تبليغاتX
صخره جاودانگی

قبل از هرچیز باید خدمت تو دوست عزیزم بگویم که علت این تاخییر در جواب به مقالت چی بود،البته مجبورم که از لفظ مقاله استفاده بکنم و نه جوابیه،دوست عزیزم،بیماری برادرم،امتحانات دانشگاه،و مهم تر از همه سیستم همه دست برادرم بود و میشه گفت مهم ترین دلیل دیرکرد من برای تجزیه مقالت همین نبود کامپیوترم تو دست خودم بود،حالا که اوضاع کمی آرام شده بند به بند نوشته هات رو برات باز می کنم تا آخر سر با هم نتیجه گیری کنیم بهتره!
در بند اول نوشته هایت گفتی برخلاف من نمی خواهی بحثت سر مسئله خاتمی(کلی و تمام اعمال خاتمی منظورم هست)باشد،لطفا بار دیگر آن مقاله را مطالعه کن،مشکل ریشه ای تر از این حرفهاست که با شخص خاتمی حل بشود!مشکل خیلی ریشه ای تر از این حرفهاست که با رای دادن به موسوی حل بشود!(به خوبی این دو جمله شبیه همند!)حالا من نمی دانم کجا باعث عقب افتادگی را خاتمی معرفی کردم؟؟؟تمام هدف من از آن جمله ها و مثال زدن حکومت رایش سوم و دولتهای توتالیتر،نه هیتلر،شناساندن شما و امثال شما به ریشه هست نه به گلبرگ،لطفا دقت کنید.
اما در مورد بند دوم نوشته هایت!چقدر زیبا نوشتی و با مثالی زیباتر از نویسنده مورد علاقه خودم"کافکا" به خوبی تشریح کردی،اما باز دعوتت می کنم تا دوباره نوشته های من رو در پستهای قبلیت بخوانی!باز برایت کمکی توضیح می دهم:آرنت علت وجود حکومت های توتالیتر را مردم می داند!همان کسانی که دور دیکتاتورها را گرفته اند دقیقا همان طور که خودت شرح دادی،درست است موافقم اما طبق تجربه و نظر آرنت که خود حکومت رایش سوم را با پوست و استخوان درک کرده بود،همواره این مردم هستند که با شرکت در برنامه های حکومت خود مشروعیت نظام حکومتی را شکل می دهند دقیقا مثل آن خانه های روستایی که خودت گفتی!حالا اگر آن خانه های روستایی در کنار خانه حاکم نبود آیا باز رمان عظیمی مانند قصر به وجود می آمد؟آیا خود تو و من و کافکا و خانم آرنت آن قصر را از دور می دیدیم؟؟؟؟در پاراگراف بعد آن نوشته خودت می گویی با حکومت توتالیتری که آرنت مثال زده روبرو نیستیم؟رای مردم را دزدیدن که خودت بارها و گاهی روزی چند بار در وبلاگت به آن اشاره می کردی،دیکتاتوری و توتالیتری نیست؟؟؟درسته نیست و به قول خودت پیچیده تر از توتالیتری است،پس همکاری برای چه؟باید از ریشه زد!همکاری کنیم تا مانند آن خانه های روستایی چسبیده به هم باشیم که به خوبی در این جریانات بازیچه بشویم که بازیچه شدند که عده شان کم هم نبود.
باز خودت جنبش دانشجویی زمان خاتمی را پیش کشیدی و علت آن را اقدامات خاتمی در دوران ریاست جمهوریش عنوان کردی!(ضمن اینکه من این بحث رو شروع نکردم و فقط دوست دارم برایت تجزیه کنم!)اینبار من برایت مثالی بزنم،گالیله می گفت زمین گرد است!یک نوع ایده ی روشنفکری و بالاتر از جامعه زمان خود داشت،به خوبی و به راحتی گالیله از طرف مردمان زمان خود مورد بی مهری قرار گرفت و هنوز که هنوز هست در مورد اعدام یا پایان زندگی گالیله شک و تردید است!مثالی دیگر برایت بزنم،نیچه خودش می نویسد:"برای اروپا و مسحیت بسیار متاسفم که ابر مردی مثل پاسکال را نابود کرد"در صورتی که اروپا و مردم آن زمان آن نظریه ها را درک نکردند و به راه خود رفتند،جنبش ها و اتفاقات که در جامعه روی می دهد به کس یا کسانی مربوط نمی شود،برخلاف تو عقیده دارم که در دوم خرداد جنبش دانشجویی را دانشجویان به وجود آوردند نه خاتمی،همان طور که در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد این جنبشهای خیابانی به وجود آمد که آنوقت طبق نظریه شما باید آن را به سیاست های خوب! احمدی نژاد ربط بدهیم!
بند آخرت را اصلا متوجه نشدم،اما در مورد جناب آقای بهنود عزیز!با کمال احترام و ارادت باید بگویم متاسفم برایش تا جایی که مقاله اش ارزش خواندن و فکر کردن ندارد حتی اگر بی طرف باشیم!(این پاراگراف به آقای بهنود ربط می شود نه شما گربه عزیز)،خانم بهبهانی هم نظر دادند آقای بهنود هم نظر دادند!دوستی بسیار زیبا می گفت،همیشه جریان روشنفکری در تمام جوامع و در تمام حکومت ها در اقلیت می باشد نه در اکثریت،نمونه بارز و مثالهای زیادی می توان ذکر کرد.
در آخر تشکر و معذرت از بابت جواب به نوشته هایم و دیر کرد به جواب دادن به مقاله،مخصوص از گربه عزیز.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشکیل‏ اجتماعات و راه‌ پیمایی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections


