تبليغاتX
صخره جاودانگی

شده برای همه شما این حس یهو به وجود اومده باشه که با یاد آوری یه خاطره خاص یکهو طعم شیرین روزهای خاص ی رو که داشتین مزه مزه کنین،همه ما تو زندگیمون خاطره های خوب و بد زیادی داریم و خواهیم داشت،اما به نظر خود من بعضی از این خاطره ها می تونه برامون خاص باشه!حداقل برای من اینطوره،و عموما هم این جور خاطره ها نه شیرین هستن و نه تلخ!یادمه یه روز وقتی به شیوا زنگ زده بودم تا مثل همیشه حال قشنگش رو ازش بپرسم،نمی دونم که چی شد حرفمون کشید به کتاب و کتاب خونی،که من بهش گفتم برام یه کتاب معرفی کنه،اونم گفت که تو خوابگاه یکی از دوستاش بهش کتاب شازده کوچولو رو هدیه داده و خونده و خیلی ازش خوشش اومده،باهاش قرار گذاشتم که هیچ وقت شازده کوچولو رو نخونم تا اینکه خود شیوا اون کتاب رو بهم بده!یعنی اون کتاب رو از دستای ناز اون بگیرم و بخونم!اما خوب فکر کنم دیگه هیچ وقت اون کتاب رو نخونم!چند روز پیش تو یه کتاب فروش بودم لای کتاباش رو نگاه می کردم چشم افتاد به شازده کوچولو!کتاب رو برداشتم کلی به کتاب خیره شدم،چقدر خاطره زنجیر وار از جلوی چشام رد شد!شیوا بود و من روزی از بودن در کنار اون لذت می بردم،لذتی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم و نخواهم کرد،شب قبل خواب با خودم فکر می کردم که اگر کسی تو زندگیش عاشق باشه و این عشقش واقعی باشه بقیه مسائل واقعا براش بی معنی می  شه،امشب خونه هم تنهام،همه رفتن مسافرت،نمی دونم ولی باید بگم که دلم وحشیانه برای شیوا تنگه،خیلی تنگه...

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

  1. گاهی اوقات افکار ما طوری شکل منطقی و عقلانی به خودش میگیره که هیچ دلیل و علتی رو بدون مدرک و اثبات قبول نمی کنه.
  2. گاهی اوقات هم به قدری دلایل مسخره و بدون اثباتی برای علت ها بیان می کنیم که خودمون رو گول میزنیم.
    توضیح اینکه:وقتی به سئوالات اساسی که تو زندگیم باهاش برخورد میکنم فکر میکنم،متوجه می شم که هیچ موقع به من از روی حالت ۱ جواب داده نشده!تقریبا و میشه گفت همه جوابهام از روی حالت ۲ بوده،و من موندم با دریایی از سئوالات!این رو می دونم که این سئوالها درون هرکسی رو میخوره،اما چه کنم باید جوابهاش رو تو جای دیگه ای پیدا کنم!دوستی خیلی زیبا میگفت:"اون کسی که هیچی نمی دونه واقعا خوشبخته" و واقعا هم همینطوره.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

استادمون گفت که پنج دغدغه ذهنمیمون رو درباره خدا بنویسیم،تا برامون جواب بده!اما هر چی فکر می کنم میبینم من هیچ دغدغه ای ندارم!گاهی اوقات احساس پوچی و بیهودگی من بیشتر از "موسو" هست،اما با این تفاوت که "موسو" در پایان رمان بیگانه نوشته آلبر کامو جواب سئوالاتش رو پیدا می کنه!اما من هیچ سئوالی ندارم!تا به جوابی برسم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

خیلی جالبه به خدا،امروز موقع دوچرخه سواری،دوستم ازم پرسید:فانتا نظرت راجع به روابط دختر و پسر تو ایران و کشورهای پیشرفته اروپایی و آمریکایی چیه؟؟؟خیلی جواب به ذهنم اومد!که می تونست هر کدوم تو جای خودش منطقی باشه،خوب وبلاگ هم برای همینه،تبادل نظرات،دوست دارم نظرتون رو بدونم و با نظر خودم مقایسه کنم.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

