزیزم آوردی سبدها رو؟بله اینان،پدر گفت باید زود برگردم آخه هوای دریا خوبه و آفتابی،مادر میشه سبدها رو خالی کنی بدی من ببرم آخه باید تا شب برگردیم دریا...سبدها رو گرفت و با سرعت با پاهای لختش دوید به طرف ساحل،از دور کنار اسکله یه قایق دیگه رو درست کنار قایق خودشون دید،نزدیک تر شد،رسید به قایق خودشون،سلام پدر اینم سبدها،راستی پدر آقای "مارکیانی" هم میخوان برن ماهیگیری؟آره پسرم زود طناب رو باز کن حرکت کنیم،پرید روی اسکله و طناب رو باز کرد،یه تکونی به قایق داد و یه جستی کرد و پرید رو قایق،کیلومترها از ساحل دور شدن،"دنی" درست روی دماغه قایق و تور به دست نشسته بود و پدر ایستاده در حالی که سکان قایق دستش بود،قایق"مارکیانی"درست پشت سر اونها حرکت میکرد،که یهو هوا گرفت،خورشید از وسط آسمون و بالا سر "دنی"کنار رفت و ابرهای سیاه و پرپشت آسمون رو گرفتن،انگار که دریا هم خوشش نیومده بود...پسر مواظب باش،تور رو ول کن،محکم سکان قایق رو بگیر،پدر و پسر با هم محکم سکان قایق رو گرفته بودن،حرکات شدید موج و وزیدن بادهای بارانی که به صورت ضعیف و بچه گانه"دنی"می خورد،صورتش رو برگردوند تا به قایق"مارکیانی" نگاه کنه،قایق اونها هم پشت سر اونها میومد،با هر موجی داخل قایق پر آب میشد،یه موج قوی اومد و قایق پشتی رو جلوی چشمای دنی و مایکل پرت کرد رو هوا و سرنشینانش به داخل آب افتادن!پدر چیکار کنیم هر لحظه امکان داره بمیرن باید نجاتشون بدیم،نه خطرناکه،تو این هوا خطرناکه خودمونم زنده نمیمونیم،قایق روی موج بعدی سوار شد،صدای کمک کمک سرنشینان قایق پشتی که الان تو وسط موجهای سهمگین بودن شنیده میشد،یه لحظه سکان قایق رو ول کرد،نگاهی به صورت پدرش که چشماش رو بسته بود انداخت و با یه شیرجه پرید تو دریا،میون موجها ناپیدید شد،و تنها فریاد پدر شنیده میشد:دنی،دنی،برگرد،چرا این کارو کردی؟دنـــــــــــــــی... نزدیکهای عصر بود و بازار میدون شلوغ تر از همیشه،ماریا خوشحال تر از همیشه مشغول فروختن ماهیا،آخرین ماهی رو هم که فروخت،همون طور که نشسته بود،یه جفت پای کوچیک دید که یهو دو تا سبد پر از ماهی کنارش پیاده شدن،صورتش رو آورد بالا و به صورت صاحب پاها نگاه کرد،درسته "دنی"با موهای آشفته و زیر پیراهن خیس،با لبخندی روی لب...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
به همین مناسبت از کلیه دوستان،آشنایان،بستگان،دشمنان،رفقا،معتادین،رانندگان،خزندگان،جانداران،دین داران،اتحادیه صنف لوازم برقی،اتحادیه مرغ فروشان،دانشگاهیان،قاتلان،اراذل و اوباش و وبلاگ نویسان دعوت میشود تا در مورد"صخره جاودانگی"یک مینیمال یا انشاء یا مقاله یا شعر یا نقاشی یا تابلو یا عکس یا هر چرتی که دلشون خواست بنویسن. به بهترین ها هم جاییزه نداریم بدیم ولی مطمئنن از آنها تقدیر ماچی و از این حرفها خواهد شد! مهلت ارسال آثار وجود ندارد ،اما جان هرکی دوست دارین تا آخر همین ماه به کامنت ارسال کنید. از آنجایی که اینجانب دزدی کردم،اعتراف میکنم طرح این پست رو از روی اوپیوم دزدیدم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط فانتازیو |