1)and the subsequent events We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people’s legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran’s Constitution which emphasizes “Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad
consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic
regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask
for a new election

3)Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the
Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we
hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the
government.

A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

نمی دونم چطوری و چه شکلی از این دوستام تشکر کنم که تولدم رو بهم تبریک گفتن،با تمام وجودم ازتون ممنونم،خیلی برام جالب بود که کوچکترین حرفی از تولدم نزده بودم اما اومدین و تبریک گفتین،واقعا دوستون دارم
اول از همه پرنسس عزیزم واقعا شرمنده کرد من رو حتی برام روز شماری هم می کرد شکم کرد واقعا دوسش دارم پرنسس رو خیلی خیلی زیاد.
اطلس عزیز با اون کامنت نازش.
ماندای ناز واقعا شرمندم کرد،وقتی پیغامش رو خوندم به خودم افتخار کردم که دوستی مثل ماندا دارم.
عسل عزیز مرسی.
مرجان مهربون واقعا با بودنش شرمندم کرد،امیدوارم بتونم جبران کنم.
پ.ن:خیلی جالبه دگراندیش عزیز هم تبریک گفته بود اما متوجه نشده بودم تو کامنتام!مرسی دگری.

گفتم برام خیلی جالب بود که هیچی نگفته بودم اما تولدم رو بهم تبریک گفتن،۲۸ اردیبهشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