اصولا زندگی در یک جامعه و دنبال کردن اتفاقات زمان بهترین راه شناخت یک ملت می تونه باشه،البته این نظر شخصی منه!راستش اگر به جریاناتی که قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری تو کشور شکل گرفت دقت کنیم به راحتی می تونیم بعضی مسائل خیلی پیش پا افتاده رو بفهمیم که البته بیش از نود درصد افراد جامعه اصلا قدرت درک ندارن!(دوست ندارم شکسته نفسی هم بکنم اما خوب دوست دارم دیده هام رو بنویسم)...
پرده اول:
اعلام کردند که خلیج فارس رو تغییر نام دادن به خلیج عربی،ملت خوش غیرت و خوش فکر ایران هم همه جا شروع کردن به داد و بی داد که آقا اسم اون خلیج ، خلیج فارس هست!عمق ماجرا تا جایی بود که شروع به امضا کردن طومارهایی با این موضوع که خلیج واقع شده در جنوب ایران خلیج عربی نیست،خلیج فارسی هست،خوب به هر ایرانی خوش غیرت و دلسوز نسبت به وطن باید حق داده بشه که نسبت به این جور اتفاقها از خودش عکس العمل نشون بده!اما جالب اینجاست که همون ایرانی خوش فکر!تا همین اعتراض پیش می ره و می مونه،بدون اینکه علت اصلی ماجرا رو پیدا کنه!همیشه ظاهر بین هست اما در صحبت و اظهار نظر عمیق،اما این عمق از روی فکر و منطق نیست از روی ظاهر بینی هست،(همیشه شنا کردن در مسیر آب خیلی راحته،اما در خلاف مسیر آب واقعا سخته،خوب گاهی اوقات همه چی رو بهم ربط نمی دن که،خواننده باید کمی دقت کنه!)
پرده دوم:
زمان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری،عجب وضعی بود،طرفداران میر حسین با دستبند های سبز،لباس های سبز،خلاصه یک موج سبز کامل،دلیل چی بود؟دلیل فقط طرفداران موسوی بودند که به دنبال یک فضای باز فرهنگی بودند،فقط همین!نه اقتصادی،نه ایجاد اشتغال و نه خواسته دیگه!(هدف من رد کردن موسوی یا دیگر کاندیداها نیست فقط بررسی وضعیت مردم هست)جالب اینجا بود که خواسته های خود مردم طرفدار موسوی با خود جناب موسوی یکسان نبود و این رو هر کسی که شاهد جریانات اخیر بوده به خوبی درک می کنه،شاید در مواردی خیلی کوچک خواسته های مردم و موسوی یکی بود اما در کل اینچنین نبود،موسوی کاندیدایی بود که سیاستهایی نزدیک به سیاستهای دوران جنگ رو داشت اما تنها با این لقب که تحت حمایت اصلاح طلبان هست فقط تونست همون عده ی سبز پوش و دستبند سبز رو به پای صندوق رای بکشه و نه چیز دیگه،کسانی که هنوز هم روبانها و دستبند های سبز رو از خودشون دور نکردن،و بر این باورند که به سهم خود قدمهای کوچکی بر می دارند اما به کدام سو؟
پرده سوم:
در بی شرفی و بی ناموسی اسرائیل و آمریکا شکی نداریم،ایران را به نقض حقوق بشر متهم می کنن اما خوب همین عربستان در گوش ایران رو ول کردن که مجازاتهایی از قبیل قطع دست و پا هنوز رواج داره!
برای آبادی عراق و دموکراسی به این کشور حمله کردن اما خوب امروز شاهد یک جریان دیگه ای هستیم،(خوب سیاست هست کاری نداریم)ملت ایران هم برای حمایت از مردم فلسطین به راهپیمایی روز قدس میره،اما جالب اینجاست که میریم به راهپیمایی اما برای نجات ایران!دقیقا شبیه این جمله ها رو تو چند وبلاگ دیدم!یعنی چی؟چه معنایی داره؟شرکت در راهپیمایی روز قدس برای حمایت از فلسطین چه ربطی به آزادی ایران داره؟چه نتایجی می تونه داشته باشه الا غیر از اینکه فرداش شبکه خبر به کل دنیا نشون بده که ملت همیشه در صحنه ، باز "حماسه"آفرید!،بروید به جایی که خودتان هم نمی دانید...
پرده چهارم:
نماز جمعه به امامت هاشمی رفسنجانی برگزار شد!ملت یک روز قبلش با هم حداقل تو این نت قرار می ذاشتن که به نماز جمعه برن؟واقعا دلیلش هنوز هم برای خود من مشخص نشده!حالا چی شده بود که جناب احمدی نژاد به آقای رفسنجانی اتهام هایی زده بود،ملت جملگی سناتور شده بودن!
تدوین:
ایرانی همیشه حاضره که بی خود و بی جهت به خیابون بریزه بدون اینکه علت کارش رو بدونه!اما علت به خوبی معلومه!اگر تو ایران کارناوالی مثل کارناوال ریو برگزار می شد،ایرانی اینقدر روشن فکر و خوش غیرت نمی شد!این یه نوشته صرفا تحقیقی بود و منظور دیگه ای نداشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