پ.ن.۱:چیز خاصی نبود،فقط اینکه یهو وضع روحیم و روانیم خراب شد!و کل وبم رو حذف کردم درست بعد از اینکه یک سال تو این وب نوشته بودم،ولی خیلی حال بدی داشتم موقع حذف وبم سرم گیج میرفت و هر لحظه امکان سکته... پ.ن.۲:ممنوم ازت خانوم گل که اومدی و آدرس وبلاگم رو برداشتی و برام نگه داشتی،دلیلشم وقتی بهم گفتی خیلی ترسیدم چون اونجاشو فکر نمیکردم،خیلی شرمندتت هستم عزیزم،وقتی اون آپت رو خوندم. پ.ن.۳:شعله جان، میدونم خیلی عصبانی هستی و اینبار باید من از دست تو برم تو یه سوراخ قایم بشم اما خوب یک بر یک! پ.ن.۴:مرجان نازم،میدونستم چقدر وبم رو دوست داشتی،ببخشید اما خوب کار درستی نکردم که حذف کردم تمام آرشیوم رو،ببخشید. پ.ن.۵:مهری دل مهربون،وقتی فهمیدم گریه کردی خوب منم نتونستم گریم رو نگه دارم و شروع کردم به گریه،ببخشید. پ.ن.۶:آفرین گل تو دیگه کی هستی،با اون گلها شرمندم کردی،خودت گلی همه جا که میری گل بارون میکنی،راستی فضووووول... پ.ن.۷:گنجشک عزیز،میدونی آخه یه دفعه داغون شدم،خیلی شدید،الانم دارم کم کم بهتر میشم،راستی بخیه ها چطورن!خدایی لوت ندم دست بر نمی دارم،وای گربه اومد منو بکشه... پ.ن.۸:نیروانای خودم،عزیزم تو که دیگه حسابی منو شرمنده کردی،نمیدونم اینجا چی بگم برات اما میتونم اینو بگم دوست دارم،آپ می کنم تا آپ کنی... پ.ن.۹:دگراندیش مهربون،خوشحالم که حالت داره بهتر میشه،خدایی کیف کردی احساس رو... پ.ن.۱۰:ستاره ناز،راستش خودم اینجا رو خراب کردم و میخوام دوباره بسازمش،نگران نباش. پ.ن.۱۱:لیتیوم جان،ببخشید نمی دونستم پروژه داری وگرنه اینقدر گیر نمیدادم که آپ کن،ایشالله پروژت تموم میشه برمیگردی برای آپ. پ.ن.۱۲:المیرا همیشه بهت سر میزنم،حتی اگه وبلاگم رو حذف کنم،اینو بدون که نگران حالتیم همه. پ.ن.۱۳:اطلس حق باهاته،از همه چی محروممیم اینجا،حداقل خودمونو از نوشتن محروم نکنیم. پ.ن.۱۴:سراب عشق،فیلتر پدرمو در آورده،اما هنوز وبلاگت دهنمو از تعجب باز نگه داشته. پ.ن.۱۵:مثل بقیه از تو هم خجالت میکشم ماهور،نباید حذف میکردم. پ.ن.۱۶:سگ سبیل،خدایی خدای سوتیم،دست خودم نبود دیگه اما تو هم خدایی حال کردی احساس رو!(همش خدایی شدا) پ.ن.۱۷:روانپریش،دوست نازم،بیام خفت کنم؟؟؟حال تو یکی رو به موقعش میگیرم خدایی،بلایی سرت میارم که مرغای هوا به حالت گریه کنن،اونقدر بهت سر میزنم که این بلاها بیاد سرت عزیزم،راستی،اینو بدون هیچ وقت تو باعث نشدی،خودم یه دفعه قاطی کردم،دوست ندارم وجدانت ناراحت باشه،راستی نگفتی چه جوری درست میکنی؟راستی اینو بدون برام عزیزی،راستی همش شد راستی! پ.ن.۱۸:ماندانا دوست تازه و جدیدم خیلی خوشحالم که تازه پیدات کردم. پ.ن.۱۹:تولد وبلاگم مبارک!سال پیش این موقع صخره جاودانگی رو شروع کردم. پ.ن.۲۰:از کسایی که اسمشون رو اینجا نبردم هم معذرت میخوام،اسمشون یادم نیست،اگه اسمشون یادم بیاد به مرور اینجا اضافه میکنم. پ.ن.۲۱:یک دنیا گل و عشق و بوسه برای همه دوستای واقعیم نه مجازیم. پ.ن.مخصوص:شیوا اینجارو برا تو درست کرده بودم،میدونم کار درستی نکردم که کلا پاکش کردم،اما دوباره ساختمش.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط فانتازیو |