امروز هم مثل بقیه روزها بود،معمولا بیشتر اوقات را تنها بودم،علاقه ای به گشتن نداشتم و همیشه در اتاقم روی تختم دراز می کشیدم و با انگشتانم بازی می کردم و در افکارم غرق می شدم و به حرکت ابرها نگاه می کردم،شهر را دوست داشتم اما انسانهایش را نه،نمی دانم اما روز به روز و لحظه به لحظه احساس غربت بیشتری از انسانهای شهر برایم دست می داد،روزهای اول که اینجا بودم یادم است،نزدیکهای شب و حتی گاهی اوقات تا نیمه های شب با دوستانم خوش بودم اما همان طور که گفتم لحظه به لحظه این احساس خوشی کمتر و کمتر شد،دقیق خاطرم نیست اما از روزی که آن دوره گرد به شهر آمد و درست زیر پنجره اتاقم شروع به تبلیغ اجناسش کرد متوجه تغییر خودم شدم!عصر یک روز پاییزی بود که با صدای گوش خراش کسی از خواب بیدار شدم،با عجله به طرف پنجره رفتم و به محل صدا نگاه کردم،شخصی در کنار گاری بزرگ گل های رز ایستاده بود و فریاد میزد،لباس پوشیدم و از اتاق خارج شدم،باران کمی میبارید،به طرف گاری رفتم فروشنده یک مرد،نه نه،یک زن بود،نه حالا هم هرچقدر می خواهم به خودم بقبولانم که زن بود نمی شد!مرد هم نبود و مشکل کار من هم درست از همین لحظه شروع شد!جمعیت زیادی دور فروشنده دوره گرد حلقه زده بودند،به ناگاه از میان جمعیت شندیم که دختری جوان گقت:"آقا من دو شاخه گل رز نارنجی آبی می خوام!"چترم را باز کرده بودم و به گفتگو های میان فروشنده و مردم گوش می دادم،عجب خواسته بی خود و مسخره ای بود!مگر می شود که گل رز نارنجی آبی وجود داشته باشد؟گل رز تک رنگ است،نمی شود که دورنگ باشد ضمنا آن خانم فروشنده را آقا صدا کرده بود،که ناگاه با صدای خیلی بلند و رسای فروشنده به خود آمدم"بله خانم جوان بفرمایید این هم دو شاخه گل رز نارنجی آبی"اما رز ها بی رنگ بودند و شفاف و پژمرده!اما خانم جوان با تشکرات بسیار و راضی از جمعی که دور گل فروش بودند دور شد!با خود حس کردم شاید آن خانم چیز زیادی از گل نمی داند و یا شاید گل را برای ملاقات با معشوقه اش می برد یا چه می دانم برای کار دیگری!اما چه کار دیگری با گل می توان کرد الا هدیه به معشوق،مرد مسنی از میان جمعیت با کنار زدن دیگران به نزدیکی فروشنده آمد،با صدای خشن و گرفته گفت "خانم..."و یک شاخه گل رز قرمز زرد خرید!مگر می شد؟تمام گل های رز فروشنده بی رنگ بودند!و پژمرده و به طور خیلی تهوع آوری به روی هم انباشته شده بودند،گویی غذای حیوانات چهار پا باشند!اینبار هم خانم صدایش کرده بودند!تصمیم گرفتم از کسی که کنارم بود در مورد گلها و فروشنده بپرسم که آیا من چشمانم دچار مشکل شده است یا همه عین من هستند،مرد تنومندی بود،پس تصمیم گرفتم و به طرفش کمی متمایل شدم"آقا می بخشید،روزتون بخیر"چترم رو کمی بالای سرش گرفتم تا حالت صمیمانه تری پیدا کنم"می بخشید آقا،می خوساتم بپرسم که شما هم عین من این گلهای رز رو..."که به ناگاه دو شاخه گل رز آبی سبز رو در دستان نفر کنار دستیم دیدم،تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم و استراحت کنم شاید از کم خوابی هایی باشد که در طی این چند روز کار مداوم در دفتر روزنامه داشته ام،تصمیم گرفتم که زود به خواب بروم و مسئله فروشنده گل را فراموش کنم و با انرژی بیشتری در سر کار حاضر بشوم...
صبح فردای آن روز،زودتر از همیشه در محل کارم حاظر بودم،دفتر روزنامه خلوت بود و این احساس خیلی خوبی برایم داشت،به اتاق سردبیر رفتم تا دفتر حضور غیاب را امضا کنم،به محض ورد به اتاق سردبیر با صحنه وحشتناک و عجیبی روبرو شدم،چهار شاخه گل رز پژمرده درست مثل گلهای رزی که من روز قبل دیده بودم روی میز سردبیر بود،با عجله گلها را برداشتم و در سطل آشغال گذاشتم...هنوز هم با یادوری آن روز اوقاتم تلخ می شود،تنبیه شدیدی شدم و سردبیر با برخوردی خشن و بی رحمانه مرا در مقابل همکارانم خوار کرد زیرا در نظر سردبیر گلها تازه و خوش رنگ بودند...
بعدها حضور گل فروش درست در خیابانی که من در آنجا زندگی می کردم برایم عادی شد،عجیب این بود که روزها و ساعات مشخصی زیر پنجره اتاقم بود و من می دانستم که دقیقا کدام روزها و کدام ساعت صدای بلند او را خواهم شنید،بالاخره تصمیم گرفتم اتاقم را عوض کنم و به محله دیگری بروم،با صاحبخانه که زنی سالخورده بود تصویه حساب کردم و به دنبال اتاقی به طرف محله ها و خیابانهای شهر حرکت کردم،بعد از چندین روز محل مناسبی را پیدا کردم،طبقه سیزدهم یک آپارتمان مجلل و زیبا،که پنجره های اتاقش به طرف پارک شهر بود،کم کم مسئله گل فروش را از یاد برده بودم چون در این جا دیگر اثری از فروشنده نبود،صبح روز اول یک ماه پاییزی با منظره عجیبی روبرو شدم،در حالی که صبح زود بیدار شده بودم تا طبق معمول زودتر از بقیه در محل کارم حاظر بشوم،وقتی پرده اتاقم رو کنار زدم با حیرت و چشمان خودم دیدم که تمام درختان پارک شکوفه هایی از نوع گلهای بی رنگ همان فروشنده دارند،به باغچه ها نگاه کردم،آنها هم مثل درختان بودند با شکوفه هایی بی رنگ،به کوهستانهای اطراف شهر،همه جا پر بود از گلهای رز بی رنگ،به تقویم روی دیوار نگاه کردم اولین روز یک ماه پاییزی را نشان می داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