طبیعتم این طوریه به هر کس و ناکس احترام تمام و کمال می زارم اما بعد ضررش رو خودم می بینم،دختری بود خیلی فشن،خودش اومد و شمارم رو گرفت،از اول هم بهش اعتماد کامل نداشتم،تا اینکه دوستم پیشم زنگ زد و باهاش حرف زد،نظرش رو در مورد رابطه دوستانه و عشق و همه چی ازش پرسید!بعد اینکه گوشی رو گذاشت عمق فاجعه تا اونجا بود که نزدیک بود وسط خیابون نماز شکر بخونیم که ممنون خدا از اینکه بیشتر از این با این...آشنا نشدیم،امروز دوبار بهم زنگ زد اما جوابی از طرف من نگرفت،یعنی به تماسش جواب ندادم،نزدیکای عصر تو دانشگاه من رو دید به طرف من اومد و انگار نه انگار،اما باز هم جوابی از طرف من ندید،یعنی بهش رو ندادم،اصلا از آدمایی که دیگران رو برای راحتی خودشون می خوان بدم میاد از همه نظر...
تو کشورهای دمکرات و کلا جاهایی که به انسان ارزش قائل هستن مکانهایی هست به اسم جنده خونه،و افرادی توش کار می کنن به اسم دیوس،افرادی هم از اونجا تغذیه می کنن،به نظرتون واقعا زیبا نیست؟با بحث دینیش کاری ندارم مهم اینه که هر کسی تو لباس خودش هست،اما خوب حداقل با این اتفاقی که برای من افتاد،اینجا اینطوری نیست.
همیشه خوبه که فاعل بره مفعول رو پیدا کنه وگرنه هیچ جوابی از طرف مقابل نمی گیره!من هم جواب ندادم بهش.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

گاهی در زندگی عادی و در برابر مسائل پیش آمده آنقدر احساس فشار و سردرگمی می کنیم که به ناچار به دنبال حمایت دیگران،اولین اقدامی است که انجام خواهیم داد.درست است طبیعت انسان اجتماعی است و اطمینان از داشتن پشتوانه قوی،که از سوی انسانی دیگر تامین شده است(خواه عاشقانه،دوستانه،غریبه و...)ما را در برابر مشکلات قوی تر و یا به اصطلاح آبدیده تر می کند،اما من در زندگی خودم واقعا تجربه کردم که تنها وجود خود انسان است که او را از مشکلات و سختیها بیرون می کشد!تا وقتی کسی نخواهد از مشکلات بیرون بیایید دوستان که سهل است تمام موجودات نمی توانند کمکی به او برای جدا شدن از مشکلات بکنند!
پ.ن:دوست دارم همیشه روی کاغذ امضا کنم و بعد برگردم ساعتها به امضای خودم نگاه کنم!دیدن نوشته های خودم بعد از مدتها برام جالبه!این نوشته هم نوعی امضاست.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

یادمه ترم سوم دانشگاه بودم که یه درس خیلی افتضاحی رو انتخاب کردم(افتضاح از نظر سخت بودن)،البته این درس رو دانشجو ها معمولا ترم ۵ یا ۶ پاس می کنن و طبیعی بود که من تو کلاس با ارشد تر از خودم ها بودم،این درس اختیاری بود و یه دانشجو می تونست تو کل دوران دانشجویی ش اصلا این درس رو پاس نکنه اما خوب از اونجایی که من طالب علم و تحصیلم(چقدر هم هستم!) با علاقه خاصی این درس رو انتخاب کرده بودم...
چند جلسه ای از درس گذشت و کم کم علامت سئوال ها برای من پیدا شد،استاد رو سئوال پیچ می کردم تقریبا هر جلسه و هر چی راجب درس به ذهنم می رسید از استاد می پرسیدم،خیلی خوب درس رو متوجه می شدم،کاملا مفهومی،این رو هم بگم که من موقعی که برای کنکور می خوندم حتی درس بینش اسلامی رو حفظی نخوندم،کاملا درس رو فهمیدم،اصلا به نظر من بهترین روش یادگیری درس اینه که درس رو متوجه شد،حتی درسهای حفظی رو...
یادمه روزی به خاطر تمرینی که استاد سرکلاس به همه تکلیف کرده بود،تنها به خاطر اینکه دقیقا بعد دیکته صورت سئوال،داوطلب شده بودم برای حل مسئله و اتفاقا مسئله رو درست حل کردم،بعد کلاس با اتهام هایی مثل،این درس رو قبلا یکبار خوندی،استاد خصوصی داری و...روبرو شدم...
و چند هفته پیش روزی بود که یکی از دانشجو های همون کلاس نمرش ۵/۱۹ شد و نمره من ۱۴ بهم گفت که وقتی من با استاد راجب درس سئوال می کردم حتی روی سئوال من رو متوجه نمی شده!و وقتی من از اون پرسیدم که چه جوری اون نمره رو گرفته،گفت حفظ کردم جزوه استاد رو حتی با سربرگ تاریخ درس!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

رنگم عین گچ شد!یعنی کی می تونست برام اون هدیه رو بفرسته،دادش ام گفت:"فانتا اون بسته مال توئه یه آقایی آورد و گفت مال فانتاست"،گفتم چه شکلی بود؟؟؟گفت:"ام م م،تقریبا چهل ساله و افسرده!"رفتم سراغ بسته،بازش کردم رمانی از...(نمی تونم اسمش رو بگم می ترسم بخونه اینجا رو!)با یک پاکت نامه داخلش!رفتم سراغ پاکت و بازش کردم این طوری شروع شد:
دوست عزیزم جناب فانتازیو
...(همش عباراتی هم معنا با تقدیر و تشکر)اما یک جمله خیلی قشنگ میون جملات نامه می درخشید و اینکه"دوستی در حضور شما معنا پیدا می کند..."واقعا جملات زیبایی در نامه اش بود و من حیران از این جهت که این نامه از طرف شخصی خیلی بزرگ بود،جالب اینجاست که امروز با دیدن کامنتام چه خصوصی چه عمومی چه ایمیلم،واقعا فهمیدم که کسایی بزرگ تر از منظور همون نامه هم وجود دارند که من دوسشون دارم وحشیانه.
مرسی از همتون،دادشم الان خونه است،فزیوتراپی می ره،هنوز همون مشکلات رو داره اما به مرور داره بهتر میشه،زیاد نمی تونم به نت برسم اما خوب به یادتون که هستم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

برادرم دوباره بستری شد!بعد از ۳ عمل پیاپی که به فاصله دو روز دو روز کرد،امروز دقیقا بعد از دو ماه دوباره بستری شد،علت هم مشکل در راه رفتن و عدم حفظ تعادل!*به کدام گناه؟باید الان هم دیدم نسبت به زندگی عالی باشه؟*علت هنوز مشخص نشده اما دکتر باتوجه به عکسها و شواهد،می گه که ایراد از دستگاه عصبی بدنش هست،دقیقا از وقتی که اون عمل های ناجور رو انجام داد!*من که هزار بار بهت گفتم من رو به جای اون عذاب بده،من که گفتم اگر می خوای من هستم*صحنه وحشتناکی بود وقتی که داشتم با مادرم حرف می زدم،ترس،دلهره،تنهایی،...صحنه های غم باری بود وقتی داشتم به صورتم پدرم نگاه می کردم،من هم جای هر کدومشون بودم داغون می شدم...
تصمیم داشتم دیگه نوشته های ناامید و غم بار نذارم،حتی قالب وبلاگم رو برای همین عوض کردم!اما امروز فهمیدم که نمی شه،واقعا نمیشه،نمی دونم واقعا نمی دونم...
ممنون از تمام دوستانی که تو این مدت حال دادشم رو ازم پرسیدن،معذرت می خوام که اینطوری آپ کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط فانتازیو |