نوشتن قانونهای زندگی،مگر می شود با قانون هم زندگی کرد؟خوشحال باش و شاد و هرچه دل تنگت می خواهد بگو!دعوت شد ام به بازی نوشتن ۷ قانون زندگی از طرف گربه عزیز،که باید هفت قانون مهم زندگیمون رو بنویسیم،هرچی فکر کردم دیدم قانون خاصی به نظرم نمیاد اما خوب دیگه می نویسم هرچند خیلی زور میبره،دوست دارم تو ۲ حالت بازی کنم یکی قانون های عاشقانه دیگه قانون های زندگی پس بریم بازی...
اول قانون های عاشقانه:
۱-محاله از دستش ناراحت بشم!چون عاشقانه دوستش دارم،و دلیلی برای ناراحتی ازش نمی بینم.
۲-در زندگی من کاملا آزاده،درست همون طور که خودم تو زندگیم آزادم،عقایدش برای خودش و برای خودم محترم هستن.
۳-مشکوک بودن معنایی نداره،محاله بهش مشکوک بشم حتی اگر یک دنیا هم شاهد باشن که عشق من کاری رو انجام داده باشه که باید مشکوک شد.
۴-محاله بهش ناراحتیم رو نشون بدم،بهتر بگم،شاید در طول روز اتفاقایی برام افتاده که کلا داغون شدم اما وقتی باهاش برخورد کنم طوری باهاش رفتار می کنم که احساس کنه من خیلی شاد و پر انرژی هستم و همیشه باهاش هستم.
۵-تو تمام کارهام دخالتش می دم،اصلا به نظرم تنها مرد یا دختر به معنای یه چیز نصفه هست!تو تمام کارهام با خودم دارمش!
۶-وحشیانه لوسش می کنم!
۷-دوست دارم عشقم احساس غرور کنه،یعنی از احساس غرور عشقم من هم احساس لذت می کنم،همیشه براش بهترینها و بهترینها و بهترینها رو به وجود میارم.
این هفت قانون عاشقانه زندگیم بود،اما خوب اینا قانونها یک طرفه ای بود که از طرف من به عشقم بود اما خوب از طرف دوم خبر ندارم که پس شاید چند تا از قانونها شناور هم باشه!اما خوب عنصر وحشیگری تو همه زندگیم موج میزنه دیگه!دست خودم نیست!
دوم قانون های زندگی:
۱-همیشه خوش برخورد بودم و هستم،شده کسایی اومدن و خواهش دوستی کردن از من،بعدها هم از دوستی با من احساس رضایت کردن!(تو دنیای واقعی)در زندگیم همیشه سعی ام بوده که به حرفهای طرف مقابلم عاشقانه گوش بدم و سعی کنم طرف مقابلم رو درک کنم.
۲-بی نهایت مهربان هستم،حالا بماند که ضررهایی هم خوردم از این جهت،اما خوب مهربونی رو خیلی دوست دارم،و با همه با مهربونی رفتار می کنم.
۳-اگه مسئولیتی رو بهم بدن به نحو احسن انجام میدم،تا جایی که کار به تشویق نامه و ...می رسه،اعتقاد دارم که هر مسئولیتی رو که واگذار می کنن باید تا اونجایی که در توانت هست رو انجام بدی.
۴-وحشیانه امانت دارم و تو دار!می تونم خودم رو یه لحظه بذارم جای کسی که بهم اعتماد کرده!اونوقت خود به خود امانت دار می شم وحشیانه و اعتقاد دارم که انسانی که امانت داره یه انسان کامله.
۵-هیچ کس رو نباید از روی ظاهر قضاوت کرد،تا اونجایی که بتونم انسان ها رو از روی ظاهر قضاوت نمی کنم.
۶-اگر کسی افکار و علایقش و اعتقاداتش بر خلاف من باشه،خیلی منطقی دلایلم رو بهش می گم و به دلایل طرف خودم هم گوش میدم،اما خوب دیگه و هیچ وقت تو بحثهایی که راجب عقاید و علایقمونه وارد نمی شم تا اونجایی که بتونم.
۷-از کسی بدم نمیاد و با کسی قطع رابطه نمی کنم اما اگر بدم بیاد و قطع رابطه کنم محاله دوباره برگردم!
اینا هم قوانین زندگی،خوب بازی بود دیگه زیاد جدی نگیرین،از اونجایی که من خوش قولم و دعوت گربه عزیز رو انجام دادم همین جا هم ازش تشکر می کنم و این دوستامم رو به بازی دعوت می کنم و دوست دارم بخونمشون:تنهایی_قاف و 30 جای پا-اوپیوم-من نه آنم كه مي نمايم!-intusetincute-البته چند تا دیگه از دوستان رو هم می خواستم دعوت کنم اما خوب بقیه دعوت کرده بودن.
پ.ن:حالم دادشم خوبه هنوز بستریه اما خوب خطر رفع شده بی نهایت ممنون از همه.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط فانتازیو |

دیروز وقتی از کلاس بر گشتم همین که رسیدم خونه،دیدم پدرم پای تلفنه و داره گریه می کنه!وای چه لحظه بدی بود،یه لحظه تمام بدنم عرق کرد،رنگم پرید،بی اختیار فکرای زیادی به سرم زد همون لحظه فکرای احمقانه ای که چند روز باهام بود به خاطر مریضی برادرم،(نکنه باز خون ریزی اجازه عمل به دکتر رو نداده باشه،نکنه حین عمل به رشته های عصبی کمر آسیب وارد شده و فلج بشه،وای نه نه،خدا من رو بکش اما دادشم رو سالم کن!)دکتر قبل عمل به دادشم گفته بود که امکان فلج شدن بعد عمل وجود داره،به خاطر اینکه توموری که تو کمرش بود چسبیده به نخاش بود...منم با دیدن وضع پدرم بی اختیار بدون اینکه چیزی ازش بپرسم شروع کردم به گریه کردن،"چقدر بده که آدم تو یه لحظه خودش رو تنها ببینه"تلفن رو بابام قطع کرد باهاش حرف زدم،عمل موفقیت آمیز بوده،دادشمم مثل اولش هست الان،فقط باید چند هفته ای بستری باشه،بعد سه تا عمل که به فاصله چند روز انجام شد،الان حالش خوبه از منم سالم تر،بعد شنیدن این خبرم باز گریه کردم،گریه کردم،تا چشام خسته شد...
این پست رو نوشتم و از همه دوستای عزیزم که مال خودم هستن تشکر رو بکنم که تو نوشته قبلی چه به صورت ایمیل و چه به صورت کامنت باهام همدردی کردن،نمی دونم چطوری و کجا از تون تشکر کنم اما خوب تا اینقدر بگم که اگه تک تک شما الان اینجا پیشم بودین اونقدر وحشیانه می بوسیدمتون که تموم بشین...

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

چقدر سخته وقتی گریه های پدرت رو ببینی،چقدر سخته وقتی مادر آدم جلوی چشاش گریه کنه،چقدر سخته وقتی عمل اول جواب نده به خاطر خون ریزی که یه کلاف رگ نزدیک غده ای که باید عمل بشه مزاحم شده،از همه مهم تر این که ببینی هیچ کاری از دستت بر نیاد و فقط ناله ها و زجرایی رو که داداشت می کشه رو گوش کنی،فوق فوقش بتونی چند شب همراه بمونی بیمارستان،نهایتش هم به خاطر اینکه درس و دانشگاه داری باید بری!واقعا سخته...
برادم مریض شد،البته چند سال پیش از وجود یک غده چربی تو کمرش،مابین ستون مهره و نخاع خبر دار شدیم،تا اینکه چند وقت پیش،یکی از بهترین دکترهای ایران روش عمل کرد،عمل اول که نردیک به چهار ساعت طول کشید به دلیل وجود یه کلاف رگ،نزدیک محل غده جواب نداد،حالا بماند چه زجرهایی کشید وقتی بعد از عمل اول بیرون اومد(مسئله ادرار و تنبلی مثانه،زخمهای بستر،...)،به تشخیص دکترش باید بره توسط یه متخصص قلب آنژوگرافی بشه تا بتونن محل اون کلاف رگ رو ببندن،تازه معلوم هم نیست که این عمل جواب بده یا نه،که اگه جواب بده می ره به عمل سوم تا اون غده چربی از روی نخاش برداشته بشه...
این همه مدت نتونستم مرتب بیام نت و بهتون سر بزنم،خیلی داغون و نامید شدم،فقط دعا می کنم براش و از خدا می خوام که از سلامتی من کم کنه هر چقدر دوس داره به سلامتی داداشم اضافه کنه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

سال جدید هم آمد،سالی که گذشت سال تقریبا خوبی برام بود،نمی گم خیلی خوب،اما تقریبا خوب،اتفاقهای خوب و بد زیادی برام افتاد،تنش های زیادی تو زندگیم و تو روح خودم به وجود اومد که بعدها تو زندگیم نمایان شدن،و خیلی خوشحال هستم امروز از بابت اینکه تونستم،مسائل و مشکلاتی رو که تو زندگیم در این چند سال اخیر پیدا شد رو کنترل کنم هر چند خیلی کم،اما خوب اگه بخوام به خودم نمره قبولی بدم نمره الف نمی دم اما نزدیکهای الف می دم!تو این سالی که گذشت،بود زمانهایی که کلا از همه چیز و همه کس حتی خودم خسته می شدم،اما با کمی منطق و خویشتن داری می تونستم خودم رو کنترل کنم و کم کم به همون فانتایی که از خودم انتظار داشتم برسم،سخت بود اما نشدنی نبود،کم کم به این نتیجه می رسیدم که هرچی رو بخوام می تونم تو زندگیم خودم تعیین کنم،من بزرگ می شدم،طوری که خودم حس می کردم!معمولا بزرگ شدن رو فقط از روی عکسهای سه در چهاری که به مدرسه ها و دانشگاهها می دیم حس می کنیم،اما من این بزرگ شدن رو در درون خودم و رفتارهای خودم حس می کردم و می کنم،دلم می خواد که سال جدید رو خیلی قوی و شاداب شروع کنم،به علایقم جواب بدم،برای فانتازیو باشم و بس!شاید بگین خودخواهم،اما تو زندگیم این رو تجربه کردم که اول از همه باید برای خودت باشی،سال قبل،فکر کنم اواسطش بود که حالم از نظر روحی داغون شد،شاید تو نوشته هایی که اینجا می نوشتم معلوم بود،همش دنبال جواب سئوال هام بودم!هر چند هنوز هم نتونستم جواب سئوال هام رو پیدا کنم اما خوب از اون حالت افسردگی بیرون اومدم و حتی تونستم بعضی از دوستام رو هم که مشابه من شده بودن رو کمک کنم،از هر اتفاقی که در زندگی برای آدم پیش می یاد،اگر واقعا کسش و آدمش باشیم می تونیم در جهت قوی بودن و محکم تر کردن خودمون استفاده کنیم.دوست دارم سال جدید رو قوی تر و محکم تر از پارسال شروع کنم و تجربه های جدیدی رو تو زندگیم کسب کنم و از زندگیم لذت کافی رو همون طور که خودم انتظار دارم رو ببرم.
خیلی دیره می دونم اما خوب گفتنش بهتره"سال نو همگی شما دوستان عزیزم مبارک".

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

خیلی وقت پیشا یه مقاله می خوندم در مورد "پورنوگرافی وقاحت نگاری" یه همچین اسمی داشت،اسمش الان دقیقا یادم نیست!چند روز پیش هم می خواستم از لای کتابام و وسایلم پیداش کنم که نشد،"دی اچ لارنس" مقاله ۴-۵ صفحه ای در مورد صکص و آثار اون در جامعه نوشته بود،جدا از همه مسائل(دینی،سیاسی،اجتماعی و...)وقتی که بی طرفانه به مقاله و نظرهای لارنس نگاه می کردم ۱۰۰ درصد حق رو به این شخص محترم می دادم،ونمی دونم که چرا تمام گفته هاش و نظریاتش همش مربوط به جامعه ما می شد!مثل اینکه برای ایران و ایرانی نوشته بود!لارنس خطاب به جامعه هایی که امیال جنسی و روحی یک شخص رو نسبت به جنس مخالف محدود و یا حتی ممنوع کردن ایراد می گیره،و مهمترین آسیب رو به این گونه جوامع از دست دادن نیروی کار و نیروی اندیشه قوی مردم اون جامعه می دونه که برای ارضای امیال جنسیشون چه در محیط کار و چه در خونه و چه در سر کلاس و خلاصه تمام ابعاد زندگیشون،فکرشون رو احاطه کرده و این چنین جامعه ای رو مریض می دونه،جامعه ای که تنها راه ارضای میل جنسی رو ازدواج می دونه و اگه ازدواج صورت نگیره بهتره پاکدامنی پیشه بشه تا این انسان محترم اون دنیا بره بهشت و با لشکری از حوری و قلمان روبرو بشه!اما تو این دنیا همین شخص محترم معتاد به خود ارضایی بشه،لارنس جامعه ای رو که معتاد به خود ارضایی بشه رو فنا شده می دونه!و حتی بعضی بیماری ها و مشکلات مخصوص به اون جامعه رو از دید یک روانشناس و جامعه شناس بررسی می کنه،جامعه ای که دختر و پسر تا قبل از ازدواج نسبت بهم ناشناخته هستن و به قول معروف دست نخورده هستن!و تا قبل ازدواج هیچ نیاز جنسی و روحی این افراد تامین نشده و باز بر میگرده به همون جای اول یعنی خود ارضایی جنسی و روحی!لارنس معتقده که تو خود ارضایی،هیچ دادوستد جنسی و روحی وجود نداره و شخص هر روز بیشتر دارای خلا می شه،و آخر سر تنها به یک ماشین بی روح و مریض و کهنه بدل میشه که پژمردگی حاصل این عمل میشه،به نظر لارنس همجنس بازی حتی بهتر از خود ارضایی هست(با خود همجنس بازی مخلاف یا موافق نیست)چون تو همجنس بازی حتما یه داد و ستد روحی و جسمی وجود داره که شخص رو تامین میکنه.
اما وقتی کسی کوچکترین کلمه ای در مورد رابطه جنسی و روحی و یا حتی یه رابطه ساده دوستی با جنس مخالفش حرف میزنه محکوم به بی تربیت بودن و خلاصه زیر پا گذاشتن آداب و آبروی خوانوادش میشه و به یک انسان منزوی تو جامعه تبدیل میشه.
پ.ن:من هیچ ایده و نظریه ای در مورد جامعه و ...ندادم،تنها خواستم به مقاله ای که "دی اچ لارنس" نوشته بود اشاره ای کنم،حال و حوصله هم نداشتم هیمن قدر کوچولو توضیح دادم کسایی که علاقمند هستن شاید تو نت بتونن اصل مقاله رو پیدا کنن.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط فانتازیو |

روزنامه ی اعتماد-چهارشنبه ۲۳ اسفند ماه هشتاد و پنج
نگاهی به رمان بیمار مقیم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط فانتازیو |